در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ . 22:0و باز به قول سنجد(یادتون بیاد :دی) دیدید برگشتم :دی

اول سلام

عرضم به حضورتون که کافی نتم و بنابراین وقت زیادی نیست چرا که پول زیادی نیست خخخخ

واسه همین تیتروار و با نهایت خلاصه نویسی عرض می کنم خدمتتون

هرچند که شماها از خداتونه خخخخ

اول بابت 23 نظری که گذاشتین عرض کنم که

ملت همیشه در صحنه بنده و وب بنده تا اکنون 23 تاکامنت یک جا به خودش ندیده بود

برای همین ضمن تشکر بی دریغ بابت لطف همواره با محببتون و ضمن اعلام این که از این 23 تا کامنت هیچکدوم اسپم نبود و با این که بعضیهاش خصوصیه اما خب همشون با دستان پرمحبت شماها تایپ شده ودر قلبم جایگاهی ویژه داره باید عرض کنم که یادم رفت :دی بس که کافی نت استرس زاست :دی

همونجور که میدونید نزدیک دوهفتست که مشهد به قصد بندر ترک کردم

یک هفتست که رسما میرم سرکار

محیطش خوبه و کاملا صمیمی،اما خب کارم تعمیراتیه و خبری از میز و پشت میز نشینی نیست و البته اینترنت که کلا نیست

همونجور که حدس میزدم و تو پست قبل گفتم جز مسئول مستقیمم که واقعا آدم تحصیل کرده و با دانش و یااخلاقیه و ایشالا فرصت واسه یادگرفتن خیلی چیزا ازش دارم،فرمانده کل.....توکل به خدا..اندکی صبر سحر نزدیک است....

کلا همه چی از جمله رفتار خواهرم و شوهرخواهرم و دلسوزی خواهرم(همونجور که می دونید من بندر فعلا پیش خواهرم زندگی می کنم) و....  خوبه جز اما دلتنگی و دوری خانوادم به خصوص مادر بی بنظیرم که واقعا فقدان خوبیهاش به شدت احساس میکنم و از شماچه پنهان گاهی حتی اشک می ریزم و دوری از دوستان خوبم که با اس ام اس ها و زنگهاشون نشون دادن دوستانی واقعی دارم و از وجودشون دلم گرم شد هرچند که مطمئن بودم فقط خواستم خودم لوس کنم :دی و البته نداشتن نت و نداشتن شما دوستان خوبم که این 23 تا کامنت پرمهر نشان دهنده قلب پرمهر و لطف بی پایانتونه که البته از لطف بی دریغ شما عزیزان هم بیا خبر بودم :دی

و این هاست که من کم دارم و هیچ چیز جاش.ون نمی گیره که البته میگن و شاید می گین عادت می کنی اما راستش من دوس ندارذم عادت کنم

چون عادت به ماشینی شدن ندارم

چون راستش ترجیح می دم دلتنگ باشم و ناراحت تا یکی که عادت کرده باشه و ماشینی شده باشه

چون دلتنگ بودن تلاش میاره برای رفع دلتنگی.....

خب من فکر می کنم تا مدتها نت نداشته باشم،اما خب دارم مخ خواهر و شوهرخواهرم میزنم به صورت نامحسوس که نت بگیرن

که بابا شماها احتیاج دارین خیلی

اما خب 300 تومن هزینه داره که پول کمی نیست،اما اگه دل خوش به پول خودم باشم باید 3 ماه صبر کنم چرا که حقوقم 3ماه دیگه وصل میشه در بهترین حالت به امید خدا

بنابراین حداقل فعلا باید به کافی نت بسنده کنم  و سعی می کنم هفته ای یک یا دوبار با توجه به وضعیت بحرانی مالیم سر بزنم

حرف زیاد است و مجال کم،من سعی می کنم نظراتتون الان جواب بدم و ثبت کنم و آخرین پستاتون هم بخونم و نظر بزارم،ببخشین اگه همه اونهایی که تو این مدت نخوندم وقت ندارم که بخونم،ایشالا نت گرفتم از خجالتتون در میام :دی

راستی اون همه گفتم انسان تنها نیست با خداوند و اون همه شعار و حرفهای قشنگ و اینا،اینجاست که باید شعارهارو عملی کنم،خداییش سخته اما خب حالا باید تو عمل به خودم ثابت کنم که انسان با خدا تنها نیست،بدون شک سوتی هایی هست و اشتباه هایی خواهم کرد چون کامل نیستم،اما خب با تموم قدرت این فرصت غنیمت می شمرم چون دوس دارم که عمملا به خودم ثابت کنم

آها اینم بگم و تموم کنم،اون برنامه هایی که نوشتم واستون،مقداری با اون چیزی که فکرمی کردم فاصله داره اما هنوز بهشون پایبندم و می خوام که عملیشون کمک،مثلا خبری از استخر مجانی و هیچ امکانات مجانی ای نیست و همه اونها تاثیرات اون خدابیامرز بود و اشعاتش به این ور بود و به خصوص بعد 8 سال مدیریت آقای خوشکل تموم شد و رفت :دی،یا حتی بورسیه شدن هم کاملا در حاله ای از ابهام قرار گرفته که روز اول خیلی خورد تو پرم،اما خودم جمع کردم چرا که هیچ چیز مانعم نمیشه مثلا برای گرفتن دکترا چه با بورسیه چه بدون بورسیه،توکل به خدا..

خب دوستان خوبم باز هم مث همیشه اگه صبح و ظهر هم ندیدمتون،صبح و ظهرتون بخیر

من برمیگردم....

میگ میگ......


