در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶، ۲۱:۰۰ - بیست و دو
    چشم:دی
نویسندگان

عید اومد بهار اومد(3)

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۱۵ ق.ظ


اسمش مرجان بود

تو یکی از محله های پایین شهر تهران به دنیا اومده بود

دختری شاد که هیچ کدوم از اهل کوچه از دست شیطنتهاش در امان نبودند

روح محله بود،به خصوص تو بدبختی ها و خستگی ها و گلایه های مردم از دوره زمونه خنده هاش خستگیهارو یکم تسلی می داد

تو دوازده سالگی،یک روز که پدرش رفته بود سرگذر برای کارگری و مادرشم رفته بود بالاشهر خونه مردم نظافت کنه،موقعی که میخواست بره مدرسه،سه تا از پسرهای محله میریزن توخونشون و بهش تجاوز میکننبعد از اون دخترک دیگه مدرسه نرفت و حتی به ندرت تو محله میشد پیداش کرد چه برسه به این که خنده هاش بشه دید

تو نوزده سالگی عاشق یک عکاس شد که همیشه میومد تو یک پارک خاص و مشغول عکاسی می شد

عکاس یک مرد سی و دو ساله بود که به تازگی زنش با یک دختر چهار ساله طلاق داده بود

مرجان هرروز می رفت پارک و مشغول تماشای عکس گرفتن عکاس می شد

کم کم بهش نزدیک شد و عکاس متوجه کرد که چقدر بهش علاقه داره

عکاس که اول بی اعتنایی می کرد کم کم راضی شد و اونم ابراز علاقه کرد

بعد از چهار سال دوستی باهم ازدواج کردند

از روز اول رابطشون عکاس با مرجان بدرفتاری می کرد و اسمش گذاشته بود معشوق ازاری

جالب اینجا بود که با تومو بدرفتاریها ولی مرجان روز به روز بیشتر شیفته عکاس می شد

از روز اول رابطشون مرجان دستکش سفید می پوشید و به همه می گفت واسه افتابه

ولی خب درواقع برای این بود که عکاس سیگارش با پشت دست مرجان خاموش می کرد و نمیخواست کسی بفهمه

از این دست اذیت و ازارها زیاد دیده بود ولی دم بر نمی اورد

بعد از ازدواج ضرب و شتم بیشتر شده بود ولی باز هم مرجان اعتراضی نمی کرد

حتی با این که پدرش متوجه شده بود و میخواست طلاقش بگیره

ولی مرجان زیربار نمی رفت

دوسال بعد ازدواجشون عکاس طوری مرجان زد که نصف بدنش رفت زیر گچ

ولی حتی بعد این اتفاق هم رو تخت بیمارستان مرجان راضی به طلاق نشد

اوضاع به همین منوال بود که شیش ماه بعد خبر اوردن عکاس تو یک تصادف مرده

با این اتفاق مرجان داغون شد و از همه کس و همه چیز کناره گرفت

تو اون روزها که مدتها بود منتظر چنین فرصتی بودم

سعی کردم به مرجان نزدیک بشم

یک سال تلاش کردم تا بلاخره تونستم رضایت نسبی مرجان کسب کنم

و سال بعدش باهم ازدواج کردیم

مرجان داشت روز به روز بهتر می شد

و شرایط زندگیمون روز به روز بهتر

وقتی که شرایط بهتر دیدم

 دوراز به مرجان گفتم

یکی این که کسی که با ماشین به عکاس زد من بودم

و دوم این که یکی از اون سه نفری که به مرجان تجاوز کرد من بودم

دوروز بعد مرجان خودکشی کرد

و فرداش تو بیمارستان مرد.

 

برداشتی نصفه و نیمه از یک داستان واقعی

 

پ.ن:اگه جایی دیدین یا شنیدین همچین داستانی به این شکل و واستون تکراری بود حتما بگین،لطفا

پ.ن:می دونم ناقص بود و خیلی کوتاه،فعلا فقط میخواستم کلیتش بنویسم تا بعدا اگه ارزشش داشت فیلمنامش بنویسم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۲/۲۶
پیمان

نظرات  (۴)

۲۶ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۰۰ اَسی بولیده
داستان واقعی؟؟؟ دعا میکنم دروغ باشه
نشنیده بودم، شما از کجا شنیدین؟؟؟

آقا من اصلا قبول ندارم این سبزه ها همون سبزه های دیروزی باشن :/
پاسخ:
همش واقعی نبود..ولی نصفش واقعی بود متاسفانه
از دهن خود دختر :)

گفتم که ماش غوغا میکنه...هموناست..در فاصله یک روز فقط
۲۶ اسفند ۹۴ ، ۰۴:۱۸ حسین یحیی زاده
داستان تاسف باری بود.

 هر چه کارهای دختره غیر منطقی بود، ولی کاری که باهاش کرده بودن، بهش به کاراش حق میداد.


پاسخ:
آره خیلی تلخ بود....
متاسفانه اون کار کل زندگیش خراب کرد..هیچوقت نتونست برگرده..هیچوقت نتونست
سبزه های عالی زودبازده!:)

پ ن :
یاد رمان "یاسمین" افتادم.. البته اون رمان شبیه این داستان نبود.. اما تمشون تقریبا یکیه..
پاسخ:
بس متشکر :دی

امیدوارم پس خیلی تکراری نبوده باشه :دی
سلام.
خیلی تلخ بود. خیلی.. متاثر شدم
جسارتا جناب پیمان الان که نزدیک گل و بهاره ، چه وقت این حرفاست..
اما من دختر رو غیر رو منطقی نمیدونم اون به یک عشقی پناه آورده اونم تو 19 سالگی بعد چندسال تلخی.. شاید حالش با اون عشق یک طرفه خوب بوده و اون زندگی رو ترجیح میداده. من مرجانو قضاوت نمیکنم.چون قضاوت من یک طرفه است.
پاسخ:
سلام
عذرمیخوام که باعث تاثرتون شدم...
حق با شماست..ولی ایده ای بود که اومد..خودمم خیلی دوست نداشتم اینجوری باشه..ولی نوشتنش رهام نکرد..بازهم ببخشید
احسنت..اصل داستان هم برمبنای قضاوت نکردن...قصه بیانگر دردهای جامعست و هدفش بهبودی
ولی خب بی شک اون اتفاق رو نمیشه چشم پوی کرد..کل زندگیش دربرگرفت....
ممنون از حضورتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">