در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

جمعه یکم آبان ۱۳۹۴ . 22:21خیلی وقت است محرم ها برایم می آیند و می روند

و من نه سینه ای و نه عزاداری و نه اشکی

یعنی نه اعتقاد به این کارها

تکلیفمم راستش خیلی مشخص نیست با خودم

جز پیگیری راه و تفکر واقعی

به هرحال محرم برای من مدتهاست در این آهنگ خلاصه میشه

آهنگی با اندوه نهان و بغضی فروخورده

آهنگی از استاد کریم خوانی

 

دانلود

 

 

 

ای کاش با ضیافت خیریه مواجه بودیم

وقتی چارچوبش هموجود داره

چرا به جای این که بپرسیم

شام هم میدن؟

بپرسیم شام هم برای خیریه میدن؟

و به جای سیر کردن شکم خسته از عزاداری

شکم یک آدم خسته از مشکلات زندگی سیر می کردیم

تک به تک...اینجوری نه ظرف یکبار مصرفی در خیابون ها ریخته می شد

نه قامت رفتگری کج

و نه نگاه تعجب آلود و حسرت بار کودک فقیر خیابونی

که واقعا همه اینها مث من سرگرسنه به بالین می زارند

ک این گونه حرص می زنند برای یک شام ساده عزاداری؟

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۱
پیمان
شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴ . 21:20گاهی برای از تو نوشتن باید سکوت کرد و نگاه

گذاشت چشمها بنویسن

اشک؟

کاش اشک باشن

اشکها دنیایی از حرفهای با معنین

انقدر با ذوق سکوت میکنم

که استادان میمیک شناسی صورت هم در عجب میمونن

بیخود نیست

چیزی که برای تو مینویسه باید تک باشه

به وسطهای نوشتنم می رسم

نگاهم یک دنیا حسرت

میندم چشمهام

خستگی و نامیدی افتادن به جون پوسته چشمم

با خنجر

دروغ چرا تا پلکهامم پیشروی کردن

داستان تو نوشتی ولی

پس قرار نیست پیروز بشن

چشمام باز میکنم

چشمی بعد از جنگی سخت

یک کاسه خون

همچنان با ذوق نگاه میکنم و میلرزم

میلرزم؟

تاثیر به زور نگه داشتن اشک

اما با تموم تلاش یک قطره افتاد

یک قطره اشک خون

خودم جمع میکنم ولی

قرار نبود اینطوری بشه!!

چرا دقیقا قرار نبود؟

اگه اینجوری نمیشد میخواست چیجوری بشه

اصن چی شیرینتر از این

نگاهم بهت باز داره تکراری میشه

نوشتنم یعنی

نگاهم برنمیدارم ولی خاموش میشم

چیزیم نمینویسم طبیعتا

آتشفشانم شاید

خندیدی

همین کافیست

خندیدی تا دفعه بعد با یاد خنده تو بیدار شوم

کسی که ساعت عمرش با یاد خنده تو

به جریان می افتد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۱
پیمان
یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴ . 0:26سلام

من میگم هرکی هرجایی هرچیزی واسه نوشتن اومد تو ذهنش

اب دستش بدو بیاد بنویسه

اصن مهلت نده

الان ما چندروز میخواستیم متنی بلند بالا بنویسیم

چی شد؟

هرموقع شبانه روز و هر کاری که هست باید میزاشتم همون موقع مینوشتم دیگه

والااا

خلاصه که آمده ام که روال زندگی ام را خیلی ساده شرح دهم

نمیدونم خوبه بنویسم یا نه..یعنی نمیدونم چرا گفتن از گذشته که برنامه هاتون واسه کسی نگین اما خب از اونجایی که یکی از صفتهای من بیان راحت بوده می نویسم

خب ببینین الان برنامه اصلی من برگشت به مشهده در صورت پیدا کردن کاری مناسب

در این راستا من دارم در سه شاخه اصلی فعالیت می کنم

شاخه اول که خب پیگیری درخواست نیروهای مختلف واسه کار  از طریق اس ام اسهایی که واسم میاد که البته کم می باشد و باید روزنامه هارو هم مرتب پیگیری کنم از جمله روزنامه خراسان

شاخه دوم رفتن به کلاسهای فنی حرفه ای و فراگرفتن شبکه های کامپیوتری که خب کلاس ابتداییش دارم میرم یعنی تکنسین شبکه که تازمانی که بندر باشم سعی می کنم حداقل سه دوره برم و حداقل نیمه حرفه ای بشم توش و توانایی عملیم ببرم بالا و راحت تر کار گیر بیارم که البته نیازه وقت بیشتری تو خونه واسش بزارم و بیشتر پیگیرش باشم

شاخه سوم هم فراگرفتن تئوری منابع تغذیه سویچینگ ،که خب تا حدی عملی دستم راه افتاده ولی باید کتابش که دارمش رو هم بخونم که تا الان بازش هم نکردم که خیلی بده و باید و باید و باید کتابش بخونم اگه بخوام تو این زمینه هم دستی بر آتش داشته باشم و حرفی برای گفتن

شاخه چهارم که الان تازه به فکرم رسید هم خب خود رشتمه که واقعا تا حدی از به روز بودن دور شدم و خیلی چیزهاش فراموش کردم و ضمن مطالعه برای یاد آوری تعمیرات سخت افزار هم فرابگیرم که البته با توجه به فراگیری کامل سویچینگ فکر می کنم این بخش هم پوشش پیدا کنه تاحدی و در کل بتونم رشته خودم که مدرکش دارم رو که به خاطر شرایط موجود کاری ازش دور شدم هم بازآوری کنم

 

من حیث المجموع این چهار شاخه به صورت منطقی و چشم اندازی پیش رو میتونه شرایط کاری من و البته اقتصادی من سازماندهی کنه

اما مهمترین بحث که ربطی به مادیات نداره و صرفا روحی میباشد

به دو بخش تبدیل می شه

یک روابط ونوع مکان و چگونگی زندگی

و دو هنر

که اصلا ستونهای استوار زندگی بر دوش این دوتاست

روابط  خب به نزدیکی خانواده،خویشاوندان و دوستان نزدیک مورد علاقه

نوع مکان به جو اب و هوایی و شرایط مکانی

چگونگی زندگی هم که به امکانات شهری و فرهنگ مردم و سطح پیشرفت شهری

و هنر هم که به فعالیتهای هنری و توانایی اجرا کردن علایق هنری یا راهی برای ارضای آن

 

حالا من خیلی مختصر گفتم و هرکدوم از اینها واقعا دنیایی از حرف هست در این دل که ایشالا به مرور می زنم

اما نکته مهم اهداف من و چشم اندازی که در نظر دارم برای برگشت به مشهد

یکجورایی پشیمون نیستم از این که اومدم بندر

من تونستم یک شخصیت کاری پیدا کنم و خیلی چیزها یاد بگیرم

اما خب حالا زمان پیشرفت

موندن من در ارتش پیشرفتی رو به دنبال نداره

حتی اگرچه به درستی بندر شهر پول باشه

اما خب به همون چشم انداز بالایی من به شهری بزرگتر چون مشهد احتیاج دارم

و خب خیلی دوس دارم یک سال آینده با پیگیری برنامه ها خودم  در مشهد بببینم

و مسیرم تداوم ببخشم در مشهد

خیلی کنجکاوم بدونم میتونم برم یا نه

چون حتی مامان که خیلی دوس داره کنارش باشم هم یکجورایی نشدنی به این قضیه نگاه می کنه

چه برسه بقیه

چون همه پیمان یک آدم محتاط و با حساب کتاب می شناسن که خیلی اهل ریسک و بی گدار به آب زدن نیست

خودمم جدا از این که هم من و هم خدا بر این باوریم که میشه

واسم جالب که بدونم تهش چی میشه

پس میشینیم و از این یک سال لذت می بریم

 

راستی در همون زمینه های هنری و در راستاش

نماشنامه دومم با طرحی از رامین شروع کردم

توکل به خدا

حرفها  خیلی زیاده اما گاماس گاماس

پس فعلا میگ میگ

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۱
پیمان
دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ . 21:13سلام

پستی بلند تر بعد از این پست انتظارتون میکشه

اما فقط اومدم بگم که

یک نویسنده باید یاد بگیره هیچکس باشه

تا بتونه نویسنده خوبی باشه

وقتی هیچکس باشی

آرمی،نمادی،جناحی و برچسبی نمیگیری

و فقط اونی هستی که باید باشی

اونی مینویسی که باید بنویسی

و شاید اون کار میکنی

که خدا در تو نهاده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۱
پیمان
جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ . 14:10و مرگ

و دوس دارم بگم و  این مرگ لعنتی

ولی خب نمیتونم بگم لعنتی حتی با تموم داغهایی که واسم گذاشته

چون یکی از اون حکمتهای قطعی و حقیقتهای غیرقابل انکار زندگیه

به جرات میشه گفت تلخ ترین اتفاق زندگی این دنیاست

با تمام این اوصاف

یکی دیگه هم رفت

هادی نوروزی،کاپیتان پرسپولیس

یک اتفاق کاملا یهویی و غیر قابل باور

فقط میشه گفت واقعا تلخ

یک ضدحال روحیک ه یادش میوفتی اذیتت میکنه

میدونین،فکر می کنم اون دنیا باید خیلی جالب و خوب باشه که خدا

همچین سناریویی برای این دنیا نوشته

تنها دلیل ارامشبخش همین

.............

رامین یک داستان واسم ایمیل کرد بخونم

داستان کوتاهی به اسم شکار شده

خیلی خوب بود،بهش تبریک گفتم

بهترین داستانی بود که ازش خوندم و بالغ ترینشون

انقدر خوب بود که بهش پیشنهاد دادم بیا روش گروهی کار کنیم

و یک فیلمنامه بلندش کنیم

جواب مشخصی نداد البته

فکر کنم خودش دوس داره روش تنهایی کار کنه که خب  البته طبیعی هم هست و به نظرش احترام میزارم

منم کنار وایمیستم و اگه ازم کمک خواست کمکش میکنم و از خوندش متنش لذت میبرم،یک متن با روحیات فینچری

البته قراره باهم صحبت کنیم یک ایده بهم بده  روش کار کنم شاید تو همین حال و هوا

که البته من هم استقبال کردم

چون با این همه ایده ای که در حاله نطفه شدن بایگانیشون کردم

و حتی تو ذهنم یک سری دیگه رو دارم پرورش میدم

 یک ایده منسجم ندارم که شروع کنم و ادامش بدم

گاهی وقتا اینجور ایده ها لازمه

تا شما از اون رکود در بیاین

و بنویسین

بنویسین تا تاثیرش روی بقیه امورات زندگیتون هم مشهود باشه

نوشتن واقعا نقش قلب داره

وقتی پویا باشید و بنویسید

زندگیتون هم پویاست،حداقل واسه من اینجوریه

باید یک داستان بلند بنویسم تا ذهنم ازاد بشه

از این همه درگیریهای الکی

باید شروع کنم به نوشتن مداوم

تا بتونم نفس بکشم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۱
پیمان
سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ . 23:58تنهایت نمیگذارم وبلاگ من

حتی با این همه سردی

حق هم بده

دوران سازندگی زندگیمه

باید برنامه هارو سازماندهی کنم

تصمیمات کلان بگیرم

میدونی سختی اصلیش این که

میخوام علایقم  و رویاهام نقش اصلی ایفا کنن تو زندگیم

وگرنه اگه بخوای یک زندگی روزمره و عادی و حتی با پول نسبتا خوب داشته باشی

نسبتا راحته

اما بحث سر این ک میخوام علایقم نقش اصلی باشن

و همین  کار سخت میکنه و باعث میشه دیر به دیر بیام سراغت

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۰:۳۱
پیمان