پ.ن: غلطهای املایی رو ببخشید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ . 10:11در حدود کمتر از 4 ساعت دیگه من این خونه رو به مقصد بندر عباس با اتوبوس و در آستانه 25 سالگی ترک می کنم

چند سال پیش که بین خانواده نشسته بودم و طی یک بحثی هیجانی گفتم من 24 سالگی این خونه رو ترک می کنم،شاید خیلی مطمئن نبودم که این حرفم عملی بشه،اما خب داره عملی میشه

جمله من دارم خونه رو ترک می کنم شاید تو دوران گذشته یا حتی تو خارج از ایران و کشورهای غربی جمله عجیبی یا بزرگی نباشه اما تو این دوران اونم وقتی ازدواج نکرده باشی و تو جیبت هم فقط 40 هزار تومن بیشتر نباشه

خب جمله بزرگیه،و من از بزرگی کارم با خبرم و خودم آمادش کردم،به قول خارجیا This is My Way،من دارم میرم به جستجوی سرنوشت و البته جدال باهاش

تو کلمات خیلی قشنگن،یا مثلا وقتی دو سه تا از بچه ها میگن خوش به حالت میری و مستقل میشی و خیلی امیدهای قشنگ دیگه،فکر می کنم اونها و البته خودم فقط به قسمتهای قشنگش فکر میکنن و البته رویایی،و کسی سختیاش در نظر نمی گیره،سختی هایی که دیده نمیشه یا نمیدونن، مث سروکله زدن با مافوق که فقط به خاطر چیزهای الکی مافوقته و بهت دستور میده یا.....

اما خب من همه سختی هارو به جون خریدم و میخوام که خودم محک بزنم

امیدوارم تو این محک مث حرفهام قوی باشم و هیچوقت دست از اهدافم نکشم

خب وقت زیادی واسه تشریح بیشتر نیست و خب البته مث همیشه حوصله شماها هم هرچند که همیشه بهم لطف داشتین زیاد نیست :دی

من دارم میرم دوستهای خوبم،نمیدونم وضعیت نت اونجا چیجوریه اما خب بدون شک نت که داشته باشم مرتب میام،اما خب گاهی وقتا میرم کافی نت و هر از چندگاهی سعی می کنم باهاتون در ارتباط باشم

در بهترین حالت میتونم تخمین بزنم که حداقل یک ماه دیگه نت تو خونه نداشته باشم و مرتب نمیتونم بیام،اما خب باید ببینم چی میشه،خدا میدونه

در ادامه اهدافم مینویسم واسه خودم که همیشه یادم بمونه و واسشون بجنگم:

اهداف بلند مدت:

1- ادامه تحصیل و کسب دکترا و ....

2- ازدواج

3-کسب جایگاهی هنری 

4-کسب جایگاهی ورزشی

5-حفظ مسیر ناکجاآباد و جستوی معرفت

برنامه های کوتاه مدت بعد از داشتن پول:

1-خرید کتابهای لازم واسه ارشد در رشته ای که بورسیه شود

2-رفتن به کلاسهای کارگردانی و فیلمنامه نویسی و نمایشنامه نویسی و نویسندگی درکل

3-برنامه چیدن واسه استخر مفته :دی البته اگه مفته باشه دیگه پولی نیست

4-خرید گیتار الکتریک و یادگیری نوازندگی گیتار الکتریک و آهنگسازی- در صورت امکان امیدوارم سه تار نیز هم

5-فعالیت در ورزش های فوتبال،فوتسال حالا در هر سطحی شد

6-بدنسازی در حد مطلوب نه کشتن خویش :دی

7-ایجاد یک کار دوم در خانه بادر آمدی  حدود حداقل 500 600 هزار تومن-حتی اگر لازم شد رفتن به کلاسی مربوطه

..........................................................................................

خب دوستان گلم مواظب خودتون و عزیزهای زندگیتون باشین

ایشالا همیشه شاد و موفق و پیروز باشید و جز خدا به کسی تکیه نداشته باشید

اگه عصر و شب هم ندیدمتون،عصر و شبتون هم بخیر(به قول اون فیلمه البته :دی)

پس فعلا میگ میگ

به امید خدا و به لهجه سنجد(خودتون تو ذهنتون یادتون بیاد :دی) من برمیگردم....


پ.ن:نظرات تاوقتی باشم تایید می کنم،هروقت رفتم بندر و  البته کا فی نت بقیه رو تایید می کنم و جواب میدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ . 17:31داشتم به این فکر میکردم که خب دوروز من میتونم پای نت باشم و وبلاگم،تو این دوروز چی بنویسم تو وبلاگ،از کدوم دغدغم بگم؟ کدوم موضوع؟از کدوم...یا حتی تو این دوروز که مشهدم چیکار کنم....که یاد نوشته "دعا کرد برای آنها که دوستش نداشتند" از  خانوم عرفان نظرآهاری که همیشه(چند سال پیش) این نوشته هاش تحت بسم الله تو مجله چهل چراغ می نوشت،نوشته هاش واقعا عالی بودن یعنی تو اون 14 سالگی که من میخوندم خیلی تاثیر مثبتی روم داشت و دیدهای خیلی زیبایی و تعریفهای زیباتری از خدا بهم می داد و اگه احساس میکنین شاید من دید قشنگی و نویی به خدا دارم و خیلی راحت و بدون ترس باهاش شوخی می کنم :دی،از عوامل تاثیرگذارش خوندن نوشته های همین خانوم تو سن 14 سالگی بود،البته راجب 40 چراغ حرف زیاد دارم و حتی تاحدی نوشتمش که بعدها و تهیه نت ایشالا آماده و ثبتش می کنم چون کلا چهل چراغ اون دورانش نه الان خیلی تاثیرات خوبی تو خیلی زمینه ها واسم داشت،خلاصه تو همون فکرها بودم که این داستان یادم اومد و تصمیم گرفتم این داستان که به صورت تیکه مجله از مجله جداکردم و  همون زمان چسبوندم به دفترچه خاطراتم رو سختی تایپش تحمل کنم :دی(مدیونین فکر کنین منت گذاشتم رو سرتون خخخخ) واستون تایپ کنم تا هم وبم یک نوشته درست حسابی به خودش ببینه البته به جز نوشته هایی که از دیگران کپی کردم که البته اونها ارزش ادبی دارند،اما صرفا نوشته های خوم منظورم بود، و هم قشنگ اون حسم با تایپ این نوشته بیان کنم چون واقعا قشنگ نوشته و مطمئنم از خوندنش لذت میبرین،این شما و این هم نوشته "دعا کرد برای آنها که دوستش نداشتند" اثری از خانوم عرفان نظر آهاری :

دوروز مانده به پایان جهان،تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پرشده بود و تنها دوروز،تنها دوروز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی.نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بدوبیراه گفت.خدا سکوت کرد.جیغ زد و جاروجنجال را انداخت،خدا سکوت کرد.آسمان و زمین را به هم ریخت،خدا سکوت کرد.به پروپای انسان و فرشته پیچید،خدا سکوت کرد.کفرگفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد.دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم،اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بدوبیراه و جاروجنجال از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقیست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لابه لای هق هقش گفت:اما یک روز..با یک روز چه کار می توان کرد....

خداگفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است و آن کس که امروزش را در نمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید.و آن گاه سهم یک روز زندگی رادر دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کندومی ترسید راه برود.می ترسید زندگی از  لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد....بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم،نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد،بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سرو رویش پاشید،زندگی را نوشید و زندگی را بویید.و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند،می تواند پا روی خورشید بگذارد،می تواند.....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد.مقامی را به دست نیاورد اما.....

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابرهارا دید و به آنهایی که اورا نمی شناختند،سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند  از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندیدو سبک شد،لذت برد و سرشار شدو بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،امروز او درگذشت،کسی که هزار سال زیسته بود!


پ.ن: میدونین خیلی دوس داشتم وقت داشتم و می تونستم این نوشته و البته چند تا نوشته دیگه رو باصدای خودم ضبط کنم تا هم از قافله این دوستان مترقی عقب نمونم و منم بگم بلدم :دی و اما نکته مهمتر این که کلا چون حس این نوشته هارو خیلی دوس دارم واسه خودم جالبه ببینم تو صدای خودم چیجوری میشه و اصلا می تونم حسش در بیارم یانه.خدا رو چه دیدین شاید یک روز سرفرصت گوشهای نازنینتون صدای نکره من در حال خوندن این نوشته و همچین نوشته هایی شنید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ . 22:11و قطار پیمان به ایستگاه بندر عباس رسید....

مرا ببوس،مرا ببوس،برای آخرین بار.... تو را خدانگهدار......روم به جستجوی سرنوشت....

...............

بوقققققق بوققققققققققق بوقققققق

- بله؟

+ سلام آقا استخدامی ارتش؟

 بوقققق بققققق

- بله؟

+سلام آقا خسته نباشید عذر میخوام گفته بودین 12 زنگ بزنین واسه همین نتایج استخدامی

-سلام..شما؟

+ فلانی هستم

-پیمان؟

+بله

-شما 15 یاید بندرعباس باشین

+ 15 همین برج؟عذرمیخوام من چیجوری تو این مدت کم برسم بندرعباس؟

- بله 15 همین برج...کجایین مگه؟

+من مشهدم

-خب دوروز فرصت اجرای امریه هست پس شما 17 همین برج بندرعباس باید خودتون معرفی کنین

+باشه،اونجا کجا باید برم؟

- بندرعباس،منطقه یکم نیروی دریایی،میرید قسمت نیروی انسانی و خودتون معرفی می کنید

+آها باشه خیلی ممنون

-خواهش می کنم،خداحاظ...تقققق

+خداحافظ،تق

...............................................

بعله دوستان خوبم،منم رفتنی شدم و باید برم سرنوشتم در بندرعباس جستجو کنم،البته خب به هیچ وجه دوس ندارم مشهد ترک کنم چون واقعا شهرش دوس دارم همونجور که قبلا گفتم،اما خب در این که در تصمیمی که گرفتم مصمم هستم شکی ندارم مگر اشکهای مامانم که عجیب زیر دلم خالی می کنه،که تو این وقتها دلم میخواد زندگی لعنت کنم با این سرنوشتهاش اما خب وقتی به خدا فکر میکنم که همه چی طبق حکمت اونه شکر میکنم و توکل می کنم به خودش،و سعی می کنم آرومترشم....

اگه واستون جالب باشه که آینده این وبلاگ چی میشه،در این حد واستون بگم که من فکر این کردم که یک روز این وبلاگ به پسرم یا دخترم در صورت تمایلشون بسپرم،اما خب دوس دارم این دوری من از وبلاگ به بیشتر از یک ماه نکشه،البته بندرعباس معلوم نیست وضعیت نتش چیجوریه، اما خب سعی میکنم هروقت شد نت بگیرم و به وبلاگم برسم،اما خب به جرات میتونم بگم که یکی از ناراحتایم دوری چند مدته از  خیلی از شما دوستان خوبمه،اما خب مطمئن باشید من هرگز فراموشتون نمی کنم هرچند امیدی ندارم که شماهم من فراموش نکنیدچون اونقدر شخصیت کاریزماتیکی نبودم که همیشه به یادتون بمونم اما خب من از خیلیهاتون حس خوب گرفتم و فراموشتون نمیکنم و به انگیزه دوباره دیدن شما سعی میکنم و نتی به دست می یارم و برمی گردم به وبلاگم هرچند که طبیعتا نمیتونم وقتی که الان میزارم اون موقع بزارم واسش اما خب بازهم همین که بتونم بیشتر ببینمتون و بخونمتون واسم خیلی خوبه و دوست داشتنیه

و همچنان دوس دارم یکی از دوستان که به من اعتماد داره در این مدتی که نیستم مسئولیت چرخوندن وبم قبول کنه و هر ازچندگاهی یک پست موقت ثبت کنه،که البته من به انداه یک ماه ثبت موقت آماده دارم اما باید صرفه جویی کنه و کم کم بزاره ضمن این که نظرهارم با دقت و حوصله و نزدیک به تفکراتم جواب بده،دوس دارم این دوست خوب پیدا بشه،چون دوس دام وبم زنده و باطراوت تا وقتی برگردم بمونه....

