در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

im ready

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۰ ب.ظ

الان حدود دو ساعتیه که من شله خوردم

اینجور که  تو کتابهای قدیمی مشهد نوشتن

فقط عده کمی بودن که انقدر خوش شانس بودن

که تو اولین روز ورودشون به مشهد بعد مدتی

همون روز شله بخورن

حالا  چی شد که داستان رسید به اینجا

بعد از این که بدوبدو از اداره آمدیم خانه و بدوبدو باقی وسایل را جمع کردیم

و بدوبدو تاکسی دربست کردیم و بدوبدو رسیدیم به قطار 3:40 بندرعباس تهران

همچنان بدوبدو سوارش گشتیم

و وقتی به درون کوپه نگاهی انداختیم و به هم کوپه ای های محترم سلام عرض نمودیم

فهمیدیم بدو بدوها حداقل تا زمان نماز مغرب و عشا و استرس پیاده شدن از قطار حداقل به پایان رسیده

اما ای دل غافل که خبر همی نداشتم که قرار هست شب سختی را تجربه کنم

شب سختی برای من با دنیایی از حسرت و حسادت و مقداری عقده خواهد بود

فانتزی من این بود که که از اونجایی که قطار یکی محلهای مناسب برای مردن ببخشید خوابیدن است

کمبود خواب دوساعته شب پیش را بر سر قطار طفلک خالی کنم و حجم عظیم خستگیم را بردوشش بیفکنم

اما زهی خیال باطل که دهه هفتادی ها بازهم به هنرنمایی خویش ادامه می دادند

آقا ما تو خیال خودمون گفتیم بشینیم تاقطاربایسته واسه نماز مغرب و عشا و بعد از خواندن نماز و دعا..

پینکی:الان اسم نماز و اینارو اوردی بگی خیلی با ایمانی ریاکار؟

میگم خنگی میگی نه،اخه الان دیگه این چیزا ریا حساب میشه؟الان این چیزا امل بودنه دیوونه

پینکی:برو یره مو تورو میشنسوم یرگه ریاکار

بیشی....

میگ میگ:آقااا آقااا این چه وضعیه میگ میگ...ادامه داستان برین دیگه میگ میگ...اعصاب نمیزارن واسه آدم میگ میگ

پینکی::-l

بچه پررو(با اهستگی)....

خلاصه که که قطار وایستاد و  اون کارهای ریاکارانه بوووووووووووووووق انجام شد و مقدار کمی بدوبدو اومدیم تو کوپه و ساعت نزدیکای 6:45 دقیقه بعد از مدت کمی نشستن تخت بالارو اوکی کردیم و رفتیم که بکپیم ببخشید بخسبیم ببخشید بخوابیم

که چشمتون روز بد نبینه بنده از هفت تا خود یک بامداد به جرات میتونم بگم 15 دقیقه شاید به صورت پراکنده چرت زدم

که به دلیل زیاد شدن نوشته اون قسمت میره تو ادامه مطلب و شما در صورت تمایل میتونین در ادامه مطلب جویا بشین

خلاصه چرت ناکام همان و با سردردی مقطعی خوابیدن در ساعت یک بامداد همان

رفتیم برای صبح و ساعت نزدیک به ده رسیدن به تهران

کلا تهران دوس دارم و  یک ساعت توش موندن حتی در ترمینال و راه آهن هم واسم لذت بخش

نمیدونم چرا هردفعه میگم از اتوبوس متنفرم

نمیدونم چرا هردفعه پشت دستم داغ میکنم سوار اتوبوس نشم

باز هم یادم نمیمونه و زارت میرم بلیط اتوبوس میگیرم

کاری به این ندارم که انقدر دلم واسه خونه تنگ میشه که فقط میخوام با هروسیله ای برسم به خونه

ولی خب

پینکی: ولی خب نداره دیگه،مطمئن باش بازهم اتفاق بیفته و قطار نباشه همین کار میکنی

با این که اصلا ازت خوشم نمیاد ولی باهات موافقم البته اینبار بچه پرررو(با اهستگی)

ولی چقدر کابوس این اتوبوس اصن نمیخوام یادم بیاد میگذریم و رسیدیم مشهد در ساعت 2 بامداد

