در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶، ۲۱:۰۰ - بیست و دو
    چشم:دی
نویسندگان

بهم میگه تو که تو شهری به شدت گرم هستی نمیخواد روزه بگیری

میگم  نمیشه دیگه...تکلیفه

تو دلم ولی از جوابم بدم میاد...از خودم بدم اومد

یکم دل خدارو شکستم ،احساس کردم

احساس کردم خدا به دیوار تکیه داده و بعض کرده و تو چشمام نگاه  میکنه و میگه

تکلیف؟نامرد،تکلیف؟تو دیگه حداقل این نگو دیگه...

از جوابم شرمنده میشم

میخوام درستش کنم...به سوال کننده میگم

البته تکلیفم نه..خب خوبه دیگه..مفیده واسه بدن

 ولی

بازهم نتونستم حقیقتش بگم....خدا باز هم راضی نشد

چی میگفتم اخه..میگفتم اره میگیرم..عاشق روزه گرفتنم

اونوقت به عقلم شک نمیکردن؟

تو شهری گرم نزدیک 40 50 درجه..روزه..نزدیک 17 18 ساعت

 

آخه خداجونم کی میدونه جز تو ،من برای بدست اوردنت..واسه روزه گرفتن...واسه نماز خوندن

چه چالشهایی که پشت سر گذاشتم

چیجوری بهشون بفهمونم آخه

 که حال میکنم با این برنامه هات..با این کارهات

خودت بگو عزیزم چیجوری..اخه چیجوری بگم

 

مجبورم عزیزم..میفهمی..مجبورم با ادبیات خودشون جوابشون بدم

وگرنه میدونی که واسه من وجود روزه،یک نعمت،یک شانسه،یک لطفه


دقیقا همین از عوامل خستگیمه

بعد میگی چرا خسته ای همینه...

قرار نیست بفهمیم حرف هم

چون تعبیری از عشق یافت نکردیم

چون عاشق نشدیم....

 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۰۵
پیمان

قصدی نداشتم که حداقل تو این‌ وبلاگ حرفی از انتخابات بزنم 

چون خب با مسلکش فرق میکنه اینجور حمایتها و بازیهای سیاسی که خب واقعا معلوم‌نیست حق چیه
اما خب با حمایت میرحسین‌موسوی از حسن‌روحانی...

کسی که ۸ سال پیش عهدی رو باهاش بستم‌و لبیکش گفتم
که هنوز هم بهش وفادارم
چرا که اعتقاد دارم از پاکترین نفرات سیاسیه که می توان یافت
رو این‌حساب بر آن شدم که دلایلی چند از چندنگاه برای حمایت از روحانی بیان‌کنم
که چرا واقعا باید به روحانی رای بدیم
ابتدا میخواستم از دلیل حمایت خودم بگم که وقتی میرحسین در حصر،کسی که خودش بسیار دلخور و رنجور از انتخابات،از روحانی حمایت میکنه و میخواد بهش رای بده
دیگه هیچ عذری برای رای ندادن به روحانی باقی نمیمونه
میخواستم از دغدغه های اقتصادی کشور بگم که تورم از ۳۷ درصد تحویل گرفت و تو چهارسال به ده درصد رسوند
میخواستم از احیای سازمان‌برنامه و بودجه بگم که روشنگری هایی که برای حقوق های نجومی شد از احیای همین سازمان بود که خیلی هابدعهدی کردند و از این‌کار مثبت برداشت منفی کردن و حقوقهای نجومی به این دولت نسبت دادند دریغ از این که در دولت‌گذشته نابود شده بود این سازمان و تمام‌حساب و کتابهای دولت سابق مخفیانه انجام‌میشد که ریشه این‌حقوقهای نجومی هم‌ از همان جا نشات میگرفت
میخواستم از هفت کار بزرگ روحانی بگم که تو تبلیغات روحانی زیاد ازش استفاده شدکه البته بسیار هم واقعی و حقیقی هم‌بود
اما هیچ حمایت یا دلیلی زیباتر از حمایت بیماران‌خاص از حسن روحانی ندیدم 
از دعای خیرشون برای روحانی که در دولت روحانی بود که داروهای بیماریهای خاص از جمله هموفیلی و... به وفور براشون مهیا شد
داروهایی که مدتی بود خیلی به سختی پیدا میشد و متاسفانه بیماران خاص زیادی جانشون‌برای نبود این‌داروها از دست دادند که به لطف دولت روحانی این‌داروها مهیا شدند و بیماران‌خاص زیادی از خطر مرگ رهایی یافتند و دعای خیر خودشون و خانوادشون پشت و پناه این دولت شد