میدونین آرزوی موفقیت کردن  برای کسی خیلی خوبه،ولی وقتی از روی عادت نباشه و  به معنای خداحافظی نباشه،حداقل من به خداحافظی اعتقادی ندارم،چرا که فکر می کنم خداوند مجبور شد رفتن در سرنوشت انسان بزاره وگرنه اصلا رفتنی درکارنبود،فقط واسه این که داستانش تکمیل بشه رفتن اضافه کرد،وگرنه هیچ وقت رفتن مطلق وجود نداره و وقتی رفتیم اون دنیا دیگه رفتنی وجود نخواهد داشت، اما درکل این رفتنم رفتن موقتیه،وخب کسایی که از خداشونه من برم خب ضمن تشکر ازشون بگم میتونن  واسه همیشه از من خاحافظی کنن اگه دوس دارن اینجوری ببینن،ولی این رفتن من موقتیه و دوس ندارم کسی بهم بگه خداحافظ،واسه همین که هیچوقت نمیگم خداحافظ،میگم فعلا،امیدوارم کسایی که رفتن من دوس ندارن هم همینجوری نگاه کنن و منتظرم باشن که برگردم حالاچه زود چه دیر،حداقل خودم که هیچ رفتنی دوس ندارم و امیدوارم همیشه دوستام نگن واسه همیشه میریم و بگن واسه یک مدتی میریم اونم بالاجبار

ضمن این که نکته ای باید اضافه کنم واسه چندنفر ازدوستام که خب عقاید خاص خودشون دارن و شاید از دستم کدورتی دارن هنوز،از اونجا که به قول مامانم دوروز دنیا ارزشش نداره خوب باشین خوش باشین،منم سعی کردم همیشه همینجوری باشم،تا اونجا که تونستم سعی کردم دلی نشکنم هرچند ادعا ندارم که دلی نشکستم تاحالا و خب آدم باید تاوان کارشم بده،سعی کردم سادگیم نشون بدم و بگم دوس دارم همه انسانهارو،رو این حساب اگه مسئله ای پیش اومده سعی کردم خودم عذرخواهی کنم حتی اگه دقیقا مشخص نیست تقصیر کیه که حل وفصل بشه یا اصن خودم به نوعی پا پیش بزارم که اون رابطه خوب حفظ بشه،چرا که این دوستان حسهای خوبی به من دادن و ارزش دارن واسم و از این بعد مدیونشون هستم،اما به هرحال این دوستان منت نگذاشتن  سر اینجانب و به سردیشون ادامه دادن و اینجانب ضمن این که کلی غصه خوردم که چرا این رابطه به گرمی سابق نشد و ضمن آرزوی موفقیت براشون و ایشالا همیشه لبشون پرخنده باشه و موفق و پیروز به امید خدا باشن اما با تموم این ها این رفتارهارو به یک عضو از بدنم دایورت کردم چرا که بهترین کار همینه و اتفاقا دوروز دنیا ارزش خوردن اینجور غصه هارو داره و عذرمیخوام نمیشه که زانوی غم به بغل بگیری که چرا اینجوریه،بنده تلاشم کردم و سعی کردم با کارهای قشنگ ولی نخواستن ،ایشالا که هرجاهستن موفق باشن و البته شاد باشن و سلامت و ضمن این که اگر این دفعه اونها پا پیش بزارن با کمال میل پذیراشون هستم چرا که واقعا دوستانی که حس خوب بهم دادن دوس دارم و دوس دارم همیشه کنارم حفظشون کنم.

خیلی حرف دارم اما خب هم طول پست زیاد میشه و هم خستگی ذهنم و درگیری های ذهنیم که واقعا تو این دوروز که هستم چیکارها باید بکنم  تو مشهد نمیزاره تمرکز کنم رو حرفهام و نوشته هام،به هرحال ثانیه شمار رفتن من از مشهد به ثانیه های اخرش داره می رسه و خب استرس خاص خودشم داره.


مرا ببوس،مرا ببوس،برای آخرین بار.... تو را خدانگهدار......روم به جستجوی سرنوشت....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ . 12:25از آنجایی چندوقتیست پست هایمان رنگ غم و خستگی و بی اعصابی به خودش گرفته،با توجه به این که فکر میکنم هفتم غم هم تموم شده باشه و تا شقایق هست به امید دیدار ابدی  زندگی باید کرد  و بنده نیز میخواهم از فاز خستگی خودرا کنده و عین این اسبها  یا خیلی از موجودات دیگر که از آب میان بیرون خودشون تکون میدن که آبشون چلونده بشه،در تدارک برآمدیم با دوپست دریک پست طنز گونه،که حداقل حداقل با کمترین اعتماد به نفس توقع دارم لبخند بیاره رو لبتون،هرچند که حس طنز چیزیست خدادادی که بنده خیلی استعدادی در آن ندارم،یادمه مامان همیشه میگفت اصن دهن بعضی ها بانمکه و بنده خیلی وقتها حتی تمرین می کردم و بسی افسوس می خوردم که چرا دهن بانمک ندارم ( هرچند در بغل گوشمان داداش گرامیمان، هم خنده هاش کاری میکنه که بقیه بخندن هم قشنگتر تعریف میکنه کصافط البته وقتی سرحال باشه که خب اکثر وقتهاسرحال نیست)،چرا که کلا خندیدن و خندوندن رو  ذاتا دوس دارم،واسه همین سعی برمی آوریم با خل بازی اطرافیان را بخندانیم امید ان که رستگار گردیم،باز صحبت را به مرحله زر کشاندیم و از مرحله موضوع نیز پرت،خلاصه کلام آن که این شد دوپست در یک پست اینجانت دماغ گنده،باشد که به جای لبخند فحش را ضمیمه لنگه کفش نکنید و برای اینجانب دماغ گنده  ززززززارت گونه نفرستید.

..............

 چندروز پیش بود،فکر می کنم شب جمعه بود

یکی از دخترهای (البته الان دیگه زن) سابق همکلاسی کاردانیم که تو فیسبوک هم فرند می باشیم

برای شوهرش که یکی از پسرهای(البته الان دیگه مرد) سابق همکلاسی کاردانیم بود و البته با اون هم فرند می باشیم و بعضا دیدارهای صمیمانه ای هم با هم داریم

عکس یک موز که فوایدشم زیرش نوشته بود  رو یا شیر کرده یا خودش آپ کرده بود نمیدونم،بعد شوهرش تو اون عکس تگ گرده بود

بعد متنی هم که واسه اون عکس گذاشته بود

فقط این بود :  :)

 میخواستم کامنت بزارم و بگم امشب فقط یک آهنگران کم دارین خخخخخخ اما خب روم نشد خداییش خیلی تیکه سنگینی بود خخخخخ


نتیجه اخلاقی: خانومها و آقایان متاهل عزیز همواره مراقب چشمان تیز بین خانومها و آقایان مجرد باشین که چشمهای تیزبینشان همواره به دنبال عملکرد شماست(اداره دخترها و پسرهای عذب(نمیدونم اینجوری نوشته میشه با نه))

..................................