دقت کنین فقط یک ربع به دوازده ظهر از تهران حرکت میکنین

مسیر خیلی باشه دوازده ساعته

بعد شما دو بامداد میرسین مشهد

عاشقتم اتوبوس

دوبامداد میرسین و عذرمیخوام دیگه نمیتونم این کلمه رو سانسور کنم

سگ لرز میزنین(عذرخواهم بابت این اصطلاح عامیانه ولی خب واسه عمق فاجعه کلمه دیگه نداشتم)

با یک کاپشن ورزشی  و فقط یک پیراهن آستین بلند زیرش

و پشیمون میشین چرا اینقدر با پدر و مادر خویش تعارف میکنین که نیاین دنبالم

مثلا میخوای بگی خیلی روی پای خودمم آخه

ولی خداییش بدموقع بود و خیلی هم بدموقع بود و گناه داشت بابام

خلاصه با همون اصطلاح که اسمش نمیارم چمدون و اینارو گرفتم و رفتم تو سالن و خارج که شدم

دید اقتصادگرایانه رو گذاشتم کنارو اولین تاکسی که دیدم گفتم آقا چقدر میبرین تا فلان جا؟

گفت تاکسی متر و حدودا 13 تومن میوفته

نگفتم چرا و چگونه و فقط سوار شدم

رسیدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مامان دیدمممممممممممم

جان به فدایش بیدار بود......


میخواستم بگم بخواب صبح میحرفیم..نشد نشستیم به حرف زدن

احوالپرسی

بابا هم بیدار شد خخخخ

بابا هم نشست به حرف زدن خخخ

تا ساعت سه و خورده ای بامداد

همونجا بود که فهمیدم که مامان دیشب عزاداری شله گرفته خخخ

نیشم باز شد خخخ

صبح پاشدم و ساعت یازده صبح شله گذاشته شد جلوم و شدم سرشار از حس خوب

چون احساس کرده ام خونه ام

من عاشق خونه ام

خیلی نوشته آبکی بود،حق میدم،بزارین به پای شور و هیجان رسیدن

راستی برفا هم آب شده،فکر میکنم حرف داداشم چیزی جز وعده نبود حرفش خخخ


ولی خب این چیزی از حس خوبم کم نمیکنه

به قول رادیوی روشن تاکسی دیشب در ساعت دو بامداد

اینجا مشهد است.............


پ.ن:بعد مدتها بعد نوشتن این پست احساس کردم واقعا 14 سالمه،خیلی حس خوبی داره،کاش بتونم کوچیکتر احساس کنم سنم و آلایش های  زنندهی زیاد شدن سن


اومدم تو ادامه مطلب چون احساس کردم مث پیرزنا میخوام قربزنم

خب دیدم چه کاریه شاید واقعا کسی حوصله این نق زدنای پیرزن ندارم

عرضم به حضورتون که شاید قبل تر باید می گفتم که جز من و احسان دو دوست و همکار کار معمولا در بندر باهمیم و در حالتی بدبینانه شاید همدیگرو از روی بی کسی تحمل می کنیم

دونفر دیگر هم در آن کوپه به سر می بردند

یک آقا کرد ایلام

و یک اقا پسر  هفتاد دو ای ترم پنج پزشکی

اون بنده خدا ایلامی که ساده بود و دوس داشتنی و متعادل نسبتا

ولی وای امان از این پسره

آی حرف می زد آی حرف می زد ای حرف می زد

آی همه چی میدونست، آی همه چی میدونست آی همه چی میدونست

تازمانی که پایین بودم رگه هایی از پرحرفی و این حالت پسرا که شبیه زنا هستن چی میگن؟

تیتیش مامانی،سوسول،نه

اینا که بابا ادا اطوار دارن تو حرفاشون..یک چیزی تو همین مایه ها ولی اینا نه

نمیتونم معادل دقیقی به کار ببرم ولی خب حداقل مطمنم این حالتی صحبت می کرد

از اونجایی که اون کرد دوست داشتنی هم چشماش گرد می شد موقع حرف زدنش

خلاصه ما پایین بودیم و خیلی اثری از حرف نبود تا زمانی که احسان که داشت با گوشی بازی می کرد

