در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۲۷ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ . 23:38

BorderLine - chris De Burgh


I’m standing in the station

در ایستگاه قطار ایستادم

I am waiting for a train,

منتظر رسیدن قطارم

To take me to the border,

تا من رو به لب مرز ببره

And my loved one far away,

جایی که تنها عشقم در زندگی اونجا منتظرم ایستاده

I watched a bunch of soldiers heading for the war,

تعداد زیادی سرباز رو می بینم که برای جنگ به خط شدن

I could hardly even bear to see them go;

به سختی می تونستم رفتنشون رو تحمل کنم

Rolling through the countryside,

به طرف حومه شهر در حرکت بودیم

Tears are in my eyes,

چشمام پر از اشک شده بودن

We’re coming to the borderline,

داشتیم به مرز می رسیدیم

I’m ready with my lies,

دروغهایی که باید بهش بگم رو آماده کردم

And in the early morning rain, I see her there,

و در آن باران صبحگاهی، اون رو اونجا دیدم

And I know I’ll have to say goodbye again;

و میدونستم که باید دوباره بهش بگم “خدا نگهدار!”. . .

And it’s breaking my heart, I know what I must do,

و این کار داره قلبم رو میشکنه، میدونم چیکار باید انجام بدم

I hear my country call me, but I want to be with you,

میشنوم که کشورم من را صدا می زنه، اما من میخوام با تو باشم

I’m taking my side, one of us will lose,

خوب من به خودم حق میدم، میدونم یکی از ما شکست خواهیم خورد

Don’t let go, I want to know,

نرو! میخوام بدونم

That you will wait for me until the day,

که تو منتظرم خواهی موند تا روزی که. . .

There’s no borderline, no borderline;

هیچ مرزی وجود نداشته باشه، هیچ مرزی

Walking past the border guards,

گارد مرزی رو رد می کنم

Reaching for her hand,

دستاش رو در دستام گرفتم

Showing no emotion,

ولی هیچ احساسی نشون ندادیم

I want to break into a run,

دوست داشتم پا به فرار بذارم

But these are only boys, and I will never know,

ولی اینا یه مشت بچه هستن، و هرگز نخواهم فهمید

How men can see the wisdom in a war…

چطور مردم جنگیدن رو عاقلانه میبینن؟!. . .

And it’s breaking my heart, I know what I must do,

و این کار داره قلبم رو میشکنه، میدونم چیکار باید انجام بدم

I hear my country call me, but I want to be with you,

میشنوم که کشورم من را  صدا می زنه، اما من میخوام با تو باشم

I’m taking my side, one of us will lose,

خوب من به خودم حق میدم، میدونم یکی از ما  شکست خواهیم خورد

Don’t let go, I want to know,

نرو! میخوام بدونم

That you will wait for me until the day,

که تو منتظرم خواهی موند تا روزی که. . .

There’s no borderline, no borderline;

هیچ مرزی وجود نداشته باشه، هیچ مرزی

No borderline, no borderline…

هیچ مرزی، هیچ مرزی


و لینک دانلود هم :این


پ.ن: با تشکر از سایت mihanlyrics.com که زحمت ترجمه متن آهنگ ننداخت گردنم:دی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ . 16:45آقا ما گفتیم چیکار کنیم که یک جور متفاوت یلداتون مبارک بشه...به این فکر افتادیم با چند عدد عکس این مسئولیت خطیر را از سر واکنیم

به امید این که ندیده باشید و بی ادبی هایش را ببخشید و درهنگام لبخند بر سر عکس هایی، برسرعکسهای دیگر مقداری تفکر را مزه مزه کنید

عکس ها در دوژانر طنز و آرمان گرایانه برای شماانتخاب گشته اند که منبع همشان است:

فیسپوک

پیشاپیش عذرخواهم که همچون وبلاگهای دیگر با عکس این وظیفه خطیر را از سر می گذرانیم،گفتیم هم لبخندی بر لبتان اید هم تنوعی بشود.

میریم که داشته باشیم اولیش با یک عکس آرمان گرایانه و نقل قولی از اسطوره آزادی:ارنستو چه گوارا

آپلود عکس

خدمت دوستانی که تو فیسبوک نیستن عارض شوم که ایشون جناب بزرگوار هستن،بنده ارادت خاصی دارم نسبت به ایشون..البته ادبیاتشون به هیچ وجه توصیه نمی کنم ولی در کل آدم شیرینی هستن :دی

آپلود عکس

و این هم از کنسرت جنابابی،که دوستی به طنز درآورده اند :دی

آپلود عکس

عذرمیخوام واسه ادبیات بدش ولی خب نمیتونستم جلوی خندم بگیرم..پیشاپیش عذرخواهم :دی


آپلود عکس


امیدوارم بی ادبی جناب بزرگوار به من ببخشید،از عکسها لذت برده باشید و شب یلدای خوبی داشته باشید...میگ میگ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ . 23:57برف شروع کرد به اومدن،البته نه خیلی شدید