پسرخالم رفته از سبزوار زن گرفته

البته محل کارش اونجاست و دوتا از خواهراشم اونجا زندگی میکنن،یعنی دخترخاله هام

زنشم شوهر دخترخالم پیدا کرده

 بعد مهریش نزدیک 500 تا سکه

 و نصفه خونه الانش

و تمام لوازم اصلی خونه،از جمله تلویزیون و یخچال و اینا...

بعد سوالی که واسم پیش اومد عروس چی میخواد بیاره

که دخترخالم گفته چهارتا قاشق چنگال و پیشتست دیگه

نکته ای که هست یادم باشه از سبزوار زن نگیرم

رسما کردن تو پاچش

طفلک تازه بابا هم نداره :(


حالا این بحث سبزوارش که شوخی بود چون همه جا آدم و خوب و بد پیدا میشه،ای بسا که نمیشه گفت اصن این خانواده عروس بد یا خوبن،اما بابا  چرا معنی ازدواج فراموش شده؟ البته شایدم اشتباه میکنم راجب ازدواج،ولی خب من نظر خودم قبول دارم مبنی بر این که تمام شیرینی ازدواج به این که دختر و پسر با هم بسازن کم کم  زندگیشون نه این که بهترین چیزها مهیا بشه بعد به عروس و دوماد بگن بفرمایین شبم برین تپ تپ

چون اینجور که من از زندگی فهمیدم هرچی که واسه بدست آوردنش تلاش کنی،بیشتر قدرش میدونی،نه قدر اون شی رو ،قدر اون کسی که همراه با تو داره عرق میریزه ولی جز لحظه های فشار که معمولا منطقیه و نمیشه هم آرمانی نگاه کرد خنده از رولبش پاک نمیشه.

.......

اوخ قلبوم به تپش افتید

پیشاپیش دوست دارم همسر آینده ام

پینکی : :دی :)

پیمان : مرگ،بیشعور تو حریم خصوصی من چیکار می کنی؟

پینکی : وا بابایی،بیا مهربون باشیم باهم دیگه

پیمان: از اونجایی که تعادل احساسی ندارم باشه

میدونی،یک ضرب المثل بی ادبی تربتی هست که میگه :

با پلخموک(تیرکمون دستی زمان بچگی) نگاهت چغوک دلمو زدی

هدفت اشتباهی رفت چون سر ****  زدی

پینکی : باباااااااااااااااایی؟!!!!!!!

پیمان: جان عزیزم،تازه یک ضرب المثل کاشمری بی ادبی تری دیگه هم هست که میگه: د کج......

پینکی:خیلی خوب خیلی خوب،بینندگان عزیز من شمارو تا پست دیگه به خدای بزرگ می رسانم

میگ میگ: آقای کارگردان میشه آخرش من با یک دیالوگ تموم کنم؟

پینکی:باشه تو تموم کن

قوس قوس: قووس نامردیه که از وقتی من وارد کاراکترها شدم اصن دیالوگ بهم نرسیده قووووسسسس

پینکی: بابا از وقتی تو اومدی خو این پسره مونگول تو فاز درستی نبوده،از این به بعد چشم واسه تو هم دیالوگ میزاریم

فوس قوس : آخ جوووووووووون قوس قوووس قوس ق.....

پینکی: اوفففف..... میگ میگ برو

میگ میگ: بینندگان عزیز تا پست بعدی:

میگ میگ،ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ

میگ میگ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ . 22:59از دوستهای خیلی خوبی که تو دنیای واقعی دارم دونفر هستن که هم هنرین و هم دست به قلم می باشند و البته وبلاگ هم دارن،منتها به دلیل تفکراتشون که من خیلی میپسندم خیلی اهل این که دوس داشته باشن وبشون پربازدید باشه و شلوغ پلوغ باشه نیستن،ومینویسن چون مثل خیلی ازماها نوشتن ارضاشون میکنه،و خب تبلیغ هم نمیکنن یا برن جایی که نمیشناسن زیاد نظر بزارن،بیشتر مینویسن تو وبلاگشون و میخونن وبلاگهای دیگر و اکثرا بدون نظر گذاشتن،اماخب من احساس کردم مطالبشون واقعا ارزش این داره که خیلی بیشتر خواننده باشه و خونده بشه و دوس داشتم شما دوستان خوبم هم با ولاگشون آشنا بشین،چون واقعا خیلی خوب مینویسن و بدون تعارف قلمشون از قلم من هم حرفه ای تره هم قشنگتره و هم ساختاردار تره،واسه همین انرژی ای که رو نوشته هاشون میزارن زیاد و خیلی دیر به دیر آپ میکنن ولی وقتی آپ میکنن واقعا یک پست عالی درمیارن،اما این دو دوست خوبم:

یکیشونرامیننویسنده وبلاگهمه زندگی یک نمایش

و دیگری همسجادعزیزم نویسنده وبلاگپوچی

ضمن این که در ادامه آخرین پست سجاد کپی کردم واستون،که البته خیلی با ایده پوچ گرایی سجاد موافق نیستم اما خب خیلی نوشته هاش دوس دارم در کل چون تو خیلی زمینه ها از جمله موسیقی تفکراتمون هم سو همه و این خیلی واسم اهمیت داره.

.............