بازی مورد استعلامش مورد توجه این دوست دهه هفتادی و البته بعدترش هم اون کرد ساده قرارگرفت

همونطور که میدونید ادمها منتظر اولین وجه اشتراکن و خب خداروشکر این گوشی های اندروید هم وجه اشتراک خوبیه واسه بچه های این نسل

تواناییش دارن سرشون بکنن توش تازمانی که نتش یا باتریشم خالی نشه نیان بیرون

خب احسان که یادم رفت بگم هفتادیه و همین دوست هفتاد و دویی نیز از همین وجه اشتراک برخوردار گشتند

همه چی طبیعی بود و نرمال و اینها تنها داشتند تبادلات گوشی به گوشی می کردند و ما شرایط را مناسب دیده و خیزیدیم برروی تخت بالایی

و شب سیاه آغاز گشت

این رفیق ما و این دوست هفتاد و دو

دیگه شروع کردن به حرف زدن

ببینین دوستان

هیچ توقعی نیست که چراغ خاموش بشه...هیچ توقعیم نیست که حرف نزنن باهم

ولی اینقدر مراعات میکردن که از کوپه های بغلی نیان بگن آقا رعایت کنین  لطفا

البته در طول این شب سیاه من یک کلمه هم نگفتم که چراغ خاموش کنین یا ارومتر

شاید فکر میکردم حقی ندارم..شاید روم نشد

شاید کلا اشتباه کردم نگفتم و شاید واقعا هم حق نداشتم و نباید هم می گفتم

نمیخوام اینجوری برم جلو...نمیخوام طوری پیش بره که به من حق بدین

چون حقیقتش خیلی چیزها هم باعث میشد که این شب تلخ تر بشه

چیزهایی مثل ین که اون رشتش پزشکی بود و ذاتا تو خونم که با پزشکها چه کوچیک چه بزرگ مشکل داشته باشم،البته خوبها حسابشون سواست ارادتم داریم بهشون،اما تاثیر گزاره اون دید منفی

چیزهایی مثل حسادت،آره شاید چون حسادت کردم بهش اینجوری شد،به خصوص حسادت به نوشته هاش،آخه می نوشت،طنز هم مینوشت البته تو اینستاگرامش و تا جایی که گوشام نمیگرفتم و گوش میدادم وقتی واسه احسان میخوند بدهم نمی نوشت و طنزهاش خوب بود حتی اگر سبک کپی شده و تکراری،چون من طنز نمیتونم بنویسم و بلد نیستم طنز بنویسم و کلا اصلا بلد نیستم بنویسم راستش

چیزهایی مثل این که احساس کردم کم اوردم در مقابلش وقتی همه چیز میدونست،شاد بود و باطراوت و من درمقابلش شاید احساس افسردگی و مردگی می کردم و خنگ بودن و کمبود اعتماد به نفس و بازنده بودن

من شکستم شاید چون میدیدم طرف دوم داستان دوستم بود و شاید توقع داشتم،شاید که نه حتما یک توقع بیجا داشتم از احسان که یادش باشه من این بالام و اون کمک کنه تو ارامش نسبی،نه همراهی و همراهی و همراهی تا ساعت یک شب

قبول دارم ،احساس کردم که احسان بعد مدتها کسی دیده که میتونه باهاش حرف بزنه و کاملا ارتباط برقرار کنه،کسی هم سن و سال خودش و میتونه برای چندساعت همه چی رو فراموش کنه و برای کسی که نمیشناسش حرف بزنه و باهم شاد باشن

احساس حسادتی بچه گانه کردم که چرا احسان دربرابر نوشته های اون اینقدر استقبال میکنه و علاقه ای اما به دنبال کردن نوشته های من نداره خخخ

همه این فکر ها بود و چراغ روشن و حرف زدن مدام و مدام و مدام با آن لهجه خاص که اسمی برایش نیافتم

تا خواب بر من حرام بشه

و سردردی مقطعی

به جای خوابی شیرین نصیبم بشه

ترجیح میدم بگم تقصیر خودم بوده

یعنی که چی کسی اون موقع بره بخوابه

تقصیر خودم بوده و این همه توقع بیجا بوده

حق با اونا بوده و اونا چه گناهی کردن که بخوان مراعات کنن واسه خواب من

ترجیح میدم بگم تقصیر خودم بوده چون جدا از هرگونه و قضاوت و جستن تقصیر کار واقعی اینجوری راحت تر میشه هضم کرد و ذهن اماده لحظه های بعدی زندگی کرد...



موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۲۰
پیمان

نظرات  (۶)

۲۰ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۰ اسی بولیده

:)))))))))

اول 1 خسته نباشید جانانه میگم واسه این پست طولانی :)

خیلی ذوق زده شدم از این که اینقدر خونه و خونوادتون و دوست دارین! اون لحظه که وارد خونه شدین و مادرتون و دیدین کاملا حستون منتقل شد و منم سورپرایز شدم انگار !!! ایشالا همیشه جمعتون گرم و صمیمی باشه :)

اونجاهایی که درحال بدوبدو بودین منم کاملا درحالت بدوبدو متن و میخوندم!!

سرعتتون رو خوندن منم تاثیر گذاشته بود :)))

راستی این شله که اینقدر ازش تعریف میکنن میشه 1 عکس ازش بذارین ببینیم چه شکلیه؟؟ اگه نشد هم میرم سرچ میکنم ! مادرا هم که فقط به فکر شکم بچه هاشونن :)

واقعا تهران و دوس دارین؟؟ من بچه بودم دوس داشتم اما الآن اصلا! به نظرم شهر غیرقابل تحملیه...

این میگ میگ و پینکی چقد بامزن:)) تا حالا متوجهشون نشده بودم !!!

باید بگم اتفاقا شما خیلی هم خوب بلدید طنز بنویسید، اینو از همین پستتون میشه فهمید

این که میگین احسان همسن خودش پیدا کرده،خب اون پسره 2 سال ازش کوچیکتر بوده شما هم 2 سال ازش بزرگترین ، فرقی نداره که :|

شما بندرعباسین؟؟ چقدر از شهرتون دورین پس...

بیشتر از 1 روز تو راه بودین؟؟

زیاد شدن سن؟؟ مگه شما چندسالتونه که از الآن دارین غر میزنین :/ آدم دلش باس جوون باشه...

اون ادا و اطواری حرف زدن هم بهش میگن اِوایی ! یا اِوا مامانم اینا خخخخ

هیچ دلیلی هم نداره بهش حسودی کنین ، اگه احسان مطالبتون و نمیخونه به این معنا نیست که مطالبتون بده ، پس این همه خواننده بیکارن؟؟ :/

الکی خودتون و اذیت کردین و به خودتون سخت گرفتین...

چون پستتون پیرزنونه بود منم پیرزنونه کامنت گذاشتم :دی

۲۱ آذر ۹۴ ، ۰۲:۳۹ روزمرگی ...
همه حرفا و نکات رو اسی خانم قبل از ما گفتن.. اونم با موشکافی تمام و ذکر تمام جزئیات.. دیگه حرفی نمونده!! :)))

قشنگ ترین قسمت متن هم..
رسیدممم.. مامانُ دیدمممم :))
پاسخ:
آره خداییش کامنت کاملی رو ارسال کردند..دستشون درد نکنه :)

آره فکر می کنم با شما موافقم
بهترین قسمت همونجاست....
اوف تموم شد پست :))) یکم استراحت بعد کامنت
پاسخ:
خخخ متشکرم که خوندید..منتظر کامنتتونم :)
:/ یا خدا ینی من الزایمرم خود الزایمر
پاسخ:
خخخ فکرکنم باید اقدامی جدی صورت بدین در راستاش خخخ

نکته :

کردا همشون همینجورین :)

بخصوص اگر ایلامی هم باشند:دی


+

حالا اگر این ماجرا تو وب یلدا بانو اتفاق می افتاد صدای آقای پیمان دراومده بود :دی


پاسخ:
خخخ بعله کردا واقعا خوبن :)


کدوم ماجرا؟متوجه نشدم :)

سلام

ماجرای که تو قطار براتون اتفاق افتاده بود منظورم بود :))

پاسخ:
آها از اون لحاظ خخخخ

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">