دوستم، من اول ملک آباد پیاده کرد،از قرار فوتسال بر می گشتیم

مچ پای راستم مقداری کشیده شده بود و درد میکرد،شاید طبیعیه خب ،وقتی بعد دوسال پا به توپ بشی

ولی نتونستم بیخیال برف بشم

وبا اشتیاق هرچه تمام تر فاصله ملک آباد تا پارک(مث فاصله میدون انقلاب تهران تا راآهن) و طبیعتا پارک تا خونمون شروع کردم به پیاده رفتن زیر برف

البته شاید فکر کنی چون در جیب پولی نداشتم این همه راه رو پیاده رفتم،اما نه

یعنی میدونی اگه بخوام شفاف بگم،  11 تومن از ظهر داشتم،6 تومن دادم دونگ اجاره سالن،3 تومن پول آبمیوه  و دومن هم من کارت شارژ کردم و کلا تموم شد پولام :دی

ولی اولا که من کارت داشتم،می توانستم با اتوبوس بروم،ایستگاهش هم اون بغل

بعدشم این که  انقدر ذوق داشتم که همه این فکرها به فنا رفت

یادم افتاد کف جفت لنگ کفشهام سوراخه

ولی بازهم اهمیت نداشت،وقتی از ذوق داری دیوونه میشی

حتی کتم کلاه داره،ولی سرم نکردم،چون تقزیبا 90 درصد لذت راه رفتن زیر برف می گیره

البته اینم بگم،اگه این پولیور ارتشیه،که مال بابام بوده و حالا به من رسیده،که مال قبل از انقلاب و ساخت کشور رژیم اشغالگر قدس(:دی)

تنم نبود فکر کنم جرات نمی کردم شروع می کردم به راه رفتن،کصافط عجیب جنسی داره،سرما نفوذ ناپذیر

واقعا داشتم از ذوق دیوونه میشدم،معمولا ذوق زده میشم این جور موقع ها

حتی با این که فکرمیکردم الان کسایی که تو ماشین هان،دارن نگام میکنن و با خودشون میگن این دیوونه کیه

بازهم تاثیری تو رفتارم نداشت،صورتم رو به آسمون گرفته بودم و گاهی وقتا دستام باز میکردم و همه زندگی رو بغل می کردم،عاشقانه

میخواستم سرصحبت با خدا اینجوری باز کنم که،خدایا دمت گرم حسن ختام خوب.....

که خدا گفت لوس شد دیگه این حرفها،قبلا هم گفتی،حالا که فعلا هستی،حسن ختام چی؟

بیخیال فقط کمتر حرف بزن و لذت ببر از همه چی

راست هم میگفت،من واقعا داشتم لذت میبردم

لذت میبردم حتی با این که تنهای تنهای تنها بودم

نه چرا دارم مزخرف میگم..تنها چیه؟ خدا بود برف بود حس خوب بود،راستی آهنگم بود

آخ که چقدر قشنگ بود هنگام رقص برف آهنگها رو زمزمه میکردیم و نت میگرفتم

وحتی گاهی وقتها همراه با رقص برف ها،با خدا هم میرقصدم

فکر کن،حتی با این که کفشهام سوراخ بود و جورابهام خیس خیس بود،احساس سرما نمیکردیم

دستهام هم،با این که دستکش نداشت،با وجود این که اولین چیزایی که سردشون میشه همیشه اونهان

ولی اونها هیچ سرمایی احساس نکردن،حتی بی حس هم نشدن

راستی روم به دیوار،حتی با اینکه از همون اول ملک آباد دستشویی نسبتا شدیدی داشتم

حتی اون هم فشارش ناچیز شده بود،و البته اندک ضرر به کلیه و این چزهارو به جون خریدم

توی اوج رقص برف،موقعی که صورتم ثابت رو به آسمون بود

و مرتب بابت این حس، خوب دوستت دارم نثار خدا می کردم

آهنگ Lost in holleywood (که قبلا ذکر خیرش تو پستهام بود)اجرا شد

آهنگی که توش میگه بیایید برای مردم دعا کنیم

و آخ که چه حس بینظیریست وقتی احساس کنی هیچ دردی و هیچ غمی نداری و چیزی هم نمی خواهی و فقط برای مردم دعا کنی که انها هم هیچ غم و دردی نداشته باشند

البته میدانم که برف و سرما برای آن کودکان کار یا دیگر کودکان و انسانهایی که سرپناه ندارند،زیبا نیست

اما خب جز دعا کاری نمیتوانستم بکنم که آنها هم روزی لذت ببرند از برف

و البته چقدر دلم سوخت برای کسانی که ماشینهای قیمت بالا دارند و از آن تو برف را نظاره گرند که البته هیچ لذتی درش نیست حداقل از نظرمن

و خداروشکر کردم که من پولی ندارم که این لذتهایم را ازم بگیرد

و البه خداروشکر کردم که مخاطب خاصی هم ندارم که با اسم اس هایش یا حتی با حضورش مانع این همه حس خوب شود

ها؟باشد قبول...من لیاقت داشتن مخاطب خاص را ندارم..خداروشکر که لیاقتش را ندارم..دیگه چی؟:دی

البته این را هم بگویم که بحث همسر فرق دارد...چرا که وقتی ازدواج کنی،مکمل ات می آید

کسی که رسما می آید جمع  خدا، تو  برف و.....همه عوامل حس خوب را جمع می کند حسابی

می شویم دودیوانه که از ذوق دیوانه تر میشوند،و ای بسا با خدا سه گانه می رقصند

و خداروشکر صدهزار بار بابت این همه حس خوب

و در آخر،بعد از رسیدن به پارک و باز از اونجا پیاده سمت خانه

و کم شدن برف و کیفور شدن حسابیم تا اون موقع

با خود فکر میکردم،جریان این انسانها چیست واقعا که اینقدر دم از تنهایی میزنند

ومدام کسی را ندا می کنن که یا درگوشیهایشان باشد

یا چسبیده باشد بهشان

فکر میکنم این ادمها ضعیف باشند،چرا که در زندگی آینده با خوردن به اولین مشکل سریع کم میارند

چون هیچوقت نخواسته اند روپای خویش بایستند و تنهایشان را با خدای خویش و تفکرات خویش پرکنند

بگذریم در کل می توانم بگویم اگر اون پل میدون آزادی می گذاشت

تمام مسیر را هرچند که بعضی جاهاش کمتر شد،زیر برف بودم

و نزدیک به یک ساعت ثابت حس خوب داشتم

خدایا شکرت و دیگر هیچ

ضمن این که میگ میگ

....

آخ درد مچ پام شروع شد، فکرکنم چون سردشده

ولی بیخیال،واقعا ارزشش داشت،حتی با دردی خیلی خیلی بیشتر


پ.ن: یک اعتراف هم بکنم که،این دخترایی که از پسرهای قدبلند و چهارشونه خوششون میاد واقعا حق دارن،منم دوس داشتم امروز وقتی دیدم پسررو که پالتو پوشیده بود:دی البته حسادت نکردم چون خودم عالیم :پی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ . 20:4جالبه،این پست تو مرداد 92 ثبت موقتش کردم که بعدا ثبت کنم،واسم جالب بود فکر اون موقعم،گفتم ثبتش کنم شاید واسه شما هم جالب باشه:دی

:

دلم میخواد برم ارتش

نه این که خیلی از دلم باشه..ولی خیلی از بیکاری و افسردگی بهتره

دوستهام میگن نرو ارتش

منم میگم کار نیست خوب

میدونی دلم میخواد بیفتم یک جای دور ..یعنی شاید نخوام هم بندازنم..کلا دست من نیست اون که

ولی انقدر خسته ام که واقعا مشکلی ندارم با افتادن یک جای دور

من به تنهایی عادت دارم و فکر کنم بهم غلبه کرده فکر این که من محکوم به تنهاییم

که لیاقت هیچ دختر پاک ندارم

بیخیال نمیخوام حرف تکراری بزنم

فقط دلم میخواد واسه این که اسیر تکرار نشم چیزهایی مث این وبلاگ داشته باشم..چون جدا از  ان که هردفعه چیزی جدید واسم داره خیلی دوسش دارم

میدونی ترکیب تنهایی و  غم چه خوبی ای داره؟

این که هیچوقت ترسی نداری که از دستش بدی

نمیدونم شایدم یک روز انقدرم وابستشون بشم که ترس از دست دادنشون با یه تازگی بیفته تو دلم

میدونم تاحالا پیمان اینجوری ندیده بودی..انقدر ضعیف..انقدر نامید کننده..انقدر خسته

حتما اینجوری بوده که حالا میبینی دیگه..بیخیال

یجورایی دلم نمیخواد دیگه خبر خوبی بشنوم..هیچ چیز آرامشبخشی..هیچ چیز امیدوار کنندهای

متنفرم از این حس و حال

ولی با رفتنم به ارتش و یک جای دور قرار نیست فرار کنم

قرار نیست گیتار الکتریک نخرم

قرار نیست از هنر فاصله بگیرم

قرار نیست پیمان تموم بشه

دوستت دارم خدا....


پ.ن: دوس داشتم بعضی جاهاش حذف کنم،چون الان اونجوری فکر نمیکنم،ولی دوست داشتم به صورت بکر ثبتش کنم که به خودم بی احترامی نکنم.پس این پست به صورت اصل و دست نخورده ثبت می شود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ . 21:32+18: خانومهای حساس و خیلی زیاد محجوب به حیا،به دلیل داشتن بعضی اشارات اونم شاید بعضی ذهنهای منحرف،خوندن این پست به شما توصیه نمی شود. امضا میگ میگ


تو حموم بودم،زیردوش،فکرکنم سرم داشتم می شستم،دستم به برجستگی سینم کشیدم،خیلی با این حرکت حال می کنم،آخ وقتی آروم میکشم دستم به برجستگی سینم و موهای رو سینم احساس می کنم خیلی حس خوبی بهم دست میده،البته وقتی صورتم به سرشونم میمالمم هم خوشم میاد،حالا کاری نداریم

دستم به جاهای مختلف بدنم هم کشیدم.به اندامهای مختلفم،به پایین سینم،به مقداری پایین تر سینم و همچنین به پشت مقداری پایین تر سینم،دستم لای خیلی جاهای بدنم بردم،و دستم توی یه چیزی کردم البته،و در تموم این دست بردن ها به این فکر میکردم،قدرت خدارو ببین،همه این هارو با خاک درست کرده،دمش گرم واقعا چه معمارکاربلدیه،واقعا که خدابودن مختص خودشه،تو فاز همین حرفها بودم که یک دفعه به این فکر افتادم اگه درحالی که دستم تو اون چیز باشه،یک دفعه قیامت بشه و خدا بگه خب دیگه بسه برین حسابرسی حساب کتاباتون بکنین و نخود نخود...

بعد من در همون حالت دست در آن چیز،لخت مادرزاد برم جلوی همه،وای چه صحنه وحشتناکی،البته میدونم همه لخت مادرزاد میان ولی..صب کن ببینم همه  لخت میان؟ یعنی مهتاب کرامتی و آنجلینا جولی و....ماااااااااااادر جاااان

پینکی:اولا که طبق معمول هم خااک عالم تو سرت،دوما این که یک جوری خودت پاک و معصوم میگیری انگار آنجلینا جولی اونجوری ندیدی؟خوبه فیلم orignal sin (غریزه اصلی)اش با هم دیدیم که البته خدایییییش چیزیم بود

پیمان:خوشم میاد اینجارو باهام موافقی

پینکی: ها موافقم ولی به شرطی که پررو نشی..سوما این که آخه مونگول اون موقع دیگه انقدر همه سرشون تو حساب کتاب و بدبختیشون که دیگه اپسیلون ذره مغزت هم به این چیزها فکر نمیکنه و هیچ فرقی دیگه واسش نداره..بعد از الان دهنت آب افتاد؟...دیوانه

حالا یک چیزی گفتم دیگه..کاری نداریم،بعد خدا من تو این حالت ببینه،بعد با خودش میگه خدامرگمممم این اسکل چرا اینجوریه؟

منم درحالی که ذهنش خوندم بگم،خو نوکرتم وقتی از قبل خبرنمیدین همین دیگه

هیچی دیگه اونجا میشیم سوژه خنده.بعله

پینکی: خب که چی؟الان چی شد نوشتی اینارو؟مثلا که چی؟

پیمان:خب میدونم پایان نداشتم واسش،یعنی فکرنکردم به اخرش،دیدم نمیتونم تمومش کنم دیگه ..رک بگم دیگه :دی

پینکی: :l ...آدم باش،خجالت بکش،شعور داشته باش،همین دوقرون آبرویی که وبت از صدقه سر من داره رو از دست نده

پیمان:باشه..چشم..غلط کردم..موافقی بریم بعد مدتها فیلم original sin بببینیم؟:دی

پینکی: :l

پیمان :(

پینکی: ولی..ایول بریم : دی :دی :دی

پیمان: ایول..میگ میگ

پینکی: کوفت میگ میگ :دی

.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ . 22:38بابا این مردم چه مرگشونههههههههههههههههه آخه

ای کوفت بگیرین..ای باباااااااااااااااااااا

رفتم واسه هفته بعد سه شنبه ساعت 5 عصر 4 عصر 3 عصر 6 عصر هرساعتی که تو این تایم ها بود بلیط قطار بگیرم واسه تهران

میگه تو بگو یک حتی جای خالی،نه اتوبوسی درجه یک دو سه،نه 4 تخته ،نه 6 تخته..هیچچچچچچچچچچ

هیچی دیگه مجبور شدم واسه ساعت 2 بعد از ظهر سه شنبه بگیرم که از اون ور 2 خورده ای شب برسم تهران

تا ساعت 6 صبح تو راه آهن الاف و بیکار سماق بمکم،که 6 صبح پاشم برم همون جای استخدامی کوفتی ارتش که 8 صبح اونجا حاضر باشم

حالا اینش به جهنم..لجم میگیره از این مردم...آخه چه مرگتونه،چرا اینقدر تو این موقع سال اونم،میرین سفر اخه؟اه ه ه ه ه ه ه ه

بعد میگن وضع مالی مردم پایین..اگه پایین عمم میره پرمیکنه قطارهارو..که هروقت ما خواستیم بریم این تهران کوفتی..پر باشه

میگه خو بعد اربعین،خو میگم دفعه قبل چی؟اون دفعه چه کوفتی بود که همه قطارها پربود

اومدم خونه به خودم میگم..واقعا چرا من اینقدر گاو و خنگ شدم؟(رو به خودم میگم)خو کودن اون آژانس مسافرتی هم میره تو سایت راه آهن(رجا) که همه بهش دسترسی دارن بلیط میگیرن،تو خنگ احمق که 24 ساعته پای اینترنتی

اینقدر اون مخ معیوبت نرسید که خبر مرگت خودت بری از دوهفته قبل دقیقا ساعتی که میخوای و با اون قطاری که میخوای  بلیط بخری...دیگه یکی که پیدا می شد از دوهفته قبل

نه اصن حرف نزن..آخه  دفعه قبل هم به همن نتیجه رسیدی و گفتی دفعه بعد این کار میکنیم؟یادت رفت یعنی؟

اصن از یاد رفتن داره؟واقعا خجالت نمیکشی؟خیر سرت رشتت کامپیوتره و ادعای اینترنت و این چیزا داری؟اندازه الاغم بارت نیست همین که من میگم...الانم برو از جلو چشمام خفه شو..اعصاب ندارم

باشه میرم..میگ میگ

کوفت میگ میگ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ . 23:5از موضوعی بچه گونه،شاید بچه گونه،عصبانی و ناراحت شدم و حتی یک پست نوشتم،تقریبا کامل

ولی پینکی عزیزم مث همیشه بازآرومم کرد،مانع ثبت پست شد و من دعوت به گوش دادن این آهنگ کرد که همیشه رو دسکتاپم

راستش قبلا هم میخواستم این آهنگ بزارم واستون ولی فرصتش نشد،فکر کنم

این آهنگ که با دکلمه هایی همراه است،به جرات میشه گفت تو دکون هر عطاری پیدا نمیشه

به جرات میشه گفت خاصه

این اهنگ ازمجموعه آهنگهای یک فیلم(sound track) هست که ازرامینگرفتم

فیلم مربوط به زمان هجوم مغول هاست به ایران،و رفتن شمس از پیش مولانا

کشته شدنش و مولانا که بیخبر راهی ناکجا آباد شد برای پیداکردنش

این اهنگ سنتیه،باصدای همایون شجریان و  بهزاد عبدی

اگه سنتی دوس ندارین توصیه میکنم دانلود نکنید و گوش ندید،شارژتون بیخودی به هدرندید

اما در کل در زمان اعصاب خوردی خیلی وقتها،سنتی و کلاسیک آروم میکنه ادم،البته نه همیشه واسه من که اینجوریه

لینک دانلود آهنگم همین پایین،و اسم آهنگ هم:قتل شمس،آخر تو کجا رفتی؟

این

گاهی وقتا آروم شدن با این اهنگها و نزدن حرف از روی حرص،تو بعد احساسیش انتقام گرفتن از اون موضوع که ناراحتت کرده.


پ.ن:اتفاقا الان داشت نود یک قسمت واسه چرایی نیومدن هوادارا به ورزشگاه های فوتبال پخش میکرد،یاد همین مسئله ای که اعصابم خورد می کرد افتادم و یجورایی نمیدونم چرا باهاش احساس نزدیکی کردم.خدا هممون عاقبت به خیر کنه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ . 20:6فکر کنم نزدیک به4 سال پیش

بار سوم بود که به محیا پیشنهاد میدادم، هم کلاسیم

و بار سوم هم محیا مث یک گل که به یک تیم فوتبال میزنی و به اون گل میگن تیر خلاص بر پیکره تیم

گفت: نه

مستاصل سوار خط 18 شدم و رفتم پارک ملت

اونجا تو استگاه خط 17 منتظر بودم که برم خونه

هنوز نیومده بود و من دقیقا مثل یک لشکر شکست خورده کز کرده بودم و با بلیط اتوبوس ورمیرفتم

اون زمان هنوز من کارت نیومده بود،اتوبوسا بلیطی بود هنوز

تو فکر بودم،اندازه یک دنیا غم داشتم،واقعا اندازه یک دنیا غم داشتم،چون اون زمان واقعا محیا واسم یک فرشته مطلقا پاک بود

و من نمیتونستم اون فرشته مطلقا پاک داشته باشم و فکرمیکردم که امکان نداره هیچوقت همچون دختری پیدا کنم تو زندگیم،امکان نداره،امکان نداره

بلیط لوله شده بود تو دستم،تو فکر بودم و از روی استیصال بازش کردم و پشتش خوندم،کاملا ناخوداگاه

نمیدونم دقیق این بود یا نه ولی مفهموش این بود که:تلاش سرآغاز هرچیزی است.

خیلی کم حس خوبی بهم داد،این که باید خودم جمع کنم و دوباره بایستم،ولی باید قبول کرد که تو اون زمان هیچ جور نمیشه برگردی سرآرمانهات و حرفهای قشنگ شعار گونه

چون واقعا داغون بودم

بعد از اون زمان 3 سال  نه چندان جالب به خصوص تو دنیای مجازی داشتم،خیلی کثافت کاریها،خیلی...بیخیال

ولی خب به جرات میتونم بگم که خدا همیشه هوام داشت که به گل نشینم، که تا لب خط قرمز برم،افتادن در لب پرتگاه احساس کنم،ولی نیفتم تا خیلی چیزارو درک کنم و شاید روزی برای کسایی که دوس دارن بازگو کنم

دنیای مجازی با تموم چیزهای منفیش ،چندتا تجربه خیلی خوب واسم داشت

یکی از مهمتریناش در رابطه با جنس مخالف این بود که:

در اثر رفتن یک چیز حتی خوب،با امید و تفکر پاک بازهم چیز خوب دیگه خواهد اومد بدون شک

من به قسمت هیچوقت اعتقاد نداشتم و ندارم،ولی به حکمت خدا و صلاح دید خدا بی نهایت اعتقاد دارم

همیشه خدا بهترین صلاح رو برای انسان میدونه،و این وظیفه انسان که یک روز درک کنه اون بهترین چیز بوده که واسش میتونسته اتفاق بیفته

من حداقل احساس میکنم این درک کردم وقتی محیارو،همون دختر پاک چادری رو،همون کسی که سبک چادر پوشیدنش مثل اینایی نبود که چادر سمبل میکنن خیلی مرتب بودو دقیقا چادر همونجوری که منطقش بود می پوشید و اتفاقا این بود یکی از دلایل دوس داشتنش رو،همون فرشته مطلقا پاک اون روز هارو

در حال سوار شدن به یک پراید در دوکوچه اونورتر دانشگاه،که رانندش یک پسر چارشونه چاق کصافط عوضی بود

که احمق با اون شکمش گفته بود بهش من خلبانم،ارواح عمش مرتیکه ننه........

آره..خب از کجا میدونم؟..شاید داداشش بوده پسرعمویی کسی بوده؟ولی خب عزیزم ته توهش درآوردم در حد شناسنامه..که این آقای نامحرم قول ازدواج داده ،فعلا دوستن، بره خونه پسره عب نداره..چون عید میخواد بیاد خواستگاریش و......

محیایی که به من گفت من اهل هیچ گونه رابطه ای نیستم، به زبون بی زبونی فقط گفت اول خواستگاری

به هرحال خداروشکر که نشد،این اولین و آخرین عشق زندگی من حداقل تا اکنون

اما خب این همه نوشتم که یک چیز بگم

وقتی جریان و داستانهای عشقی و به خصوص شکستهای عشقی این جوجه بچه های هرچقدرساله رو میخونم

یا میشنوم،که ای بسا تو بعضی هاش خداییش هم دختره خوبه هم پسره

یاد همون دوران خودم میفتم که چقدر شکستم و چقدر دوران بدی داشتم و با پوست وگوشت و استخونم درک میکنم حالشون

دلم میخواد از خدا بخوام..خدایا معنی احساس و عشق و عاشقی و اینجور کوفتیارو

تا وقتی این جوجه بچه های هرچقدر ساله (که کلی هم ادعای دانایی و فهمیدن میکنن )نتوستن درک کنند

 احساس و عشق و عاشقی(حالاچه واقعی چه غیرواقعی) رو ،بهشون نده لطفا

اما همین که میخوام این درخواست از خدا بکنم

به خودم یادآور میشم که اگه قرار باشه اینجوری باشه و البته خیلی چیزهای دیگه که بحثش اینجا نیست

پس انسان چیجوری میخواد به تعادل برسه تو زندگی

پس لازمه که همونجور که من درک کردم که اگه این نشد دلیلی برای نامیدی وجود نداره و به امید خدا حتما یکی بهترش میاد

این جوجه بچه های هرچقدر ساله هم درک کنن،اگه شکست عشقی یا هرچیزی مربوط به احساس داشتن

اونها هم برسن به این نکته که واقعا این آخر خط نیست و تا وقتی خدا هست همه چی هست،حتی عشقی به مراتب از عشق قبلی والاتر

فقط امیدوارم خیلی از دوران گندی که من داشتم که البته مال نفس ضعیف خودم بود اونها نداشته باشند

هرچند که خیلی راه درستش میرن زیر نظارت خونواده و احتمال این ضربه خوردن خیلی خیلی کمتر میشه،هرچند که عشق هم هست....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲ . 23:39اصولا در تمامی برهه های زمانی  عده ای کثیر دوس دارن با تاکید بر موضوعی خود را به بووووووق بدن

عده ای که مخاطب خاص دارن  به اندازه کافی تو آفساید هستن

یعنی قهر میکنن،آشتی میکنن،کات میکنن،فسخ میکنن،وصل میکنن،حتی همدیگرو بووووووق

در وصف همچین آدمهایی حتی میگ میگ هم زیاد است گفتن برایشان

چه برسد که یک پست بلند بالا،مگر زمانی که واقعا حرصت گرفته باشد ازشان و کلا بی منطق باشی

اما خب موضوع اصلی که باعث شد کلمات این پست به شکل معنی گونه در آیند

و مربوط به یکی از همان موضوعات به بوووق دهنده می باشد

تاکید بعضی دوستان چه در وبلاگهایشان چه در صفحه های اجتماعیشان و چه حتی دست نوشته هایشان  و هرچیز دیگر، نوشتن برای

 تنهایی می باشد

البته فی الجمله بگویم حال این دوستان خیلی خیلی بهتر می باشد و حتی قابل قیاس نیست با اون دوستان به ظاهر شاداب و مخاطب خاص دار

چرا که آنها واقعا در حقیقت راحت هفت متر در آفساید می باشند ،در این حد که بدون توجه به سوت داور میرن گل هم می زنند تازه،اصن یی وضعی

اما خب با تموم این ها

انقدر که این دوستان بر تنهایی خویش تاکید دارن،طفلک خدا به تنهایی خودش تاکید نداره

یعنی از هر پنج کلمه این دوستان بخوام منصفانه بگم دو نیم کلمش تنها یا تنهایی است،اون نیم هم واسه درنظر گرفتن انصاف واقعی نویسنده می باشد

و حالا بعضی هاشونم خلاقانه اسم خدا رو میارن تنگ خودشون که یا مثل اون تنهان یا اصلا با خدا تنها نیستن

که البته کاملا هم درسته انسان با خدا واقعا تنها نیست،ولی وقتی انقدر رو این موضوع تاکید کنی که رسما خود و همه را بوووووق بدهی،مقداری لوووس میشه داستان

و این تکیه به تنهایی و افتخار بهش،انگار به صورت غیر مستقیم میگه یکی بیاد من بگیره

چرا که مرور بعضی چیزها شاید بد نباشه  مثل این که

جز خدا واقعا کسی تنها نیست

و اصلا خود خدا گفته که من کسی تنها نیافریدم

پس اگه انسان احساس تنهایی کنه و مدام بر این اصرار بورزه

یعنی این که مشکل از خودشه به طور صد درصد

چرا که دوچیز اصلی موجود که انسان هیچوقت تنها نباشه:

اصلیترینش خداست و بعدش قدرت تفکر انسان

بدون این ها حتی با هفت سر عائله،هفت سر مخاطب خاص،هفت سر هرچی

انسان باز هم تنهاست

و در تمام این پست که بنده خود رو به بووووق دادم که البته جاهاییش هم از دستم در رفت و خداییش نتونستم هم جمعش کنم

حرف فقط یک چیز بود

نه از آن ور بوم بیفتیم،نه از این ور بوم

با امید درک کنیم که واقعا تنها نیستیم،تنها فقط خداست و دیگر هیچ

و  سر تاکید برموضوعی خودمون به بوووووق ندهیم.

نتیجه گیری هم این که واقعا براساس اون دوچیز که گفتم انسان تنها نیست و بدون آنها بلی تنهاست چرا که دوستان یا بالجبازی و پافشاری بر روی تنهایی که می خواهند بگویند من تنهام خود به خود خود را تنها می کنند یا  هم که کلا فازشان معلوم نیست و مخاطب خاص داشتن را دلیل عدم تنهایی می دانند.

ضمن این که یک تبصره باز کنم که خیلیها واقعا از نظر فکری تنها می باشند،اما معمولا همچین آدمهایی انصاف دارند و جدا از این که تاکید نمی کنند بر این تنهایی،خدا را واقعا مانع  تنهایی می دانند و مدام در پی خلق کردن چیزهای مختلف می باشند...

در آخر باید بگویم که حرف راجب تنهایی زیاد است و انشالله بعدها اگر عمری باقی باشد در بعدهای دیگرش می نویسم اما موضوع و هدف صرف این پست اشاره به کسانی بود که با تاکید بر اشاره علنی به تنهایی خود را به بووووق داده اند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان
جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۹۲ . 19:20ضمن تبریک گفتن به باشگاه مس کرمان برای پیوستن به باشگاه 6 تایی ها باید عرض کنم که :

پرسپولیس زلزله همینه همینه ، پرسپولیس زلزله همینه همینه

و همچنین این که همواره در حماسه 6 تایی ها پای یک استقلالی درمیان است،اونم کی؟،پرویز سوخته پوخته

اما ....

پ.ن 1: اولا که اصن این پست قرار بود چیز دیگه ای باشه،ولی خب با تغییر حال و احوال این جانب این گونه شد،بعدشم این که این پست یعنی از این جا به بعد پست قبلا نوشته شده بود یعنی قبلا که بسی از درون شاد بودم نوشتمش که خب چون سریع اون حس شادی رفت ثبتش نکردم از این رو میخواستم تو یک فرصت مناسب و  یک زمانی که واقعا درونی سرشار از وجد باشم ثبتش کنم،که با توجه به برد خوب امروز پرسپولیس(تیم محبوبم) و حال خوب امروزم تصمیم گرفتم با هم قاطیشون کنم و ثبتشون کنم.

پ.ن 2: اگه دوست دارین همون حسی که موقع نوشتن و خوندن این پست دارم رو شما هم داشته باشید و همچنین حجم اینترنت خوب برای دانلود دارید لطفا قبل خوندن پست 4 تا اهنگ که با رنگ قرمز(یکیش بنفش البته،که عوضم نمیشه) مشخص شده دانلود کنید و بعد شروع به خوندن پست بکنید طوری که دارید پست میخونید آهنگ هم در حال پخش باشه و اصلا به خاطر همین طی یک اقدام انتحاری پی نوشت ها از آخر به اولهای پست رجوع پیدا کرد ،و اگر هم حجم ندارید یا اصلا به هردلیلی دوس ندارید حس نویسنده رو درک کنید همین که پست را تا آخر بخوانید بسی منت بر سر اینجانب گذاشته اید.

پ.ن 3:شاید بخواهید به قدیمی بودن آهنگها گیر بدید که البته حق هم دارید اما خب بنده و همچنین بعضی از هم نسلهایم و ای بسا نسل قدیمی تر ها از آنجایی که با این دست آهنگها خاطره دارند بیشتر برای شاد گشتن سراغ این دست آهنگها می روند که بسی کیفور گردند،که علاوه بر شاد کردن حرفی هم برای گفتن داشته باشند،رو این حساب دو تا از اهنگها فکر میکنم به اواخر دهه 90 میلادی بازگردند و یکیشون هم راحت به دهه 80 میلادی باز میگردد و یکی هم که جدیترین هست به 4 5سال پیش در بهترین حالت،ضمن این  که اگر سوالی راجب آهنگها داشتید در نظرات مطرح کنید تا درخدمت باشم.

پ.ن4: امیدوارم این همه بگیر و ببند و خرت و پرت شما را از پست( اون هم بسی کوتاه )متوقع نکرده باشد  چرا که  چیز آن قدرخاصی در ادامه انتظارتان را نمی کشد و فقط صرفا برای تغییر حال و هوا است،آن هم به زور اهنگ و البته برای چند لحظه،شاید...


غوغایی است در درونمان

پینکی ، فرشته خوبمان را که طبیعتا مونث هم هست برداشته و باهاش شروع کرده به رقصیدن اونم با این آهنگ :

این

فرشته بدمان نیز کنارمان تمرگیده،ما نیز دستمان را گذاشته ایم بر زیر چانه مان و رقص این دو را تماشا می کنیم

کصافطها انقدر بچه مثبت ان که با این که بعضی وقتها تانگو میرقصن اصن دستشونم به هم نمیخوره، حداقل یک صحنه مستهجن راه نمیندازن کیفور بشیم لاقل..والا

این فرشته بد نیز که رسما عرب 18 چرخ است غرمساق،که لاقل از وجودش کیفور شویم به نوعی

هیچی دیگه ما هم زیرجلکی ابروی چپمان و شونه چپمان را به بالا می اندازیم و فرشته بد کله ای میندازد جلو و این شده بساطمان

اماخب دلم میسوزد به حالش و دستش را می گیرم و میرویم که قاطیشان شویم،کاری به این نداریم که نیز خودمان هم مث سگ دلمان می خواهد

و البته این سه آهنگ را نیز  اضافه می کنیم،که هیچی دیگه تعداد آهنگها بیشتر باشه،دیرتر هم تموم بشه :دی

و این


و همچنین این


و این هم آخریش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۲ ، ۲۰:۳۱
پیمان