راستش همیشه دوس دارم از آدمای اطرافم بپرسم شمام زیاد به زیاد دلتنگ میشین ؟ شما هم وقتی دلتنگ میشین دلیلشو نمی دونین ! شما هم همیشه از یه چیزی که نمی دونین چیه در حاله نالیدن (چسناله کردن ) هستین ؟ شما هم یه دفعه تو خیابون که راه میرین گریه تون میگیره ؟ اصن پسرا گریه شون بگیره خیلی بده ؟ شمام میرین تو حموم دوشو باز میکنین مث سگ گریه میکنین ؟ شما هم وقتی دو کلمه با آدما حرف میزنین دیگه واسه کلمه سوم حرفی واسه گفتن ندارین ؟ شما هم تو خیابون که راه میرین همش با خودتون حرف میزنین ؟ اصن آیا کسایی که با خودشون حرف میزنن بیماری چیزی دارن ؟ شما هم 99.7 درصد فیلمایی که دیدین تنهایی بوده ؟ اصن وقتی با کسی فیلم میبینی باید چی کار کنی ؟ اصن یه چیز دیگه شما هم آدم گریزین ؟ شما هم به اندازه موهای سرتون رفیق فاب و غیره دارین اما از همشون گریزونین ؟ آدم حرف دلشو باید به کی بگه ؟ بعضی وقتا خیلی می ترسم . می ترسم زیاد از حد آنرمال باشم . البتی خیلی وقتام خودمو قانع میکنم که نه فقط من اینطوری نیستم . یه استادیوم پر از تماشاگر مثلا صد هزار نفر رو در نظر بگیرین که من وسط زمین واستادم یعنی در حقیقتا خسته شدم و نشستم ، کلی بازیکن دیگه ام مثل من تو زمین ریخته که هر کودوم دارن تو زمین بازی میکنن . منم وسط زمین تو نقطه شروع نشستم زانوهامو بغل کردم چمباتمه زدم خودمو هم بین دستام قایم کردم . بعضی وقتا بهم پاس میدن لگد میزنن شوت میزنن یا ... اما من همچنان وسط زمین نشستم . حقیقتش نمیدونم باید چی کار کنم . یعنی حوصله ندارم بدونم باید چی کار کنم . تماشاگرام هی داد میزنن این مرتیکه گشاد بی خاصیت رو تعویض کنین . من از خدامه که تعویض شم یعنی از خدامه که تو دید نباشم . اصن برم رو نیمکت بشینم یه گوشه خودمو از دید همه محو کنم . لابد حس میکنین اعتماد به نفسم پایینه . اره خوب پایینه اما بیشتر دلیلش اینه که حوصله ندارم . یعنی حوصله ندارم حوصله داشته باشم . احساس میکنم خیلی آدم به درد نخوریم . احساس میکنم هیچوقت به هیچ جا نرسیدم – نمی رسم – قرار نیس برسم . راستشو بخواین فکر میکنم من آدم خیلی افسرده ایم ! یعنی خیلی خیلی افسرده ام ! نمیدونم تا به حال آدم افسرده ای که بدونه افسردس اما حوصله افسرده نبودن رو نداشته باشه و ندونه دقیقا چی میخواد رو از نزدیک دیدین یا نه اما سعی کنین هیچوقت باهاش رو به رو نشین چون احتمالا ممکنه همون اتفاق اول بیوفته یعنی دو کلام حرف بزنین بعد حرفی واسه کلام سوم نداشته باشین .


پی نوشت : به نظر من اینجور آدما یعنی آدم های بی تفاوت که ریز و درشت ترین موارد رو دایورت میکنن ، آدمایی که بیشتر سکوت میکنن ، آدمایی که خیلی جاها همرو میخوندن خیلی جاها خفه خون میگیرن ، همین بی تعادلا ، همینا که یه لحظه خوبن یه لحظه غمگین ، خلاصه همین آدما ؛ یه جایی – یه لحظه ای – تو یه موقعیتی یهو به سیم آخر میزنن ! سیم آخر بد نه ها سیم آخر خوب ( یعنی مثل این داستان کلیشه ای شبه دارک ها نمیرن ذارت خودشونو بکشن ) نــــه ؛ دست به یاغی گری میزنن ؛ مثلا ... مثلا یهو ...

 
پی نوشت 2 : ازین آدمایی که واسه پستاشون پی نوشت میذارن خیلی بدم میاد :|


سجاد حسین پور -مصائب حوصله نداشتن!!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ . 19:37پیشاپیش واسه حرفهای بدی و فحشهایی که تو پست خواهید دید که تاحدی تونستم سانسورشون کنم عذرمیخوام،چون این پست دیروز پریروز نوشتم و واقعا عصبانی و ناراحت بودم،وخب الان که آرومترم حداقل با این شدت نمی نوشتم اما خب از اون جایی که میخواستم حس پست حفظ بشه حرفهای بد و فحش هارو حذف نکردم،عذرمیخوام@


زامبی میدونین چیه؟

امیدوارم بدونین چون حوصله توضیح دادنش ندارم

آدمهای این دوره زمونه احساس میکنم دارن میشن مث زامبی

هرکسی لبخند رولبش داره میرن و سمتش هجوم میارن

البته آدمی که لبخندش از روی دنیا پرستی و ظاهر گرایی که خب خودش بدترین نوع زامبیه و چیزیش نمیشه

اما وای به حال اونهایی که تودلشون یک دنیا درده و  بازهم لبخند میزنن

این هجمه زامبی ها انگار که یک مرغ کنتاکی خوش رنگ دیده باشن تا خندش محو نکنن دست بردار نیستن

و در این مورد خاص،کلا هیچ جنسیتی مفهمومی نداره،و هیچ جنسی به هیچ جنسی رحم نمیکنه

دختر به پسر،پسر به دختر،دختر به دختر،پسر به پسر،یک جنگل مولای لعنتی

بابا غرمساقهای بی پ****** ج*** صفت،خب چه مرگتونه آخه،خب شماها اینقدر شعور ندارین و احمق و بدبخت هستین که باوجود دردهای منطقی یا غیرمنطقیتون نمیتونین بخندین،به اون بدبخت که میتونه بخنده چه ربطی داره آخه؟...چرا این قدر بی ن**** و مادر م*** هستین که به هرطریقی متوصل میشین تا خندش محو کنین،نیش میزنین،کنایه میزنین،انقدر حرف میزنین که اشک پاک طفلک جاری کنین

هرچند که بی پ****** خیالتون راحت،اون خنده از اون جا که منبعش خداییه و طبیعتا تمومی نداره چون میگه یک روزی این دردها تموم میشه و میرم پیش خدا بدون درد هم در ظاهر میخندم و هم در درون،و شماها هرکاری کنین فقط موقتی اون خندههارو محو می کنید

اما بدبختهای بیچاره،خیلی از شماها که به خیال خنده اون طرف میرین طرفش که شماهم بتونید ازطریق خنده اون بخندید،کور خوندید چو تا خودتون با وجود دردهاتون نخندید  هیچ کس نمیتونه کمکتون کنه

و حتی اگه نخواین تلاش کنین که این خنده به تلاش خودتون بیاد رو لبتون و حالا که خنده ندارید زامبی وار خنده اونهارو هم محو کنید،همونجور که گفتم عمرا،چون منبع خنده هاشون زمینی نبوده مثل خواسته های شما

خاک تو سرتون که شماها بدبخت ترین نوع بدبخت می باشید،چرا که توانایی دیدن خنده کسی رو ندارید

خاک تو سرتون.


