در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶، ۲۱:۰۰ - بیست و دو
    چشم:دی
نویسندگان

تمام شو در لحظاتت

شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۱ ب.ظ

کم کم تو زندگی دستتون میاد که

حس های خوب برنامه ریزی شده و  حس های خوب لحظه ای بدون برنامه جفتشون نیازن و خوبن

جفتشون باید باشن تو زندگی

چون هرکدوم به نحو خودش طعم و مزه خودش داره

نباید خودتون منحصر به یکیشون کنین

اگه فقط معتقد به حسهای خوب بدون برنامه باشین نمیتونین تعادل تو زندگی به وجود بیارین و چیزی به نام هدف بی معنی میشه واستون و خطر پیروزی پوچی بیداد میکنه

و اگر هم فقط معتقد به ساختن حس های خوب لحظه ای برنامه ریزی شده باشین تبدیل میشین به یک ماشین که  حتی حسهای خوب هم واسش تازگی ندارن و فقط دنبال رسیدن تا لذت بردن از مسیر باید جفتشون داشت و ازشون استفاده کرد و توشون زندگی کرد


و

خدا:وقتی حس خوبی لحظه ای رو بهت میدم مث احمق ها این ور اون ورت نگاه نکن و گیج بازی درنیار..کفر من در نیار... بپاشش رو صورتت و ازش استفاده کن و توش زندگی کن و سرشار شو ازش..ببین من ، لذت ببر ازش... حساب کتاب بعدش با من..تو فقط سعی کن تو اون لحظه خوش باشی و زندگی کنی و ازش لذت ببری...اون ارقام لعنتی بزارکنار..تمام شو تو لحظاتت


....................


میدونین

فکر می کنم اگه میخواین باشین

همون لحظه که باید باشین باشین

همه چی تاریخ مصرف داره

لحظه ها هم

پس وقتی اون طرف تو لحظه ای که بهتون نیاز داشت نبودید

لحظه طراوتش..رسیدنش دیگه گذشته..خراب شده..تاریخ مصرفش گذشته

بهتره دیگه بعدا هم طرفش نرین

چون حتی اگه در بهترین حالت بپذیرتون

شما دیگه جزیی از معادلش نیستین

اون  به هربدبختی ای که بوده خودش جمع و جور کرده

شما میشین فقط وسیله جانبی

پس تا دیر نشده باشین

بدون درنظر گرفتن عقاید پوسیده مزخرف

که نه مال خودتون و نه مال پدرومادرتون

کاری که درسته رو انجام بدین

نه صرفا همیشه تاکید بر اعمالی ثابت

که تناقض داره حتی با سخن خیلی از بزرگان


پ.ن:برچسب زدن لطفا ممنوع
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۲۶
پیمان

نظرات  (۶)

چقدددر گنگ o_O
پاسخ:
چشمهارا باید شست شاید..جور دیگر باید دید شاید  :دی
موافقم
کاملا موافقم :)
(خب ماموریت  انجام شد)
یاد یه متن مشابه این افتادم
طولانیه اما ارزش خوندن داره

من دلم کیک شکلاتی می خواد. الان می خواد! همین الان. ندارم ولی ! لواشک دارم، ولی کیک شکلاتی ندارم! باید تا فردا که قنادی ها باز می کنن، صبر کنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم کیک شکلاتی بخواد... . من فقط می دونم که الان دلم کیک شکلاتی می خواد و ندارم، پس قبول می کنم که ندارم. ندارم دیگه. ولی خب دلم می خواد. اما ندارم! ولی خب .... اما.... ولی ... اما... ولی.... اما !
یه روز مامانم اومد خونه، گفت زود باش. پرسیدم چی رو؟ گفت سورپرایزه! مبل ها و فرش و میز ناهارخوری و کلن دکور خونه رو تو ده دقیقه عوض کرد و زنگ در رو زدن. هول شد از خوشحالی. گفت چشماتو ببند. چشمامو بستم. دستمو گرفت برد دم در. در رو باز کرد. گفت حالا چشماتو باز کن. چشمامو باز کردم دیدم یه پیانو یاماها مشکی، همونی که ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود. حالا نمی دونم همون بود یا نه. اما همونی بود که من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلی جا خورده بودم. گفت چی می گی؟ گفتم چی می گم؟ می گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟ بیشتر ادامه ندادم. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جای خالی ای تو خونه که مامان خالی کرده بود. من هم رفتم تو اتاقم. نمی خواستم بزنم تو پرش. ولی هزار بار دیگه هم از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من می خوره! من که خیلی سال از داشتنش دل کندم. ده سالی تو خونمون خاک خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش به نوه ی عموم.
یه روز اولین عشق زندگیم که چهارده سال ازم بزرگتر بود، رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوی که چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج کرد. منم که نمی خواستم قبول کنم از دست دادمش شروع کردم واسه خودم داستان ساختن. ته داستانم هم اینطوری تموم می شد که یه روزی بر می گرده ، وسط داستان هم اینجوری بود که داره همه ی تلاشش رو می کنه که برگرده. این وسطا هم گاهی به من از فرانسه زنگ می زد و ابراز دلتنگی می کرد. بعد از هفت سال خیالبافی دیدم چاره ای ندارم جز اینکه با واقعیت مواجه شم. شروع کردم به دل کندن. من هی دل کندم و هی خوابش رو دیدم که برگشته. دوباره دل کندم و باز خوابش رو دیدم که برگشته، تا اینکه بلاخره واقعن دل کندم! چند سال بعدش تو فیس بوک پیدا کردیم همو. اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟ من خیلی وقته که دل کندم!
یه دوستی داشتم کاسه ی صبرش خیلی بزرگ بود. عاشق یه پسری شده بود که فقط یک ماه باهاش دوست بود. اون یک ماه که تموم شده بود، پژمان رفته بود پی زندگیش و سایه مونده بود با حوضش! بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بکن . خودت می دونی که پژمان بر نمی گرده. گفت ولی من صبر می کنم. هر کاری هم لازم باشه می کنم. یک سال بعد رفت پیش یک دعا نویس. شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج کرد. اون روزا دوست بیچاره ام خیلی خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم وجود داره! دو سال بعدش شنیدم که از هم جدا شدن. پیداش کردم. خیلی عصبانی بود. پرسیدم چی شده. گفت پژمان اونی نبود که من فکر می کردم. گفتم پژمان همونی بود که تو فکر می کردی، ولی اونی نبود که الان می خواستی. پژمان اونی بود که تو اون روزا، همون چندسال قبل ترا می خواستی که باشه، و وقتی نبود، باید دل می کندی!


من الان دلم کیک شکلاتی می خواد. الان می خواد ولی...

پاسخ:
بسیار خوشحالم که موافقین تا این حد :)

این جایی خونده بودم..ولی خب بازهم ارزش خوندن داشت...مرسی که زحمتش کشیدین..مرسی که اوردینش..مرررسی مرررسی

دقیقا همینه...خوشحالم که خوب گرفتینش
دقیقاا همینه..دقیقاااااااااااااااا
اما متاسفانه با هزاران آه و حسرت....
۲۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۱ روزمرگی ...
خیلــی زیبا نوشتی..
مخصوصا قسمت آخرش

پ ن :
موافقم

لطفا ممنوع ؟؟
پاسخ:
نظرلطفته عزیزدل
لطف داری


احترام گذاشتم مثلا خخخ
۲۷ تیر ۹۵ ، ۰۲:۴۴ روزمرگی ...
مرسی بابت احترام
خخخخ (به قول خودت D: )
پاسخ:
خواهش میشه خخخخخ
خخخخخخ
سلام 
خیلی خوب بود 
بخصوص قسمتی که در مورد خدا بود
این متنو خیلی دوست داشتم.
ممنون.
جدیدا با نوشته هاتون حال میکنم چرا اونوقت ؟:))
کتاب خوان شدین یا نوع نوشته هاتون تغییر کرده ؟ هوم ؟
قلمتون مستدام...
پاسخ:
سلام
خیلی خوشحالم که دوستش داشتید
خواهش می کنم

نمیدونم..شاید اعتمادتون با نوشته هام جلب کردم خخخ

کتاب که کم و بیش میخونم
اما خب نه همونم..نمیدونم...

بزرگوارید

سلام
پست بی نظیری بود
پاسخ:
سلام
خوشحالم نظرتون جلب کردم..متشکرم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">