من فکر‌میکنم این دلایل و خیلی دلایل دیگر دلیل هایی مناسب باشه که به روحانی رای بدیم‌و دوباره بهش اعتماد کنیم
و کورکورانه از روی احساسات و اطلاعات غلط یا حتی جفا بیخود تهمت دروغ بهش نبندیم و خودمون‌مدیون نکنیم
من به دولتی که وزیرانی چون دکتر ظریف داره که تا این حد توان سیاست خارجی مارو افزایش میده،کسی مثل هاشمی داره که طرح‌گسترده تحول سلامت روپیاده کرده که خیلی هم کارآمده،وزیری چون زنگنه داره که وضعیت صادرات نفت رو که شریان اصلی اقتصاد کشور هست رو اینقدر رو به پیشرفت کرده
اعتماد میکنم
نه این‌که چشمم به این‌بپوشم که نقطه ضعفهای فراوان ببندن و نه این که عدم وفا به تعهدهای زیادی وجود نداشته باشه
ولی خب اصلی منطقی هست که هردولتی برای تحقق برنامه های اصلیش به چهارسال دوم‌احتیاج داره و در چهارسال اول نیاز به زیرسازی و پایه سازی داشته
به خصوصی دولتی،که دولت سابق با اون وضع که همه ازش خبر داریم‌تحویل گرفت و حالا با رفع خیلی از نواقص رسیده به اینجا
لطفا قطع‌کننده تلاشها و برنامه ها نباشیم و کشور رو از مسیر رو به جلویی که شروع کرده متوقف نکنیم

سپاس

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۴ ۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۶
پیمان

تو بیرون شهر داشتم با روزبه راه می رفتم و حرف میزدم

بهش گفتم

با این حساب از نظر من آدمها سه دسته ان:

ادمهایی که خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

ادمهایی که از جنگیدن خسته ان  و یک گوشه ای کز کردن

ادمهایی که تا اخر میجنگن

گفت بازش کن،بازش کردم

دسته اول کسایی که خودشون نیستن و سختی راه دو دسته دیگه میبینن بیخیال میشن و میگن مارا همین خوش

دسته دوم که کم نمیارن ولی خب خسته میشن و توانایی ادامه رو ندارن دیگه ولی برگشت به عقب هم ندارن

کنج عزلت با میزان زیادی افسرگی و ناامیدی و پوچی

دسته سوم هموناایی هستن که دسته اول و دسته دوم رد کردن و تا آخرش به جنگیدن ادامه میدن و فرقشون با دسته تو تو میزان امید و باوره

گفت مثال بزن،مثال زدم

دسته اول مثل این کسایی که  کلا هدفی ندارن،دلیلی ندارن،بی برنامه،میرن جلو

ازدواج میکنن،بعدش میبینن اونی که میخواستن نیس به جا قبول اشتباهشون بایکی دیگه وارد رابطه میشن

و....یا اینایی که فقط واسشون پول مهمه و این که پول داشته باشن یعنی همه چیز یا......

دسته دوم کسایی که رویایی رو در سر میپرورونن ولی حجم عظیم مشکلات و نامیدی ها اونارو از رسیدن به رویاشون دور میکنه و رسیدنش دست نیافتنی

مثل نویسنده های پوچ گرا،مثل خیلی از حالتهای خودم

دسته سوم اونایین که بدون توفع و بدون توجه به نامیدی ها،زخم میخورن ولی ادامه میدن،حرف میشنون ولی ادامه

بخوام یک نمونه بارزش هم بگم

همون انیمیشن بود که مرد تو یک زمین خشک و خالی بذر می پاشید و ادامه میداد،همه مسخرش میکردن،ولی اون رویاش جنگل درست کردن بود،همه مسخرش میکردن به خصوص اون مردمی که نماد همون دسته اولی بود که گفتم

آقای بذرپاش پیر شد  و همینجور داشت میرفت جلو بذر می پاشید و بعد مدتی هم مرد

و نتونست جنگلی که پشت سرش به وجود اومده بود ببینه

یعنی میتونست برگرده و اندکی زیر سایه درختاش بشینه

ولی خب میترسید از رویاش دور بمونه

برای همین کاشت و کاشت بدون این که خودش استفاده ای بکنه

در عوض اون نماد دسته اولی ها از جنگل استفاده کردند و استفاده

هرچند که بعد چندسال هم جنگل رو ویران کردند

خلاصه که اون مرد نماد دسته سوم بود،چون از جنس ناامیدی نبود،از جنس کم آوردن نبود و بدون توقع فقط کاری میکرد که میدونت درسته

این دسته سوم شدن خیلی سخته

معمولا خیلی ها بین دسته سوم و دسته دوم میمونن و خسته میشن و برمیگردن دسته دوم

اما خب خوش به حال کسایی که میرن جز دسته سوم

و روزبه گفت هوم

و منم گفتم اوهوم

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۰۲
پیمان

این پست یکجور ادای دین ،یکجور تخلیه شدن،حتی یکجور عقده گشایی میشه گفت یا احترام ،به جواب یا جوابهایی که در مقابل بعضی از پرسش ها که در محافلی خاص مثل دورهمی های فامیلی یا دوستانه و دیدارهایی دونفره  و حتی در چتها  در سینم شکل میگیرن اما حبس میشن و خاک میخورن و نمایششون و بیانشون به حسرتی ابدی تبدیل میشه

جوابهایی که با گفتنش حق مطلب ادا میشه و من ارضا میشم از گفتنش به طور کامل اما خب به دلایل گوناگون از قبیل بی حوصلگی شنونده،آگاهی از عدم درک مناسب شنونده و یا  بی اهمیتی جواب برای شنونده و ..... زده نمیشن و من با لبخندی و با جوابی سربالا و حتی با کلماتی جلف و بی معنی پاسخ میدم و به هیچ جای هیچ کس هم برنمیخوره و انگار سوالی بوده از روی عادت و جوابش هم باید همینجور سطحی و از روی تکرار و عادت باشه

رو این حساب و با توجه به میزان احترام من به خودم و اهمیت خودم برای خودم و حرفهای خودم و اصلا اصالت وجودی شروع نوشتنم(به خصوص برای منی که عاشق پرسش و پاسخ های طولانیم) و متعاقبا احترام به جوابهای نازنین در سینه مانده ام، شاید به این شکل پست ها از این به بعد بیشتر مواجه باشین

البته اگر این بیان جواب من ارضا کنه و راضی باشم از این که حداقل اینجا دیگه کامل بیانش میکنم و به نوعی اون جواب رو شکوفا میکنم

اما اولین پرسش که زیاد ازم پرسیده میشه تو این سن و منی که عاشق تحلیلم و بازکردن موضوع، تا میام جوابش بدم وقتم تموم میشه و یا از این که اون جواب اهمیت و یا ادراکی ازش بشه ناامید میشم

این سوال که

تو نمیخوای ازدواج کنی؟

خب من برای این که جواب این سوال بدم مقداری نیاز به صبر و حوصله شما برای بیانش نیازمندم...ایا این صبر و حوصله رو به من میدین؟

طبیعتااون طرفها هم میگن:بله خواهش می کنم تمام وقت و حوصله و ادراک ما مال شما،بفرمایید

سپاسگزارم،اممممم،خب در این که ازدواج خیلی خوبه و به خصوص برای کسی مثل من که تو سیستم اعتماد سازی میتونه خودش نشون بده و شکوفا کنه طبیعتا یک مرجع رسمی مثل ازدواج یک نقطه عطف فوق العادست،به خصوص برای منی که تو این زمینه کلی ذوق و انگیزه و خلاقیت دارم،اما خب به چه قیمت؟

اولا این بگم که برخلاف چیزی که شما فکرمیکنید اصلا دغدغه مالی برای من مهم نیست و من به محضی که شرایط دیگش مهیا کنم از زیر سنگ هم باشه پول مورد نیازش فراهم می کنم،چرا که وقتی از لحاظ روحی تامین باشی تامین پول میشه یک چیز مسخره حداقل برای کسی مث من

ولی بحث مهمی که هست این که مشکل اصلی من برای ازدواج خودمم

خودم هنوز تو بلاتکلیفم که دقیقا میخوام چیکار کنم،مسیرم چیه،تکلیفم چیه،نقشم چیه

من نمیتونم مثل خیلیا سرم بکنم تو برف بگم الهی به امید تو و دختر مردم بیارم کنار خودم و تو بهترین حالت بندازمش تو یک روزمرگی احمقانه

من اهل ذوق و کیف و لذتم و حس خوب،چیجوری تا نمیدونم با خودم چند چندم به ازدواج فکر کنم

که اصلا  دلیل این همه طلاق هم همین که طرف نمیدونه چی میخواد

پرسیده میشه که ببخشید میشه بیشتر توضیح بدی؟یکم گیج شدم حقیقتش

ببینین من الان نمیدونم دقیقا تو چه جبهه ای دارم میجنگم

چون من با دوتا پیمان  مواجهم

یک پیمان محتاط و یک پیمان جسور و سربه هوا و بازیگوش

نه میتونم یک کدومشون نابود کنم و براساس اون یکی عمل کنم

و نه میتونم به حرف جفتشون گوش بدم

از یک طرف با یک پیمان محتاط  طرفم که باهاش بزرگ شدم..همیشه باهام بوده و باهام عجین و تمامی قوانین اساسی و اصولیم بر پایه اون هست و اگر نباشه اصلا هرج و مرج به وجود میاد درونم و کلا نابود میشم

چون رابطه مستقیم با منطقم داره

و از یک طرف با یک پیمان بازیگوش و با ذوف و جسور که بالای 15 سال در من ریشه دوانده مواجهم

که رسماتمام ذوق و  طراوت و روح و روانم به دست خودش گرفته

چرا اگه بخوام هرکدوم نابود کنم

میتونم به مسیری مشخص برم و اون موقع تکلیفم مشخص میشه که مسیرم چیه

ولی کدوم نابود کنم

پیمان محتاط رو که اگه نابود کنم کل تعادل زندگیم به هم میخوره و میرم ت0و یک حباب موقت و منتظر ترکیدن

یا پیمان بازیگوش رو که اگه نابودش کنم میشم یک ماشین به تمام معنا که بویی از روح نبرده

هرچند که خواستم این کار هم بکنم

سه چهارسال پیش

زمانی که میخواستم بیام تو ارتش

مگه نگفتیم بیخیال رویاها و هرچی هست،بزار بچم به ارزوهاش برسه..خودم هیچ نشد دیگه

مگه نگفتم بیخیال پیمان بازیگوش...بزار یک زندگی اروم بسازم و انرژیم میزارم واسه بچم

چی شد؟مگه حتی تا یک سال بعد از رفتنم به ارتش تو یک جا کار دوم هم نداشتم؟

ولی نشد...چون برخلاف دروغی که به خودم گفتم که این رویاها چندساله بیشتر نیست و زودگذر و بچسبم به زندگیم

اون پیمان بازیگوش اصلا شوخی نبود...مدتها بود در من جوونه زده بود و درختی شده بود  بس تنومند و من فقط به اسم نابود کردنش فقط تنش زدم و لی ریشه هاش نه

اون پیمان بعد یکسال دوباره جوونه زد و رشد کرد و یادم آورد رویاهایی دارم که نابود کردنی نیستن چون ریشه دارن و اصالت

و من دیدم بعله...واقعا نمیشه بیخیالش شد...چون نابود کردن این پیمان هم رسما نابود کردن خوده

و برای پیدا کردن مسیر درست باید این دو پیمان با هم هم سو کنم

دو پیمان لجباز و حق گو با دو سبک متفاوت از دوجنس متفاوت

تو یک جایی که حتی اون پیمان محتاط هم یه ستوه میاره چه برسه به پیمان بازیگوش

حالا تو این وضعیت شما بگین من چیجوری ازدواج کنم

در حالی که یک سلول در بدنم از وضعیت موجود راضی نیست

و یک صدا تمام وجودم میخواد شرایط موجود تغییر کنه

تا  مسیری در پیش بگیرم با سکان داری پیمان بازیگوش و پشتوانه پیمان محتاط

و تا من به صورت جدی و رسمی نیوفتم تو این مسیر و خودم پیدا نکنم نمیتونم ازدواج کنم

چون به ذات مسئولیت پذیرم و ناجوانمردانست تو این تلاطم ها یکی دیگه رو بیارم کنار خودم بیچارش کنم

مگه این که کسی باشه که دریادل باشه و از موجهای دریا نترسه

یکی مثل ویانا مثلا که آلترناتیوی بود از خودم و کنارش جهنم واست بهشت میشد و مشکلات هرچقدر بزرگتر شوخی ای خنده دارتر(البته این جمله از جواب در همه جا سانسور میگردد)

وگرنه که معمولا دخترهای این دوره بدونی چی میخوای اون چیزی نیستن که فکرمیکنی...دیگه چه برسه به این که ندونی چی میخوای و اصلا تو چه مسیری هستی

ولی خب من حیث المجموع هم اون دختر گناه داره تو این شرایط به من اضافه بشه با تموم نیازمندی شدیدی که به وجودش دارم و هم این که من مسئولیت پذیر محتاط نمیتونم این کار که نمونه بارزی از سمبل کردن هست رو انجام بدم

حالا اینجا اون طرف که داره جوابم میشنوه حوصلش سر میره و میپرسه تموم شد؟

راستش کامل کامل نه..چون میدونی خیلی دلیل های زنجیره وار دیگه ای هست که واقعا سهیم هستن در این که من واقعا ازدواج نمیکنم چرا

بعد، آقا به جهنم که ازدواج نمیکنی،به قول گشت ارشاد 2 به مار چپم که ازدواج نمیکنی،اصلا کی به تو زن میده ایکبیری؟ما یک غلطی کردیم احترام گذاشتیم یک سوال ازت پرسیدیم...دوساعت مخ مارو کار گرفتی یک جواب میخوای بدی...خانوم بلند شو بریم فردا اداره داریم باید بگیریم بکپیم

آقا چرا عصبانی میشی؟اصلا شما انگار در جریان نیستی؟من شمارو اوردم اینجا که به عنوان ماکت که به جوابم گوش بدی؟دقت کنی وجود خارجی نداریا..همه چی تو ذهنم داره شکل میگیره..

اقا جمع کن کاسه کوزت..ذهنم ذهنم...یکجور میگه ذهن انگار بقیه ذهن ندارن...بدبخت من دلم سوخت اومدم به ذهنت دیدم کسی جوابت نمیشنوه گفتم من جوابت بشنوم...ولی ماشالا یک نفس ور ور ور بسه دیگه بابا عن قضیه رو در اوردی

اقا درست صحبت کن..اینجا خانواده رد میشه

بروبابا چه خیالشم خوشه کسی اینجارو میخونه....خانوم بلند شو بریم بابا....خدافظ

اقا اقا..شما نمیتونی بری..باید وایستی من کامل جوابم بدم...اقا.اقا..شما ساخته خیال منی..اقا..اقا..نمیتونی بری...اقااااا

 

بعله دوستان عزیز باز دم این گرم تا اینجا جوابم شنید...بقیه که حتی به جمله اولشم نمیزارن برسه

البته خداییشم مشکل از اونها نیست..حجم جواب های من زیاده

تو این دوره زمونه همه چی ام پی تری شده..و همه عادت کردن به پرسش و پاسخ کوتاه

هرچند شایدم تو گذشته هم کسی عادت به شنیدن همچین جواب طولانی ای نداشته

و اصلا واسه همین هم بوده نوشتن اختراع شده

تا جوابها و حرفهایی که در سینه ها میمونه

با نوشنشون بهشون ادای دین بشه

طفلک اما حرفهای که تو سینه ها میمونه و همونجا هم دفن میشه...طفلک...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۴
پیمان

دروددد

و بعله من مجددا برگشتم

با دلی تنگ

با انبوهی از نشدن ها

و مقداری زیاد شرمساری

به خصوص از بعضی دوستان که تبریک سال نو  هم بهشون  نگفتم

امیدورم از این به بعد که کنکورم تموم شده بیشتر باهم باشیم و خوش بگذرونیم

واقعا دوری سختی بود ولی خب چاره ای هم نبود ....خلاصه خیلی دلم براتون تنگید و ببخشید

 

واسه اولین پست تو سال جدید میخواستم پستی انتقادی یا پستهایی دیگه بزارم

ولی خب گفتم سال جدید با خوبی شروع کنه وبلاگم خخخ

واسه همین

گفتم پست اول در سال جدید

اختصاص داده بشه به یک فایل صوتی از خودم که مدتهاست ضبطش کردم و تو اب نمک خوابیده

تا شاید اندکی به خل بازیهام بخندین

یک فایل صوتی که همینجوری ضبط شده

و بیشتر به چرت و پرت میل میکنه تا موضوع خاصی

به بزرگی خودتون ببخشید

میبینمتون

 

این هم از فایل دانلود فایل ضوتی در پایین:


دانلود

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۲
پیمان

داستانی شبیه داستانهای آقوی همساده(شخصیتی در سریال کلاه قرمزی) منتها این بار کاملا وقعی
آقا ما یکبار میخواستیم برای اولین بار سوار هواپیما بشیم تا برای خودمون تاریخساز بشیم و اتفاقی تاریخی در زندگی خویش ثبت کنیم
رو این حساب بعد گرفتن‌بلیطی چارتر و چیلیک چیلیک عکس گرفتنهای مدام از بدو ورود به فرودگاه تا خود ورود به هواپیما و سلفی آخر با خود هواپیما برای ثبت این‌اتفاق تاریخی و آره منم سوار هواپیما میشم‌و اینا،سوار هواپیما شدیم
مشغول خرکیف بودن و البته خر ذوق بودن از وجنات و سکنات داخل هواپیما بودیم و انطباقش با چیزهایی که تو فیلمها فقط دیده بودیم‌ و البته محو تماشای مهماندارهای به غایت برازنده و برحق و به قول خارجیا اِکسلنت
که یهو(چشمتون‌روز بد نبینه) باد گرفت بارون شد برف اومد یخبندون شد
موتور هواپیماها یخ زد
شیشه خلبان هواپیماها شکست
باند فرودگاه کلا داغون شد
و......
طوری که فرودگاه مشهد واسه سه روز کلا خوابید و یک پروازم بلند نشد هیچ
 رییس فرودگاه مشهد برکنار شد هیچ
بدبخت وزیر راه و شهرسازی هم استیضاح شد
یعنی اولین سفرهواپیمایی من انجام که نشد هیچ
کل پروازها کنسل شد
یعنی طوری ضایع شدم که خود ضایع فکرنمیکرد روزی اینقدر کاربرد معنایی داشته باشه
یعنی له شدم هااا لهههه خخخخخ

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۲۹
پیمان

برای اون شخصیت منفی ولی شیطون و دوست داشتنی پیمان:


به پشت حریفت رسیدی

باید باراندازش کنی و دو امتیاز بگیری تا برنده بشی

همه دارن نگاهت میکنن و منتظرن تا قدرت نمایی تو رو ببینن

از اینور امتحان میکنی..از اونور امتحان میکنی

ولی نه...فایده نداره...توانی در بدنت نه....در یک کلام پیر شدی

و این یکجورایی شبیه پایان کار شخصیت منفی پیمان در جوانی

میگن عبادت تو پیری در حالی که جوونیت تو خواب غفلت گذرونده باشی خیلی فایده ای نداره

میگن کار بد رو وقتی رو تونستن و نخواستن انجام ندی ارزش داره نه از روی نتونستن و نخواستن حتی

این شاید نمود بارزی باشه برای شخصیت منفی این روزهای پیمان

کسی که اگه میتونست چیزی رو رد نمیکرد ولی نمیتونست با تموم خواستنش

سالیان نه چندان دور

زمانی که شخصیت منفی پیمان...زور داشت..ذوق داشت..طراوت حتی

زمانی که شیطنتش به شرم و حیا میچربید و حتی گاهی به اخلاقش

شیطنت هایی با یک هدف

به امید بدست اوردن شهوت گونه یک دختر

تا پای گرفتن یک عکس..یک تیکه صدای طرف...و در بهترین حالت شماره

ساعتها چت های شبانه روزی و انواع نازخریدنهای ممکن به جون میخرید

که اندکی به هدف نزدیک بشه

ولی خب شخصیت مثبت پیمان و خدا طبق قراردادی مشترک که داشتن

میدونستن که شخصیت منفی ره به جایی نخواهد برد

نمیدونم شخصیت منفی هم خودش خبر داشت یا نه

که این ره به ترکستان است

یعنی نمیشد که نفهمه...وقتی بعد از اون همه تلاش بازهم چیز دندون گیری نصیبش نمیشد

شاید فهمیده بود یک نیرویی..یک قدرتی...یک چیزی این وسط لنگ میزنه که به سرمنزل مقصود برسه

ولی شخصیت منفی تمام سالهای جوونیش تلاش کرد

حتی برای چیزی منفی....ولی تلاشش کرد

اونقدر که یک روز خودش انداخت تو آغوشم

و بهم گفت تو نمیخای بشه آره؟

گفتم من چیزی میخوام که به نفع هممون باشه

بعدش گفت..تو شخصیت خوب بیشتر دوس داری مگه نه؟

بهش گفتم کی این گفته...من همونقدر که به اون نیاز دارم..به تو هم نیاز دارم عزیزم

گفت یعنی دوس نداری شبیه اون بشم؟

گفت نه اصلا...شما هرکدوم  به یک اندازه برای من  حس خوب دارین..هرکدومتون به تعادل و یک نسبت..هرکدومتون یکجور دوس دارم

گفت کاش میتونستم حداقل یکباربهش پیروز بشم....

اومدم بگم شما دوتا باید دوست هم باشین..چون برای بقا به هم نیاز دارین

که خوابش برد...

از اون روز فقط وقتی رفیق نابابش شهوت سرو کلش پیدا بشه یا دوباره هوس بدست آوردن هدفش بیوفته تو سرش از خواب پامیشه

و تلاش میکنه تا کسی بدست بیاره

که البته بعد سالها الان کارکشته تر و باتجربه تر هست

و الان دیگه راحت واسه خودش میره  شماره دخترارو میگیره

ولی خب طفلک نه ذوقش داره..نه طراوتش..نه زور وارد شدن به یک رابطه

و همونجور رابطه رو شکل نگرفته ول میکنه

وقتی شخصیت مثبت بهش با لبخندی موزیانه میگه چی شد؟دختر خوشکلی بود که..چرا باهاش وارد رابطه نشدی؟

میگه روزی که میخواستم...تو با عقل کل بودنت  نزاشتی....حالا که دیگه توانی و ذوقی برام نمونده

راستش گاهی وقتا میمونم که کدومشون درست میگن

یکیشون میگه من نیاز به شیطنت و طراوت دارم برای زندگی واقعی

یکیشون میگه کنترل و  تعادل تا موفقیت در زندگی

ولی میدونم شخصیت منفی جززیی از منه

با تموم این که شخصی مثبت درست میگه

ولی شخصیت منفی جیگرگوشمه

راه غلط میره....ولی بازهم....

ولی خب حداقلش این که شخصیت منفی راهی رفت که میخواست و این قابل احترام....


پ.ن: توقع ندارم از این نوشته چیزی متوجه بشید...فقط یک ادای دین به نوشته های گنگ سالهای گذشتم بود

پ.ن:اوردن موضوع دختر برای شخصیت منفی....تنها یک مثال بود که بدلیل جذاب بودنش این مثال زده شد..وگرنه مثالهای فراوون دیگه ای هم میشد زد

پ.ن:توجه یکسان به خیر و شر از اولویتهای من برای نوشتن..نمیدونم چقدر تو این نوشته تونستم برسونم این منظور..ولی خب از دغدغه هام تو نوشته های این چنینی بدون شک همین توجه یکسان خواهد بود چه الان چه آینده


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۸
پیمان

جمعه قراره یک اتفاق تاریخی برای من بیفته

بعد 27 سال قراره برای اولین بار سوار هواپیما بشم

البته پدرومادر به صورت غیرمستند میگن بچه بودی سوار شدی

ولی از اونجایی که در حافظه من و حتی برار خواهرهایم از این واقع هیچ تصویری ثبت نشده

پس ادعا اثبات نشده تلقی می گردد

و جمعه 29 بهمن ماه سال 1395  اولین سفر رسمی هوایی اینجانب خواهد بود

البته پرواز به مستقیم از مشهد به قشم

وااا چرا قشم؟

به چند دلیل محاسباتی و اقتصادگرایانه و البته مستضعف پرورانه

اول این که پرواز مستقیم به بندر چند بود؟

واسه پنجشنبه 250 تومن

و واسه جمعه نزدیک سیصد تومن

که طبیعتا من به گور بابای ماهان خندیدم  داشته باشم همچین پولی بدم

بعدش این که  از رفت که داشتم میومدم تو قطار یک بنده خدایی گفت بلیط چارتر از قشم به بندر بوده 67 تومن

اونجا بود که از بعضی نقاط طوری سوختم که فقط با شطرنجی کردن اون نقاط قابل پخش بودم

چون بندر به قشم بیست تومن...اونم که 67...حالا میگیم 90

بعد پول قطار بندر به مشهد چنده؟112 تومن...شما باشین نمیسوزین؟من دیگه حرفی ندارم

رو این حساب این ایده رفتن به قشم از اونجا تو ذهنم خورده شد

که بعله سوراخی مناسب باز شده انگار.....

رو این حساب سه نرم افزار غیور چارتری هواپیما که رو گوشیم نصب بود( و مدتها منتظر چنین فرصتی بودم فرصتی مناسب برای سفر هوایی ) رو بسیج کردم

از بدو ورد به مشهد هرروز پروازهای چارتر مشهد به قشم چک میکردم

چون بلیط   قطار که 112 تومن و یک روز طول میکشه برسی

بلیط اتوبوس با این که به شدت به صرفست و قیمتش حدود شصت تومن ولی خب تا برسی از زندگی ناامید میشی و یک هفته باید بزاری رو خودت کار کنی تا ریکاوری بشی و به زندگی عادی برگردی

رو این حساب تصمیم گرفتم مقداری گرونتر برم

ولی هم هواپیما تجربه کنم

هم این که از مشهد بودنم استفاده بیشتر ببرم و هم این که سریعتر برسم

خلاصه از 200 تومن واسه روز جمعه شروع شد

از اونجایی که میدونستم احتمال کمتر شدنش هست

اقدام به خرید هیچ گونه بلیطی نکردم

هرروز چکش میکردم و میگفتم صبر صبر صبر

تا این که دیروز رسید به 140 تومن

بازهم میخواستم صبر کنم ولی داداشم گفتم آقا ولش کن یهو پر میشه از دستش میدی حیفه

منم گفتم سگ تو ضرر میگیرم.....ترسیدم راستش یکمم

خلاصه گرفتم

ولی خب امروز که دوباره چک کردم شده بود 100 تومن و مقداری سوختم

میدونین جریان امتحاناهای پایان ترم دانشگاه که وقتی امتحان میدی دیگه نباید بیای بعدش  جوابهارو نگاه کنی...چون جز اعصاب خوردی چیزی نداره.....منم نباید چک میکردم خخخ

این شد که بلیط به قشم گرفتم و از قشم به بندرعباس میرم...بعله

این گونه به امید خدا اولین سفرهواپیمایی من شکل میگیره

البته دوتا استرس دارم

وضعیت اب و هوایی ناپایدار و میگن پنجشنبه جمعه امکان بارش شدیده

خیلی میترسم اوضاع ناجور بشه و پرواز کنسل بشه و نتونم شنبه صبح سرکار برسم

یکجورایی  از اینجارونده از اونجا مونده میشم

از طرف دیگه استرس این دارم تا حالا سوار نشدم

نمیدونم چیکار کنم موقع سوار شدن..نشستن و اینا خخخخ

سوتی ندم یه وقت ابروم بره..واااای خدا خخخخ

نمیدونم توکل به خودش...یک چیزی میشه دیگه

میدونین فکر میکردم  وقتی بخوام سوار هواپیما بشم برای اولین بار ذوق خیلی بیشتری داشته باشم

ولی خب نمیدونم چرا ولی فکر میکنم ذوق عکس گرفتن و سوار شدن و اینارو نداشته باشم

نمیدونم شاید موقع سوار شدن ذوقش بیاد

شایدم نیاد

شاید اصن واسه این که چون دارم میرم جایی که خیلی بهش علاقه ای ندارم باشه

احتمالا هم همینه

طبیعتا اگه بحث اومدن به مشهد بود خیلی قضیه فرق میکرد

چه میدونم....توکل به خودش...ببینیم چی پیش میاد دیگه

بریم تو کارش

تا ببینیم یار که را خواهد

و میلش به که باشد...



۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۲۷
پیمان

من اسیر سایه‌های شب شدم،
شب اسیر تور سرد آسمون؛
پا به پای سایه‌ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون!
دل‌ام از تاریکی‌ها خسته شده،
همه‌ی درها به روم بسته شده!
چراغ ستاره‌ی من رو به خاموشی می‌ره،
بین مرگ و زنده‌گی اسیر شدم باز دوباره؛......


اگه بخوام با چند بیت شعر شرح حال زندگانیم رو شرح بدم بدون شک این چند بیت از اهنگ اسیر شب فرهاد یکیش خواهد بود

مخصوص کسایی مث من که انقدر خورده تو ذوقشون که پیش فرض خودشون اماده کردن واسه خوردن تو ذوق

کسایی مث من که یاد گرفتیم هرچقدرم بخوره تو ذوقمون ناامید نشیم..نشکنیم..کم نیاریم

مثل این  ظروفی که جنسی خاص دارن..نمیدونم اسمشون چیه که واستون دقیقش بگم ببخشید خخخ

ولی اینا که وقنی میوفتن زمین از داخل میشکنن...چند تا ترک...و حتی خرد خرد ولی نمای بیرونشون خیلی طبیعی و عادی و حتی اگه از بیرونم نمایان باشه ولی نظمش از دست نمیده و از شکل نمیفته و شکل وجودی خودش داره

آره،ناامیدی ای در کار نیست و حتی کم اوردنی ولی خب اون بغض کوچیک گوشه چشم روایتگر عمق غم درون

حالم خوبه...لطفا برای ناراحت شدن نخونید...قصد دلگرفتگیتون ندارم...قصد درد ودل رو حتی

ولی....

آخ از بدترین چیزها تو نوشتن این که وسط نوشتن به این برسید که الان اینا چیه دارین مینویسین و پشیمون بگردین

ولی خب از اونجایی که کلا اهل سانسور نیستم

تا همین جا دست نخورده باقیش میزارم

حس دیگه میاد و فرت میره

راستی چرا اینقدر مزخرف بود این جشنواره فجر

سه تا فیلم دیدم

بدون تاریخ بدون امضا،فراری،زیرسقف دودی

که همشونم یکی دوتا سیمرغ حداقل گرفتن

ولی جذابیتی خاص نداشتن واسم

بعد فکر کنین یک فیلم حکومتی 4 تا سیمرغ میگیره(ماجرای نیمروز)

خیلی حرص خوردم امسال

چرا نوید محمدزاده بازم گرفت؟نقش پارسالش تو ابد و یک روز تو بدون تاریخ بدون امضا بازی کرد...همون اکت ها...همون واکنش ها..

عجیب خیلی هم عجیب

داوری ها افتضاح..فیلمی موسیقی متن نداره کاندید بهتنرین موسیقی متن میشه...اون فیلم دیگه جلوه های ویژه نداره کاندید جلوه های ویژه شده

چیجوری میشه که به دونفر سیمرغ بهترین بازیگر زن بدین

لیلا حاتمی و مریلا زارعی

مریلا زارعی تو زیرسقف دودی دیدم بازی خاصی نداشت..بد نبود ولی خاص نبود

لیلا حاتمی با این که ندیدم بازیش تو رگ خواب ولی انقدر تعریف دیدم که مطمئن بودم میگیره

چرا حالا به مریلا زارعی هم دادن....احساس میکنم تعارف های ایرانی و بد نشه یک وقت

ولی از همه بدتر حالم بد کرد این فیلم ماجرای نیمروز بود

و برنامه هفت افخمی و فراستی

چقدر ادم میتونه حقیر و فرومایه باشه

شما پس فردا نمیخواین بمیرین؟

گیریم داوری ضعیف...ولی اینقدر تابلو ماجرای نیمروز تبلیغ نکنین دیگه

اصن گیریم فیلم خوب...خداییش هم کسایی که دیدن گفتن خوب بوده فیلمش

ولی نه این که بگین با اختلاف فاحش نسبت به بقیه فیلمها بهترین بوده ولی داورها دستور گرفتن رای ندن بهش

اخه تو کشوری که سپاه نقش حیاتی داره واسه نظام...مگه میشه فیلمی که داره از سپاه طرفداری میکنه توصیه شده باشه رای نیاره....بعد دلیلشون چیه چون داورها تابعیتشون دوگانست و اونور اب زندگی میکنن میترسن رای بدن

اقای فراستی..اقای افخمی...فرومایگی و بدبختی اخه تا کجا؟

تاکید میکنم  همه میدونن داوری ها خیلی ضعیف بوده ولی دوستان فرومایه لطفا از اب الوده ماهی نگیرید...لجن ها

فکر کنم اون شروع اینجوریم واسه این بود که خیلی اعصابم از دست جشنواره خورد بود...که الان دیگه خالی شدم درست شد خخخ


حقیقتش بخواین...جز محدود دفعات بود که بدون برنامه و طرح شروع کردم به نوشتن

واسه همین خوب درنیومد

فقط خواستم بنویسم

چون دلم تنگ شده بود برای نوشتن اینجا

ببخشید

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۳۴
پیمان

شوخی شوخی دوماه شد که رسما حداقل پشت کامپیوتر تو وبلاگ فعالیت نداشتم

یکم باورش برام سخته چیجوری منی که اینجا خونه دوممه

و تو شرایط سخت هرطوری بود میومدم به آغوشش

حالا با امکانات راحت هم سری بهش نمیزنم بعد دوماه

نمیتونم بگم فراموشش کردم..نمیتونم بگم دلم زده..نمیتونم بگم که وقتش ندارم..نمیتونم بگم قدیمی شده...نمیتونم

نه نمیتونم

چون برای منی که نوشتن از علائم حیاتیم حساب میشه

اینجا مامن مطمئنی که نشون بده نه هنوز هستم

مثل نقش تاتر برای سینما

اما خب شما این نبود بزارین به حساب دوچیز

دوره گذار مثل انتقال سرور سنگین همین بلاگفا خخخخ کسایی که یادشونه

یا تغییر سیستمی سنگین..یا آپدیت اصن...آپدیت گو.شی مثلا خخخ

یکم دور بودن لازم بوده و هست

برای منی که همیشه اعتقاد داشتم

وقتی هستم واقعا هستم

وقتیم نیستم ْ نیستم

یک اصل ساده که اتفاقا کمتر رعایت میشه

ولی خب از اون چیزهایی که خیلی اصولی رعایتش میکنم

و اون چیز دوم هم خیلی تاثیر بینهایت مهمی رو نبودنم گذاشته

کنکوره...عزم جزم کنکور

که باعث شده تمرکزم همش روش باشه

و این که گفته میشه پس چرا تو کانالم فعالم

خب خیلی بدیهیه

اون تو گوشیه و کاملا  در دسترس و  این که اگه همونم ننویسم میترکم 

و خب از اونجایی که من معتقدم وبلاگ فقط پای کامپیوتر باعث میشه دسترسیم به وبلاگ کم بشه

وگرنه اصلا تداخل نداره به نظرم حضور این دوتا

من حیث المجموع وبلاگ برای من یک دغدغه زندست با تموم خواننده های مهربون و بامعرفتش و وبلاگهایی که اگه پای کامپیوتر باشم حتما چکشون میکنم

و این که

دوستتون دارم

چه باشین...چه نباشین...چه پیش هم باشیم..چه نه

با هرفکر و دیدی که بهم داشته باشین

اینجوری یاد گرفتم....فهمیدم که اگه اینجوری نباشه زندگی معنایی نداره

میدونین واسه منی که رفتن هارو زیاد به چشم دیدم

یعنی تا دیدم رفتن بوده

حقیقتش دیگه رفتن ها واسم اهمیتی نداره

هرکی دلش با شما باشه میمونه...هرکسی شما رو..اصل شمارو درک کرده باشه و دوسش داشته باشه

با شما میمونه

بقیش الکیه دیگه

ولی وظیفه این که دوس داشته باشیم

حتی رفتن های تلخ رو...

مهم این که قدر کسایی که موندن باهامون بدونیم

راستی باز دارم میرم خونه...چهارشنبه عصر..همین هفته

اگ تا اون موقع نیومدم باز....ایشالا مشهد میبینمتون

فعلا :)




۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۱
پیمان