پ.ن : زامبی یک نوع موجودات خون خوار می باشند که قیافه هایی بی نهایت زشت و ترسناکی دارند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ . 20:3یک  موسیقی آروم شامل  سه تار با افکتهای نرم گیتار الکتریک

مقداری هم پیانو ریز،نه به صورت متوالی

آوای گم یک زن درحالی که داره یکی از مثنوی های مولانارو میخونه

برروی تختی روان باشم،سرم رو به آسمان،چشمانم اما بسته

بدون هیچ سرو صدا

آرامشم را می خواهم بازیابم

خسته ام،دلم گرفته،احتیاج به تنهایی دارم

ای کاش خواابم نبره

اینگونه دوپینگ کردن رو دوس ندارم

زیاد ضربه خورده ام

خسته ام

تاکید میکنم،نمی خواهم بخوابم

دلسوزی نمی خواهم،حضور با منت را نیز

فقط برای چند دقیقه

بگذار از فکرهایم رها باشم

بگذار خود خسته ام را در آغوش گیرم

خودم آغوش می خواهد طفلی

تاکید می کنم دلسوزی نمی خواهم،حضور با منت را نیز

فقط تا پایان موسیقی اما

بگذار خودم پیش من باشد

مال من باشد

سرحال که شد

مال تو ،ای زندگی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ . 12:58دوست خوب و با معرفتم که در غم از دست دادن مادربزرگت مدتی است گونه هایت با لبخند غریبه شده اند،میدانم که این روزها انقدر غمگین و دل شکسته ای که حتی اندک فرصتی نخواهی کرد که به محیط مجازی بیایی،چه برسد که به صفحه من،اما غم دوست خوبی مثل تو با این فاصله اما آدم را متاثر می کند طوری که نمی توان به راحتی از کنارش عبور کرد

این روزهات کاملا درک می کنم دوست خوبم چون بیشتر از دوسال پیش بود که در روزهای پاییزی آبان منم مادربزرگم از دست دادم،وقتی تو سردخونه  واسه آخرین بار دیدمش،ناخودآگاه زدم زیرگریه و هق هق،میدونی مادربزرگم  رو خیلی دوس داشتم چرا که وقتی به دنیا اومدم کسی بود که تو گوشم اشهد خوند و من رسما اونجا مسلمون شدم،و از اون مهتر اون همه فاصله رو تنهایی از بردسکن کوبیده بود اومده بود بندرعباس،اونم یک زن که تاحالا تنهایی مسافرت نکرده بود،طفلک چقدرهم سختی کشیده بود،البته شاید دلایل مناسبی نباشه واسه علاقه به کسی اما  با تموم این که تو بچگیم خیلی بهم سخت گیر بود و زیاد دعوام می کرد ولی هرقت یاد این چیزاش میفتادم بازهم دوش داشتم،کاری نداریم که این 5 6سال آخر واقعا رفتارش باهام خوب شدو خیلی مهربون شده بود حتی باهمون حساسیت هاش،موقعی که تو سردخونه بودم همه اینها اومدم جلو چشم که یک هو زدم زیرگریه،بعد از اون تو خاک سپاری ها اگه بخوام راستش بگم به زور اشک می ریختم یا بهتر بگم اصلا اشکی نمیومد که ریخته بشه هرچند که واقعا دوسش داشتم،میدونی این اولین بار بود که به طور کامل تومجلس ختم یکی از عزیزان زندگیم بودم و واقعا نمدونستم چیکار کنم مگه بهم میگفتن،مثل چایی پخش کردن و خرما اینا،اما نمیدونستم که تو این مراسم ملاک علاقه به طرف میزان اشک ریختن و خودت زدن به درودیوار و علاقه قلبی هیچ اهمیتی نداره و خب حتی با این که ازدوستان زده شده به درو دیوار تقدیر و تعریف شد که چه علاقه بینظیری به عزیز ازدست رفته داشتند هنوز که هنوزه من این قبول ندارم از همین رو مبادا دوست خوبم از علاقه قلبیت کم کنی و به کارهای مصنوعی بپردازی و روح اون عزیز ازدست رفته رو مکدر، این هارو گفتم که بدونی حالا نه کاملا شبیه و دقیق اما این روزهات کاملا درک میکنم اما.....

اما میدونی دوست خوبم،این دنیا مثل یک دمو بازی یا آننس یک فیلم میمونه ،آدم فقط شخصیتهای اصلی و عزیز داستان در مصاف سختی ها و بدی ها میشناسه و تموم،اصل رویارویی با این عزیزان اون دنیاست،پس مبادا طوری گریه و ناله و اندوه کنی که فکرکنه خلاصه داستان با اصل داستان اشتباه گرفتی،مبادا طوری بی تابی کنی طوری که احساس کنه صبرو تحملت کمه و وابسته شدی به همین دیدار مختصر،خداروشکر که اعتقاداتت به خدا قشنگه و کامل و میتونم با خبال راحت ازش صحبت کنم واست،نه که قبول نداشته باشم سخته ولی وقتی بدونی قراره یک روز دیداری ابدی باهاش داشته باشی خیلی از اون سختی کاهش پیدا میکنه،خیلی دوست خوبم

تو این روزها وقتی که درک کنی یک دیدار ابدی در پیشه،آرومتر میشی و زیر بغل کسایی که کمتر این دیدار ابدی درک میکنن میگیری و کاری میکنی بیشتر درک کنن این دیدار ابدی رو به خصوص پدروماری که خسته از زمونه احساس میکنن سایه بالای سرشون هم از دست دادن و خیلی چیزها  یادشون میره شایدم حوصله فکر کردن بهش ندارن نمیدونم ، اما تو بدون توجه به این که  شاید بهت بگن بی خیالی و علاقه ای به اون عزیز نداشتی و این مزخرفات ، روحیه بده ،مدیریت کن و اشکهات نگه دار برای روز دیدار...

