در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۹ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ . 21:49قسمت اول


پسرک:بابایی

بابایی:جان بابایی

پسرک:من کی دیگه بچه نیستم؟

بابایی:وقتی بتونی معنی تعادل درک کنی و تو زندگیت این جمله رو رنگ واقعیت بدی:

((اگر دیگران توانستند، نا امید نباش، تو هم میتوانی و اگر توانستی، مغرور نباش، دیگران نیز میتوانند))

پسرک:یعنی چی بابایی؟

بابایی:یعنی تو زندگیت نه اونقدر ناامید باش که به پوچی برسی و مث خیلی از آدمها هرجورشده واسه گذروندن عمربه هرطریقی خوش بگذرونی،نه اونقدر آرمان گرا و رویاپرداز  که چشمت به وقایع زندگی ببندی و مدام تو رویا باشی...بخوام بهتر بگم نه کاملا منطقی باش نه کاملا احساسی....اون موقع که دیگه بچه نیستی و میتونی تعادل درک کنی..زندگی درک کنی و خدارو

پسرک: تو چی بابایی هنوز بچه ای؟

بابایی: راستش نمیدونم پسرم..شاید گاهی وقتا آره گاهی وقتا نه...این باید خدا جواب بده

پسرک :چرا خدا بابایی؟

بابایی:چون  دانای مطلق اون و تنها اون که از همه چی خبر داره.

پسرک: خب از کجا باید ازش....

بابایی:پسرم پسرم واسه امشب بسه دیگه..فردا عید پاک...هنوز درخت کریسمسمون خیلی کار داره...نمیخوای که بابانوئل از دستمون ناراحت بشه ها؟بدو بدو سریع بریم..

پسرک:آخ جون بریم...


مقداری از یک زندگی -  پینکی

........................................................................................

قسمت دوم:


پیمان داخل حموم و آب گرم تموم شده.پیمان سرماخوردست.

پیمان: اه مامان انقدر اون ظرفهارو شستی که آب گرم توم کردی..یخ زدم..اه

مامان:تقصیر خودت ،قبلش میری ریش میزنی منم که داشتم ظرفارو میشستم،تموم مییشه دیگه

پیمان:اه

مامان:حالا صبرکن آبهای کتری بیارم  بریزم تو تشت

پیمان:نمیخوام بابا ..نمیخوام خودم یک خاکی تو سرم میکنم..نمیخوام

مامان:دررو بازکن،تشتم هم بزار لب در

پیمان:بیا گذاشتم

ویشششش..ویشششششش..ویششششششش

پیمان تشکر میکنه و تشت میکشه داخل و در رو میبنده.

مامان:قالب  پنیر هست اونجا؟اگه نیست بیارم؟

پیمان:آره هست

مامان:باشه..پس همینجور هردفعه  یک قالب پرکن رو خودت بپاش...باز لیف زدی یک بار دیگه همینجوری تا آخر

پیمان:باشه مرسی

پیمان:باز خوبه ماها یک خزینه ای،گرمابه ای،حموم نمره ای چیزی رفتیم تجربه این کارارو داشته باشیم،خدا به داد این دهه 70 و نسل جدیدا برسه که از همون اول تولدشون چیزی جز دوش و و اون این چیزها ندیدن ،میخوان چیکار کنن اینجور مواقع.آخ چه حالی میده تو اوج سرما یک دفعه یک قالب آب گرم بریزی روخودت..وووی چه حالی میده

آخیش حس خوب گرما...

.....................................................................................................................

قسمت سوم


ساعت 7:30 صبح....انگار وقتی خواب بودیم بارون شروع کرده به اومدن و قبل بیدارشدنمون هم تموم کرده و رفته.ولی خب بازهم خداروشکر..صدهزار مرتبه شکر...خیلی حس خوبی وقتی شب قبلش از خدا بخوای و فرداصبحش بارون بیاد حتی اگه اون موقع خواب باشی.نزدیک ظهر  دوباره شروع به باریدن میکنه ولی هنوز حال نداری بلند شی،حس خوبیه ولی، حتی اگه بیماریت اوت کنه و  نتونی بلند شی و حتی نزدیک پنجره بشینی و ببینی ، .پیش خودم فکرمیکنم حتی اگه بهای این حس خوب اوت کردن مرضیم باش که حتی نتونم برم لب پنجره..بازهم می ارزه..حتی اگه دماغت کارنکنه که نتونی عطر بارون احساس کنی..بازهم می ارزه..خیلی می ارزه

درست که بازهم مث خیلی جاها نیومد،پیوسته و مقداری تندتر ولی خیلی قشنگ بود..وقتی از دور تماشاش میکردی خیلی...

خدایا شکرت.


پی نوشت: این سه قسمت هیچ ربطی به هم ندارن ولی دوس داشتم تو یک پست بزارمشون چون تو یک قالب زمانی ذهنم مشغول کرده بودن و حس خوبی بهم میدادن از فکرکردن بهشون.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ . 22:5والا من غلط بکنم بخوام شکوه ای ،فریادی یا حتی ناله ای خدمتتون بکنم

ولی خداییش من بنده حقیر اونقدر کوچیک هستم که شاکی باشم

بابا نوکرتم کل کشور از شمال به جنوب..از غرب به شرق..کیش که سال به 12 ماه سراسر گرم..حتی بغل گوشمون بیرجند

داره بارون میباره....آخ خ خ خ داره بارون میباره

درست من سرماخوردم و خیلی به دردم نمیخوره

ولی بارون....از پشت پنجره هم نگاه کردنش قشنگ..چه برسه به یکی مث من که در هرحال میرم زیرش

عزیزدلم ماروهم دریاب

ماهم دلمون بارون می خواد

ما هم بی تاب بارونیم

هرچی خودت صلاح بدونی ولی..

 ما هم دلمون کوچیک...حسودیمون میشه میبینیم جاهای دیگه بارون بیاد اینجا یک قطره هم نه

منتظر رحمتتیم و منتظر بارون قشنگت...و شعرهای زیبای بارون

بارون..این بارون زیبا....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ . 12:7باز یکسال گذشت و جیره سرماخوردگی ما شروع شد...من که میدونم کصافط تا خود آمپول به خوردمون نده بیخیال نمیشه

حالاش اونش به جهنم...کلی فکر مور مور میکنه که بیان رو تیریپ نمایش ولی همین که میای بنویسیشون توانایی نوشتنشون و انسجام دادن بهشون نیست....طوری کفرت درمیاد که اصن خیلی در میاد

وای خدایا من سلامتیم میخوام...البته نه که حالم اونقدر بد باشه یا شاکی باشم یا خداییش الحق و الانصاف(چقدر زمخمت چشیدم واسه نبشتنش :دی) معمولا واسه ما انسانهای فراموشکار و قدرنشناس لازمه که قدر سلامتی که بهمون دادی بدونیم...ولی خب دارم واست عشوه خرکی میام دیگه...یه دونه پیمان خان مونگول نشان که بیشتر نداری...بعله

ولی خب جدا از شوخی بشه که صلاح بدونی و برگردونی عزیزدلمان را(حالا کاری نداریم که تقصیر خودم بوده دیگه)....دلم نوشتن میخواهد اونهم خیلی....آدم جدا از داشتن درد و عوض شدن طعم چیزهایی از جمله آب دیگه سختش می باشد مور مور نوشتن را تحمل کند

خب دوستان گرامی تا مخ  بنده که اینطور مواقع فراخ می باشد و کمتر دنبال فکر می رود(در واقع اینجور که درک کردم نامرد میگیرده کلمات رو هم جیره بندی میکنه) صداهای بد از خودش در نکرده توجهتون رو به چند تیکه طنزآلود که دوتاش از پیج دوستان خوبم از فیسبوک و یکیش از پیج شهریوریهای فیسبوک کپی کردم..جلب می نمایم.ما که بسی خندیدیم و لذت بردیم..گفتیم شما نیز در اندراحوالالتان خنده را به جولان درآورید...تا روز دگر که امید است بسی بهتر گشته باشیم حداقل در حد نوشتن پس همه با هم میگ میگ....

......

گوگل: من صاحب همه چیم
ویکی پدیا : من همه چیو میدونم
فیس بوک : من همه رو میشناسم
اینترنت : من نباشم، شماها هیچی نیستید




برق : زر اضافه نزنید !

از پیج شهریوری ها

......................................
عروس خانم چیکاره ن؟

معلم هستن. 

به به! معلمی شغل انبیاست! معلم چی هستن حالا؟
رقص عربی!!!!

.....................................

رینگ رینگ....
کوشا جان دوست دخترت
+دوس دخترت؟؟؟
-آره از وقتی که رفته کانون با خواهر پشتیبانش ریختن روهم
+فایده ای هم داشته؟
-آره میبینی که دیوث تر شده

...................................

پی نوشت 1:با آرزوی نخوندن این مطالب در قبلا و خندیدنتان در حالا....ما هیچ مسئولیتی را در قبال نخندیدنتان برعهده نمیگیریم..ضمن این که به قول معروف هم دوتا عمه داریم هم به روح اعتقاد داریم..بعله

پی نوشت 2 :همونجور که می دونید پی نوشت دوس دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ . 22:20

نمیدونم چقدر این لینک معتبر اما خب حتی اگه یک نظر سنجی ساده هم باشه ارزشش داره که برین و به وطنتون رای بدید.

خلیج همیشه فارس


رای گیری خلیج همیشه فارس با خلیج...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ . 23:33((امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سو))


واقعا از قشنگترین دعاهایی که میشه کرد.

اوج قشنگیش وقتی احساس کردم که تو یک قسمت فیلم ((گاهی به آسمان نگاه کن)) ساخته ((کمال تبریزی)) یک معلول ذهنی(اگه درست یادم باشه)یک گوشه نشسته و واسه یک جانباز میخونه

انقدر با سوز اما زیبا و واقعی و رویایی میخونه که به راحتی هرچه تمومتر..بدون این که گلوی خودش مث بعضی دوستان پاره کنه..اشکت درمیاره به سادگی

این دعا خیلی واقعیه..خیلی قشنگ و خیلی  هم تاثیرگذار البته بسته به حکمت خدا

ولی نمیدونم چه سری داره که هرچقدر تکرارش میکنی..به زیبایی و حس خوبش اضافه میشه و کم نمیشه

بی نهایت آرامشبخش...

امن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سو.....


پی نوشت 1: البته نتونستم این اضافه نکنم که System Of A Down  هم یک آهنگ دارن به اسم  Lost In Hollywood  که توش یک قسمت هست که میگن For The People Come to Pray ((بیایید برای مردم دعا کنیم)) و اونم خیلی قشنگ دعارو وصف میکنه.

پی نوشت 2: یک دوست مهربان اشاره کرد تو نظرات که این اثر اسمش "نیاز"" البته نمیدونم اثر کیه ولی خب در کل اسمشم نمیدونستم گفتم شماها هم بدونید :دی

پی نوشت 3:به درخواست دوست گرانقدرم لینک دانلود آهنگ آهنگLost In Hollywoodواستون میزارم.اگه دوس داشتید دانلود کنید و گوش کنید.

آپلود عکس

"نیاز"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ . 0:24چشم چپش میپره....دست راستش هم همیشه یک سیگار حمل میکنه


این شخصیتیه که خیلی دوسش دارم.

دلم میخواد داستانی بنویسم و این شخصیت بشه شخصیت اصلیش،قهرمانش،حتی اگه کسی به خوبی ازش یاد نکنه

نمیدونم شاید تو ناخودآگاهم بوده این شخصیت،یا جایی دیدمش یا جایی خوندمش،ولی دوس دارم بنویسم این داستان

البته درست بعد کلی کلاس داستان نویسی و نوشتن داستان کوتاه و ....ولی خب یک روز باید شروعش کنم و البته تموم

روزی که عزمم جزم کردم واسه نوشتش باید هروقت که ار حموم میام بیرون..بشینم پاش...موهای نسبتا بلندم بدم عقب و حوله ام (هرچند خیلی کلیشه ایه)بندازم دور گردنم..راستش هنوز نمیدونم چه موزیکی گوش میدم اون موقع..ولی بستگی داره به حال اون موقعم

البته درست که خودم شخصا از هیچ نوع دودی،حتی قلیون، به هیچ وجه استقبال نمیکنم و ازشون دوری میکنم ولی خب فکر میکنم اینجا سیگارش نماد درده و خستگی....البته فکرهای پراکندم خیلی چیزها میگن راجب این سیگار...ولی خب چیزیه که بدون شک وجودش حتمیه

و اما چرا چشم چپش همیشه میپره...جدا از این که به خاص بودن چهرش کمک میکنه،میتونه خاطره ای از گذشته باشه یا نه نمادی از بی قراریهاش...


روزی که شروع کنم به نوشتنش بدون شک همین پیمانم منتها بزرگتر و باتجربه تر..یک سری اتفاقات افتاده و من اجتماعی تر خواهم شد تا دنیام و دیدم بزرگتر کنم اما همین پیمانم..حداقل کسی که هنوز اینقدر شوق داشته که بشیینه پای داستان شخصیت مورد علاقش.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ . 23:45این پست میخواست جور دیگر آغاز شود اما...

اما وقتی دو مطلب میخونی..با یکی امیدوار میشی به وضع جامعه که هستند کسانی که روح ببخشند به جامعه و با خواندن مطلبی دیگر حسرت میخوری به حال انسانهایی که خدا خودش را شخصا لحظاتی چند را در این دنیای فانی برای آنها نمایان می کند..وگرنه مگه میشه با دیدن همچین نشونه هایی یاد خدا نیفتاد،یاد بزرگیش،یاد...

خدایا شکرت...من که تاحالا تو کنکورهای درسی زندگیم موفق نبودم حداقل اونجور که میخواستم..ولی خودت کمک کن تو این کنکور دنیایی موفق بشم..که بسیار ضعیفم و محتاج رسیدن تقلب از سوی تو...

خب و اینک پست به مسیر اصلی خویش بر میگردد...

عکس؟؟؟کلا یکی به زور گرفتم...خب قبل رفتن آره خیلی احساس میکردم دیگه اونجا پر سوژست واسه گرفتن عکسهای بسی متفاوت..وقتی رفتم دیدم خیر..البته به جز چند سوژه خوب اما خب موقعیت عکس گرفتن نبود

اگه بخوام راستش بگم دور فامیل بیشتر خندیدیم تا عزاداری...ولی خب بازهم چیزهایی بود

در کل اگه تو شام غریبان مث ایام بچگیم شمع روشن میکردم میتونستم بگم خیلی خوش گذشت

اما مشهدی باشی و تو ایام محرم شله نخوری؟

خب همونجور که یکی از محالات و از آن جا که دوستم به رسم هرسالشون که شله نذری میدن دعوتم کرد که انصافا هم خوب شله ایه ...خانواده قرار حرکت رو که تهش دیگه قرار بود  چهارشنبه ساعت 10 صبح باشه به یک بعد از ظهر تغییر داد که سرفرصت به همه کارهایمان برسیم..والا..چه خبره مگه حتما باید سر وقتش حرکت کرد؟مگه عجله داریم آخه؟..والا...

بعد دوسال رفتن به بردسکن شنیدن لهجه های غلیظ خیلی شیرین میتونه باشه و هیچ جورنمیتونی جلوی خندت بگیری و از اون بدتروقتی سر صبح تو زیارت عاشورا بعد از 3 تا مداح چهارمی بیاد بگه هرجور شده باید گریه کنی....هرکاری میکنی فقط گریه کن..منم از اونجایی که خوب میتونم خودم نگه دارم سرم بردم پایین و به حالت هق هق سرم داشت تکون میخورد...

من حیث المجموع  بااحتساب شب عاشورا ، صبح عاشورا ،ظهر عاشورا، شام غریبان..تا حدی کم از مراسم سینه زنی و تا حدی بسیار زیاد از نواختن فلوت لذت بردم در این حد که تا آستانه اشک مرا برد..اما کصافط زود تموم کرد مرا برگرداند

ظهر عاشورا هم ناهار قیمه بود..و آنقدر شور بود ، کوفتی نزاشت بفهمیم چی داریم کوفتمون میکنیم.

ضمن این که باید به این نکته اشاره کنم که امسال بی نظم ترین سالی بوده که این مراسم به چشم خویش دیده..دراین حد که وسط عزاداری تو ظهر عاشورا یک هیئت یک دفعه زنجیر زدن و نوحه خوندن قطع کردن بلند شدن رفتن دنبال کارشون....جالب بود تو اولین حضور من اتفاقی افتاد که تاحالا نیفتاده بود..مرسی پاقدم.

نتیجه کلی  این که تجربه خوبی بود...ولی امیدوارم سالهای دیگه تو شهرها و محلهای دیگه این مراسم شاهد باشم..سوا از اعتقادات و اینجور چیزها گاهی وقتا میشه معرفت تو یک شکل و شمایل جدید دید والبته نه صرفا تو این مراسم اما خب  بعضی چیزها خیلی واقعیه و بدون اغراق..نزدیک به معرفت.


پی نوشت:با اشاره یکی از دوستان گفتم  تنها عکس رو هم که بسیار کیفیت و تکنیک پایینی داره رو هم اضافه کنم به پست..بزارید به حساب این که من همیشه دنبال نکته های مخفی و گوشه کنار مراسم برای پیدا کردن سوژه می باشم :دی

آپلود عکس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
چهارشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۲ . 1:11خدا

حسین

سیاه نپوشیدن

راه

دلی بدون غم

آرمان

گوش دادن به موزیک

آزادی

من واقعا کی هستم؟

.....

تمامی کلماتی که میتوانستند سطرهایی پشت سر هم را پرکنند...که ای بسا حتی پر کردند...کلماتی که ترتیب قرار گرفتنشان خیلی چیزها را عوض میکند..از یک عاشق تا یک کافر

اما میدانم تا خویش را نشناسم نمیتوانم مظلومیت و غربت کسی را درک کنم که نه تنها خویش را بلکه خدای خویش را شناخت.

((یا حسین و 72 تن اغیثینی))

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ . 16:39بعله ازقرار  معلوم اینجوری به نظر می رسد که قرار است اتفاقی تاریخی،منحصر به فرد و برای اولین بار فقط در ایران رخ دهد

اتفاقی که تاحالا بشر در 24 سال گذشته به چشم  خویش ندیده است

و آن اتفاق چیزی نیست جز این که:

آقا پیمان میخوان واسه تاسوعا و عاشوراقدوم مبارکشان را بر بردسکن بنهند.

بردسکن کجاست؟شهریست نزدیک کاشمر..کاشمر کجاست؟شهریست نزدیکتر به تربت حیدریه...تربت کجاست؟شهریست نزدیک به مشهد...مشهد کجاست؟ای بابا..بابا مسلمون نیستید جغرافیا که خوندیددیگه ااا..

بعله داشتم گل لقد میکردم که بعد از 24 سال که مدام تعریف مراسم پرشورش و  غیره و زالزالکش رامیشنیدیم از دهن فامیل و بالاخص پدر محترم و مادر عزیزتر ازجان..گفتم شاید دیگر فرصتی نباشد که محرم مشهد باشم پس بگذار پا پیش بگذارم و یک بار محرم آنجارا از نزدیک ببینیم

و البته با دوربین کیفیت بالای موبایل خود که 3.2 مگاپیکسل است که در حد 2 مگاپیکسل واقعیست..عکسهایی برای خویش گرفتن نماییم..البته اگر سوژه خوفناکی را مشاهده کردیم

ضمن این که بنده در محرم صلا اهل این گونه مراسم نیستم و نهایتا یک مجلسه نوحه خوانی  آروم و نرمال را ترجیح میدهم.

اما خب تجربه اش را دوست دارم...ضمن این که ناگفته نماند که میگویند آنجا شبه خوانی خوبی دارد که البته شاید انگیزه اصلیمان نیز همان باشد.

البته اگه یک درصد فکرکنید به خاطر چیزهایی دنیوی مثل شام و ناهار معروفش و غیره و زالزالکشو اینجور چیزها دارم میرم مدیون بابابزرگ اسفاونو فیوره هستین دیگه،خود دانید.

گویا قرار است یا فردا عصر یا چهارشنبه صبح حرکت کنیم،که از آنجایی به شدت خانواده اکتیو و  آماده به سفری هستیم اگر بتونیم ساعت 10 صبح حرکت کنیم رکورد آ جهانی نقل وانتقالات میتونیم به نام خودمون ثبت کنیم.

بنابراین اگر از چهارشنبه تا جمعه پستهای ویرانگر اینجانب و نظرهای پرفتوح تایید شده خویش را مشاهده نکردید بدانید و اگاه باشید که یک جای کار داره میلنگه و همین دیگه...

خب حالا همه دس دس...آخ آخ عذر میخوام..ببخشید واقعا.....

بعله.


پی نوشت:نمیدونم چرا چندوقت پی نوشتم نمیاد...فکر میکنم پی نوشت دونم دچار افسردگی شده...نگرانشم..عرررررررر...

پی نوشت 2 :عررررررررررررر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان
یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۲ . 11:34بهانه میگیرد پیمان..بهانه می گیرد...

من اگر بروم بندر فراموش می شوم..کسی مرا حتی در یادش هم نخواهد بود

میگویمش ای کل طبابت گر...که با تیزهوشی نسخه خدارا برای همه میپیچی

به من بگو آیا..حال همان خدای همواره همه چیز، کجای داستان است؟

تصمیمی غلط یا درست..احتمالش زیاد است بروی آنجا،حداقل برای چندسال

اما آیا با آن خدا می توان تنها بود آیا؟

همان خدایی که نقطه ضعف دارد حتی درمقابل انسانهای بد

که تو هرچه هم که باشی..فقط کافیست ندایش کنی

الا بذکرالله تطمئن قلوب

الا بذکر الله تطمئن قلوب

الا بذکر الله تطمئن قلوب

الا.....

البته نمی خواهم شعار بدهم یا تظاهر...چون واقعا نمیدانم درچه سطح دوری و دل گرفتگی و....فشار خواهد آورد

اما بدان نقطه ضعف خدا همواره باتوست همه جا..فقط کافیست درکش کنی و در احساس فراموش گشتگی،ندایش

ضمن آن که،آن کس که تورا به درون شناخت،آن کس که تو را به معرفت در دل خویش جاداد

بعید است فراموشت کند حتی بعد از چندسال...حتی بعد از این همه مشکلات و ذهن درگیریهای روزمره امروزه

لیک حال به به جای این همه حزن و اندوه...شروع کن برای خواندن ارشد

مدارمنطقی و معماری را باید تمام کنی تا یک ماه دیگر

تنبلی نکن پسر...تنبلی نکن پسر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۲ ، ۲۰:۳۰
پیمان