اگه بهش بگن همدردی،ولی احساس کردی همدردی نبود،من ببخش چون همدردی بلد نیستم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ . 19:51تیکه ای از نوشته " پدر"  که امیدوارم روزی به شکل یک فیلمنامه کامل درش بیارم،البته وحی منزل نیست که دقیقا در آینده هم همین باشه،ولی فعلا که دوس دارم یک همچین محتوایی داشته یاشه :)

(پسر در اوایل جوانی و پدر در اوایل چهل سالگی)

پسر:دروازه کمال کجاست بابا؟

پدر: جایی که شعارها به حقیقت می پیوندن پسرم

............

(پسر در خردسالی و پدر نزدیک به 30 سالگی)

پسر:بابایی میای باهم نقاشی بکشیم؟

پدر: خسته ام پسرم بزار بعدا

پسر :بیا بابایی...حالا که مامان رفته پیش خدا واسمون سوغاتی بیاره و نیست که مث وقتایی که از سر کارمیومدی سرت میزاشتی رو پاهاش و میخوابیدی ،حالا بیا سرت بزار روپاهای من،پاهام کوچولوئه ولی انقدر هست که سرت روشون جاش بشه بابایی

پدر: مرسی پسرم،اما پاهات درد میگیره قتدعسلم

پسر:نه بابایی سرت بزار،همیشه دوس داشتم یک بار سرت به جای پاهای مامان بزاری رو پاهای من..بزار دیگه بابایی

پدر:الهی قربون دل مهربونت بشم،باشه میزارم پسرم ولی یکم

پسر: ااا بابایی چندتا موی سفید تو موهاته داری.....

راستی بابایی تو نمیخوای مث بابای مسعود زن بگیری؟

من که زن دارم پسرم،مامان تو زنم دیگه،مگه عکسش رو دیوار نمیبینی؟

..........

(پسر  دوران دبستان و پدر اوابل 30 سالگی)

مهرداد:آخی...تو مامان نداری؟

پسر: چرا مامان دارم،اواناهاش عکسش رو دیواره،اون مامانمه،همیشه بهم لبخند میزنه،خیلی دوسش دارم

مهرداد:اون که مرده که

پسر:نه نمرده،فقط شماها نمیبیننش


پدر - پینکی

..........................

متن و ترجمه فارسی اهنگ Father And Sun اثری برجسته از کت استیونس(یوسف اسلام)

لینک دانلود آهنگ(همین پایین قرمزه :دی)

این


Father

(قسمتی که پدر روبه پسرش صحبت می کنه)

It's not time to make a change

                 اون زمانی نیست که بخوای تغییری ایجاد کنی                                 

Just relax, take it easy

فقط آروم باش و سخت نگیر

You're still young, that's your fault

تو هنوز جوانی و البته فرصت برای اشتباه داری

There's so much you have to know

خیلی چیزا وجود داره که باید بدست بیاری و بدونی

Find a girl, settle down

دختری پیدا کن که کنارت بمونه

If you want you can marry

اگر بخوای میتونی باهاش ازدواج کنی

Look at me, I am old, but I'm happy

به من نگاه کن پسرم،من پیرم اما خوشحالم


I was once like you are now, and I know that it's not easy

منم یک روز مث الان تو بودم و می دونم اون اصلا آسون نیست

To be calm when you've found something going on

موقعی که تا اندازه ای ادامه میدی و چیزهایی بدست میاری،این تورو اروم میکنه

But take your time, think a lot

اما زمانت گرفته میشه،فکر میکنم خیلی زیاد

Why, think of everything you've got

در اون حد که فکر میکنی همه چیزت گرفته شده

For you will still be here tomorrow, but your dreams may not

برای تو هنوز فردا وجود داره،اما بدون رویاهات


Son

(حالا قسمتی که پسر رو به پدرش صحبت میکنه)

How can I try to explain, when I do he turns away again

چگونه بتونم سعی کنم و توضیحش بدم،وقتی که هربار بخوام شروعش کنم باز برمی گردم سرجای اولم

It's always been the same, same old story

اون همیشه همونطور بوده،همون داستان قدیمی

From the moment I could talk I was ordered to listen

همیشه از لحظه ای که میتونستم حرف بزنم سفارش داده شدم که فقط گوش بدم

Now there's a way and I know that I have to go away

اکنون اونجا یک راه است  و من میدونم که باید از اون راه خارج بشم

I know I have to go

من میدونم که باید برم


Father

(در این قسمت پدرو پسر باهم صحبت می کنند..ابتدا پدر حرف میزنه)

It's not time to make a change

اون زمانی نیست که بخوای تغییری ایجاد کنی    

Just sit down, take it slowly

فقط بشین و آروم باش

You're still young, that's your fault

تو هنوز جوانی و البته فرصت برای اشتباه داری

There's so much you have to go through

اونجا جایی که خیلی زیاد مجبوری از طریقش بری

Find a girl, settle down

دختری پیدا کن که کنارت بمونه

If you want you can marry

اگر بخوای میتونی باهاش ازدواج کنی

Look at me, I am old, but I'm happy

به من نگاه کن پسرم،من پیرم اما خوشحالم


(و حالا پسر رو به پدر حرف میزنه)

(این دوخط  پایینی به صورت زیر صدا  تو آهنگ خونده میشه و پسر خطاب به پدر میگه)

Son, away away away, I know I have to

رفتن رفتن رفتن،من میدونم که مجبورم

Make this decision alone, no son

که تصمیمی بگیرم که باید تنهایی گرفته بشه

All the times that I cried, keeping all the things I knew inside

در تمام وقتی هایی که من گریه کردم،حفظ کردم همه چیزهایی که از درون بدست آورده بودم

It's hard, but it's harder to ignore it

اون سخته،اما سخت تر از اون وقتیه که نادیده گرفته بشی

If they were right, I'd agree, but it's them you know not me

اگر اونها درست بوده باشند،موفق خواهند بود،اما اون چیزی که تو میخوای من نیستم

Now there's a way and I know that I have to go away

اکنون اونجا یک راه است  و من میدونم که باید از اون راه خارج بشم

I know I have to go

من میدونم که باید برم

(این دوخط  پایینی به صورت زیر صدا  تو آهنگ خونده میشه و پدر خطاب به پسر میگه)

Father, stay stay stay, why must you go and

بمان بمان بمان،چرا تو باید بری

Make this decision alone?

و چرا باید این تصمیم تنها بگیری؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان