در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

و آدمی زندست برای زدن حرفهایی
برای گفتن حرفهایی که براشون به دنیا اومده
برای گفتن حرفهایی که روحش باهاشون تازه میشه
و هرکسی حرفهاش تو مسیری بیان میکنه
یکی پزشکی
فوتبال
کارگردانی
دومیدانی با ویلچر
رفتگری

میدونی
هرکاری میکنی باید حرفت از قبلش مشخص کنی
و برای زدن اون حرف باشه که اون کار انجام میدی و اون مسیر حتی انتخاب میکنی
و مسیر زدن اون حرف
همه ساخته شدن برن سمت مسیری که حرفهاشون تو اون مسیر بزنن
حرفهایی که ارضاشون می کنه
البته این نیست که هر حرفی اون حرف باشه
تا دلت بخواد حرف حاشیه ای
تا دلت بخواد حرف صدمن یک غاز
و بازهم بحث اون تلاشست
تلاش برای این که بتونیم خوب سکوت کنیم
و خوب به جاش حرف بزنیم
چیزی که براش زاده شدیم
اصلا شاید برای تفکیک این حرفهاست که پامیزاریم تو  این دنیا
اما با این علم که حرف هم آفت داره
و هرحرفی ارزش بیان نداره
و حرفی ارزش بیان داره که پشتش تحقیق باشه

اما اما و اما....
ولی ما حرف میزنیم
مدام هم حرف میزنیم
و این همون شهوت

غافل از این که باید یادمون باشه
 که این ماموریت
همون تفکیک

حقیقت این که
ما باید حرف بزنیم ...زاده شدیم براش ولی همون حرف با تحقیق
نمونه بارزش که خیلیها باهاش موافقیم
مثلا الهه قمشه ای
اون هم حرف میزنه و با هرجملش کلمه به کلمه به جانت میشینه و ازش استفاده برده میشه
و از طرفی باز بعضی سیاستمدارا که برای مقاصدی پوچ و... با حرفهاشون غرور یک اجتماع خدشه دار میکنن

گاهی احساس میکنم همونجور که خیلی چیزا سهمیه بندی داره برامون

سهمیه حرف زدنمون هم مشخص شده

هرچند سهمیه ای به مقدار بی نهایت
اما باید مواظب باشیم حرف هامون هدر نرن
چرا که بسیار بسیار حرف پوچ
حرف هایی که مال خودمون نیستن
حرفهایی که ما براشون زاده نشدیم
همون حرفهایی که بوی شعار میدن و نه عمل
و آب سردین بر پیکره خدایی که این حرفهارو برامون تدارک دیده
هرچند هم تاکید میکنم نباید اشتباه کنیم که حرف زدن بده
و تو سایه جمله کاملا درست عالمان ساکتند حرفهامون بخوریم و در جهت مسیر بیانشون حرکت نکنیم
نه
انسان نیاز داره به حرف زدن
اما به قول سعدی که ختم کلام و تمام کننده و کامل و شیواست
کم گوی و گزیده گوی چون در

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۴
پیمان

قبل شروع کردن این پست عرض کنم که

در پست قبلی بنده قصد نداشتم اسمی از صاحبان ۵ گانه ها ببرم

یا حداقل اگه دوستان اصرار داشتند بفهمند نامی از صاحبانشون ببرم

اما یک سوتی از بنده باعث شد خودکار شفاف سازی کنم

پنج گانه اول از خانوم باران بود

که برای این که لو نره مال ایشون قرار شد در قسمت جمله تاثیرگزار که ازسوی شادروان مادرشون در اصل بهشون گفته شده بود اصلا اسمی از شادروان مادرشون برده نشه و بگم اون جمله تاثیر گزار از سوی عمشون گفته شده بهشون

ولی من سوتی دادم و باز هم گفتم که عمشون از مادرشون شنیدن

رو همین حساب گفتم دیگه حالا که سوتی دادم شفاف سازی کنم

اون جمله از شادروان مادرشون بهشون گفته شده نه عمشون

عذرمیخوام بابت این سوتی

۵ گانه دوم هم  از طرف میثم جان مهربان نویسنده وبلاگ روزمرگی سابق و روزها کنونی هستش که باهاشون البته هماهنگ نکردم واسه این اعلام اسامی که بازهم عذرمیخوام بابت این هماهنگ نکردن خخخخ

۵ گانه سوم هم که مال خودم بود

بعله.. بدین شکل

خب بریم سراغ اصل پست

 

 

خیلی وقتها از خودم میپرسم

واقعا یعنی چی؟

خنده داره....

مگه میشه ما چیزی که حس خوبمون رو به کسی بدیم

با درنظر گرفتن موقعیت اون طرف و درک اون لحظش و بدون هیچ توقعی

چیزی که به واقع یک لطف

یک کار نیکوی اخلاقی

از بدیهیات ذات پاک و زیبای انسانی

برای این که حس خوبمون به اشتراک بزاریم با یکی دیگه

و اون نفر دیگه اون لحظش حداقل حس خوب باشه

ولی در کمال ناباوری

با سردی روبرو بشه

ما چرا اینقدر دور شدیم از هم اخه

چرا گذاشتیم انقدر اتفاقات روزانه برای دیگران انقدر رومون تاثیر بزاره که همه رو دشمن بدونیم

و اگه کسی حس خوبش

حالا هرچیزی

کتاب..آهنگ..عکس...فیلم..حتی معرفی یک نرم افزار..طرز تهیه درست کردن یک دمنوش و ......

به ما بده

بزنیم تو ذوقش و مصنوع وار لبخندی بزنیم

 یا با دید سو نیت بهش نگاه کنیم و احساس خطر کنیم

چرا پیش فرضمون شده بی اعتمادی

یک لحظه فقط میخواد پیش خودمون فکر کنیم

مگه چه سودی قراره به اون طرف برسه از اشتراک اون حس خوب

جز دوبرابر شدن اون حس خوب

چرا اینقدر با هم غریبه ایم

بی اعتمادی هم حدی داره...نمیتونیم یک جزیره باشیم همیشه که

آخه بدبختی دارم میبینم

میبینم و درد میکشم

که جایی که محل پخش حس خوب بوده نرفتیم دنبالش

ولی جایی که فقط ظاهری توخالی از حس خوب بوده

رفتیم اعتماد کردیم و ضربه خوردیم

یکی بیاد من از این خواب لعنتی بیدار کنه

خواب لعنتی که من یاد بچگیم میندازه

و اون حس منفی لعنتی

که من با هرکی میرفتم بازی کنم گریش درمیومد یا نمیخواست باهام بازی کنه

نمیدونم شاید من هم کاری میکردم و یادم نمیاد

بحث سر تقصیر نیست

سر منزوی شدنست

برای من که

استارت این دورونگرایی و ساختن این دنیا دقیقا از همون زمان بود

وگرنه من که خیلی برونگرا و توجمع بودم

از همون بچگی نیروهای حس خوبم وقتی شکست خورده دیدم

حسهای خوبم همچون سربازانی شکست خورده و مایوس از جنگی جهانی

و یا سامورایی هایی بدون آموزگار و بی سرپرست

به درونم کوچ کردند و دیگر میلی به جنگ برای پخش کردن حس خوب نداشتند تا مدتها

مدتها تنهایی

تا نوشتن شروع شد

این بار سربازها به جای اسلحه تو کارخونه تولید حس خوب مشغول شدند و قلم به دست گرفتند

و تولیدات شروع شد

نه فقط در قالب نوشته...تفکر..رویا..ذوق و هرچیزی که بتوان با اون حس خوب معرفی کرد

مثل معرفی یک آهنگ ساده

ولی انگار بیرونی ها مثل بچگیام خواستار جنگ هستند تا اون رویا

رویای اشتراک حس خوب بدون دغدغه

بیرونی ها با هم غریبه تر شدن انگار

و همچنان نمیتونم درکشون کنم

و ترجیح میدم این یک خواب لعنتی باشه

تا واقعیت

یک خواب لعنتی ادامه دار

خوابی که تنها راه تحملش

امید و کم نیاوردنه

نباید بزارم سربازهای کارخونه از به دست گرفتن قلمهاشون ناامید بشن

حتی با این که تو این خواب لعنتی

محصولات کارخونه مرتب داره برگشت میخوره

و کسی از محصولات حس خوب استقبال نمیکنه

و میشکونن ذوق های سرباز های خسته ولی امیدوار کارخونم

ولی میشه

ولی میشه

ولی میشه

درسته که همچنان خیلیا از اشتراک حس خوب استقبال نمیکنه

و این درکش تقریبا محال

چون تنها چیز باارزش تو این زندگی همین حس های خوب لحظه ای

و نخواستنش یعنی دیوانگی

ولی من

نه من هرکی

که دنبال اشتراک حس خوب و جهانی سرتاسر حس خوب

بلاخره بازارش پیدا میکنه

همونجور که چین کمونیست تونست

تو دل تکنولوژی و صنعت غول هایی مثل آمریکا و آلمان

بازارش پیدا کنه

و حتی دیکته کنه

حتی با این که جاهایی حتی سود نکرد

سود نکرد

از صرفه اقتصادی گاهی هیچی ندید

ولی محصولاتش در درجه های مختلف

به جاهای مختلف صادر کرد

و بازار خیلی چیزهارو بدست آورد

به مثالش پس

آررررررره میشه

بازار اشتراک حس خوب بلاخره پیدا میشه

و این کارخونه بلاخره به سود دهی میفته

و سربازهای خسته

مجال این پیدا میکنن که با خیال راحت تکیه بزنن به دیوار کارخونه

قلمهاشون بزارن پشت گوششون

نفسی راحت بکشن

مااشعیری بگیرن تو دستشون و بنوشن

و دمدمای سحر

خیره بشن به طلوع آفتاب

آفتابی که نوید تمام شدن شب گذشته

با اون خواب لعنتیش باشه

خواب لعنتی لعنتی لعنتی



پ.ن:الان که چندبار خوندمش احساس کردم شاید ذهنتون بره سمت پست قبلی..ولی خب باید عرض کنم که که این پست قبل پست قبلی نوشته شده و زمانی هم که مینوشتمش اصلا فکرم سمت مسابقه و این چیزا نبود و اصلا ربطی به پست قبلی نداره... و خیلی کلی تر و دردی کهنه تر از این حرفهاست

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۱
پیمان

و مهلت مسابقه به پایان رسید

جمعا با خودم شدیم سه شرکت کننده

بنابراین مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب ده نفر برگزار نمی شود

ممنون از حضور سبزتون

و تشکر ویژه از دو شرکت کننده گرامی... همین که شرکت کردن دنیایی از منت بر سرم گذاشتن و لطفی پربها در حقم کردن

در ادامه ۵ گانه های اون سه نفر واستون میزارم دوس داشتین استفاده کنید ازشون


پینکی:خخخخخخ یعنی اندازه شلغمی ارزش نداری خخخ فکر کن خخخخخ یعنی ده نفر هم نشدن شرکت کننده هات خخخخ اینقدرم برش نداری یعنی؟خخخخخخ

پیمان:.......

قوس قوس:پینکی جان گناه داره قوسسس مسخرش نکن قوسسسس

میگ میگ:میگگگگ میگگگگگگگگ راست میگه قوسی گناه داره طفلی این پیمان نگو بهش اینجوری میگ میگگگگ

پینکی:نه بابا خودش میدونه شوخی میکنم باهاش...حالا جدا از شوخی چند نفر شرکت کردن؟

پیمان:با خودم سه نفر

پینکی:اوووف بابا محبوبیت

پیمان:خخخ

پینکی:ناراحتی؟

پیمان:نهههههههه بابا...یکم خورده تو ذوقم فقط

پینکی:مرگ نه...خب من میشناسمت دیگه وقتی اینجوری میگی نه یعنی کلی ناراحتی

پیمان:خب آره دیگه خورده تو ذوقم ناراحت نباشم؟اندازه شلغمی حساب نشدم خخخ هرچقدرم بیخیال باشم..سخته دیگه..دنیامون رفته زیر سوال..ذوق هامون رفته زیرسوال..سیاست کارخونه شکلات سازی پیاده میکنم اصن از این به بعد

پینکی:یعنی چی میخوای چیکار کنی؟

پیمان:هیچی همه چی روند خودش داره..میرم وبلاگهای مختلف..مسابقات شرکت میکنم..ولی دیگه این مسابقه آخرین مسابقه ای بود که برگزار کردم

پینکی:مطمئنی؟

پیمان:آره من ذوق هام از سر راه نیاوردم که...این مسابقه و بقیه مسابقه هایی که تو ذهنم بود مستقیم زیر نظر کمیته ذوق هام برگزار میشد و همش ذوق بود و خیلی طرح ها واسش داشتم..برگزارنشدنش میدونی چه ضرری به منابع ذوقم زد؟... حالا که استقبال نشد از این مسابقه..کلا بخش مسابقه رو تعطیل میکنم و نگه میدارمش تا جایی تو دنیای دیگه شاید عملیشون کردم

پینکی:نمیدونم..هرجور صلاحه..ولی توقع نداشته باش از کسی...به هرحال درگیریها زیاده تو دوستان مجازی

پیمان:نه بابا توقعی نیست...دوستای دنیای واقعیم شرکت نکردن چه توقعی از دوستان مجازی میشه داشت آخه..ولی خب من  هیچوقت ضررکننده نخواهم بود...چون من که فوضولی خودم دارم خخخ

پینکی:خب دیگه پس غمت چیه

پیمان:آخه از این زورم میگیره فلان وبلاگ با دوروز قدمت شونصدتا خواننده داره مطالب کاملا زرد و کپی پیست در بهترین حالت..مسابقه هم میزاره شرکت کنندش بیا ببین....باور کن اگه من زده بودم تو کار همین مطالب زرد خوانندم بیشتر بود..الان شرکت کننده بیشتر داشتم

پینکی:اولا که اصل اول ما احترام...پس به همه احترام بزار چون ماهم هیچی نیستیم...اما جدا از این اصلا سیاست ما این نیست که خواننده زیاد جذب کنیم...ما چیزی که فکر میکنیم درسته رو مینویسیم و چیزی که فکر میکنیم بهش و سبک سنگینش میکنیم و بهش اعتقاد داریم که ثبتش میکنیم..دیگ بقیه بنا به اعتقادات و تفکراتشون که جذبش بشن یا نشن

پیمان:دلت خوشه ها....این روزها دیگه کسی حوصله نداره خیلی بره تو عمق مطلب...مطالب سطحی که چندخط روزمرگی همه میخونن و رد میشن و تعداد خوانندشم بالا

پینکی:به هرحال اگه من مدیریت pinky world به عهده دارم اجازه نمیدم مطالب جهت محبوبیت و بالا رفتن خواننده ثبت بشه...چون اینجوری از خودمون و اون چیزایی که واسه حفظشون جنگیدیم دور میشیم...ملاک ما پربازدید بودن و محبوبترین وبلاگ شدن  نیست..سیاستهامون مشخص..گفته باشم..دیگه هم حرفی از ثبت این مطالب نمیزنی

پیمان:بروبابا..همین که با خودم شدیم سه نفر....اه

پینکی:آخییییییی به قول مامان کافرا بمیرن چوغوکا تب کنن خخخخ بیا بغلم عجیحممممم

پیمان:اه اه برو ببینم بدم میاد از این لوس بازیا

پینکی: عزیزم به اعصابت مسلط باش دیگه....دموکرات باش اصن

پیمان:نیستم مگه؟چیزی گفتم مگه؟

پینکی:تابلو هنوز یکجوری ای خو..تازه بعد این همه غر زدن

پیمان:خورده تو ذوقم خو..درد کمی نیست

پینکی:خب حق بده به بقیه هم یکم...شاید درگیر بودن...خیلیا که لطف کردن و گفتن اصلا ما به دلیل مشکلات مختلف شرکت نمیکنیم..خیلیا هم شاید با شرایط مسابقه نتونستن کنار بیان..شاید اصن شرایط حضورش سخت بوده مثلا همین لینک دادن واسه خیلیا سخته خب خداییش

پیمان:ببین تو من میشناسی...میدونی که دوس دارم اگه کاری انجام میشه کامل انجام بشه...وگرنه انجام نشه..شل کن سفت کن دوس ندارم....واسه همینم اصلا پشیمون نیستم از شرایطی که واسه مسابقه گذاشتم

پینکی:همین که محبوب نیستی دیگه خخخخ خوانندگان وبت هم زیاد نیستن خخخخ بس که غد و یک دنده ای خخخخ

پیمان:ای نامرد

پینکی:خخخ حالا بیخیالش

پیمان:خبری نیست باو

پینکی:آفرین..آروم باش چون آرامش خوب است

پیمان:خخخخ

پینکی:خخخخ


در ادامه مطلب سه ۵ گانه شرکت کننده رو واستون میزارم


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۲:۳۸
پیمان

از خود آزاری هایی که من دارم

این که ۴ تا پست حاضر و آماده مثل هلو آماده کردم

و همشونم تو حالم می باشند که ثبت بشوند

ولی خب فعلا به هیچکدوم مجال خودنمایی نمیدم

و گمانه زنی هایی هست که مثل خیلی از پستهایی که ثبت موقت کردم از سالیان دور تا الان

و مجال ثبت رسمی بهشون نرسیده و با توجه به عدم علاقه من به نمایش حرفهایی که قبلا تو حالم بوده و الان خیلی نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم خخخخخ

این ۴ پست هم با توجه به حال مدام متغیر من در لحظه اکنون... به سرنوشت اون پست ها گرفتار شوند

ولی نه ایشالا هفته دیگه دونه دونه ثبتشون می کنم خخخ

حالا چه مرضی هست نمیدونم

ولی خب چون میخوام پنجشنبه در رابطه با اون مسابقه یک پست جدا از اون ۴ پست...یک پست جوندار بیام

خیلی نتونستم نظر شورای درونم جلب کنم و ثبتشون کنم

واسه همین الان با یک پس ساده و دم دستی با حال و هوی این روزها درخدمتتونم

 

محرم که میاد من یک حالیم

شاید بلاتکلیفی

شاید گیج بودن

شاید...

خیلی حالم خوب نیست اگه بخوام راستش بگم

چون هم متاسفانه ما ایرانیا کلا عادت داریم وقتی بخوایم یکی ببریم بالا

طوری میبریم بالا که خدا رو استغفرالله قرض دارش میکنیم

و هم کلااااا تکلیف خودم با مقوله غم روشن کردم

غم خوردن هرگز

هم دلیل فلسفی واسش دارم

هم عرفانی

هم فلسفی

هم اجتماعی

هم روانشناسی

هم کلا خخخخ

دونه دونه حالا واستون میگم

دلیل عرفانی چون هیچ غمی جز غم فراق یار نباید وجود داشته باشه و بقیه غم ها غمی فرعی محسوب میشن...بنابراین خوردن این غم یا غمهایی نظیر این برای شهادتهای مختلف مگر در راستای این غم اصلی جایز نیست...که در راستای این غم هم چون به اندازه کافی این غم اصلی غمناک هست ما باید سعی کنیم شادتر باشیم تا غم اصلی تحمل کنیم..نه که غمی بیافزاییم تحمل غم اصلی سخت تر(چقدر غم داشت توش خخخ)

 دلیل فلسفی این که فلسفه وجودی انسان با غم جور نیست و ما با غم خوردن تاثیری منفی بر عملکردمون میگذاریم و به نوعی پوچی در تعاریف و اصول حتی اولیه زندگی میشیم

دلیل اجتماعی هم این که هرچه اجتماع غمگین تر باشه طبیعتا پیشرفت جمعی کمتر خواهد بود و دچار پس رفت میشیم چرا که اون سرزندگی در جامعه وجود نخواهد داشت و اون جامعه دچار رکود میشه از لحاظ روانی

دلیل روانشناسی هم این که از لحاظ روانی انسان دچار افسردگی می شود به مرور چرا که از اون پویایی به دور میشویم

با تمام این اوصاف اما

 در کل من حیث المجموع حسین برای من هیچیم که نباشه

هیچ اعتقادیم که نداشته باشم

یک آدم خوب و نمادین

یک کسی که هرچقدرم بی اعتقاد باشی نمیتونی به عنوان صاحب مکتب و آرادی خواه واقعی قبولش نداشته باشی

البته منطق میگه اگه بخوایم اینجور بگیم

پس باید برای گاندی و ماندلا و چه گوارا هم عزا بگیریم

ولی خب حسین یک فرق داشت

که حتی گیریم جنگی بود بین قبیله ای و حتی برای تاج و تخت که خداییشم فکر نمیکنم بوده باشه

حتی گیریم فقط خود خود تاسوعا عاشورا تاریخ سند بدون آب بودنشون تایید کنه

ولی بازهم یک فرق داشت و اون این بود که حسین واقعا مظلوم بود

و این مظلومیت رو ما ایرانیا با گوشت و پوست و استخون تو تاریخمون هضم کردیم

سیمین دانشور چقدر قشنگ تو کتاب سووشون میاد قیاس میکنه داستان سیاوش کشی و امام حسین رو

و اصلا شاید هم به خاطر همین این همه همه گیر شد در ایران این ارادت به حسین

هرچند که ناجوانمردانست بازهم برای اسطوره های چه اساطیری چه واقعی خودمون حتی اندکی اندوه نخورده باشیم که هیچ

که حتی نشناخته باشیمشون

ولی باز هم حسین به دلیل آمیختگی با دینی که بهون داده شده

یکجور پیوند داره با ما و مظلومیتش برای ما آشکاره

و برای همین که باید بهش احترام ویژه ای گذاشت

بدون غلو و بدون زیاده روی البته

و در اصل باید شناختش

همونجور که دنبال گاندی یا چه گوارا میریم و میشناسیمشون

حسین هم باید شناخت

اون وقت که اینقدر سطحی پای هرمنبری و روضه ای نمیشینیم

هر مداحی ای گوش نمیکنیم

و از فرصت به وجود اومده

به مثال رمضون و شبهای قدرش..به مثال اعتکاف

فرصت غنیمت میشماریم و تفکر میکنیم که واقعا چرا؟

این گونه میتونیم اصل اساس عمل حسین رو درک کنیم

و تعریفی شفاف از آزادگی بدست بیاریم و با نشستن پای هر دکون دستگاهی ذهنمون شناور نباشه

به جای سیاه پوشیدن و غمگین نشون دادن خود

به جای استرس داشتن برای اشک ریختن در مجلس حسین

به جای قرمز کردن سینمون برای حسین

به جای لعن و نفرین فرستادن بیهوده

به جای چندین و چند کار که در بهترین حالتفقط  بگیم ما مرید حسینیم

ببینیم حرفش چی بود..راهش چی بود

و ازش درس بگیریم

درسی برای ادامه زندگی بهتر و اصولی تر

تا دیگر حادثه کربلایی در دلی صورت نگیرد

وگرنه کیست که اعتقاد داشته باشدحسین نیاز به این گریه ها و اشک ها و اندوه ها داشته باشد

به نظر من این تفکر به عمل حسین که احترام بهش

نه اشک ریختن در مجلسش


پ.ن:اون جور که میخواستم نتونستم حرفم بزنم..هم از لحاظ ادبیاتی و هم از لحاظ گفتاری....کلیت گفتم اما خب اون کیفیتی که میخواستم نداشت....امیدوارم ولی اصل حرفم...جاااان حرفم دریابید
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۱
پیمان

پینکی:بعضی چیزهارو نباید پرسید..بفهم

پیمان:واسه کسی که کل زنگیش پرسیده خنده داره

پینکی:اره ولی شاید کسی نخواد راجبش حرف بزنه و تو مجبورش کنی...خیلی بدیهیه...وااااای یعنی تو اینقدرم نمیفهمی؟

پیمان:این مزخرفات روشنفکرانت واسه خودت نگه دار..آدم ها مثل کتاب میمونن دوست دارن بیان بشن..دوس دارن خونده بشن...با پرسیدن ازشون میتونی بخونیشون..اونایی هم که میبینی ناراحت میشن واسه این که انقدر خونده نشدن دیگه چیزی یادشون نمیاد

ینکی:وااای اصلا درکت نمیکنم..تو چیجوری میتونی این به همه تعمیم بدی..واقعا که حرص درآری پیمان

پیمان:یعنی تو با این مخالفی که هرکسی دوس داره داستان خودش بیان کنه؟...این پیرمردهارو ندیدی تا بگی سلام تا ماتحت زندگیشون واست تعریف میکنن

پینکی:درست...ولی لامصب بعضی سوالهارو که نباید بپرسی از همه...شاید غمگینشون کنه....خداییشش.یعنی واقعا؟جان من تو در این حد هم نمیفهمی؟

پیمان:من که فکر نمیکنم...وقتی اجازه داده باهاش صحبت کنی و به فضای اطلاعاتیش راه پیدا کنی..یعنی منتظر که ازش سوال بپرسی

پینکی:درست ولی نه هرسوالی

پیمان:حالا نه دیگه هرسوالی....ولی خب سوالهایی که بقیه نمیتونن ازش بکنن تو میتونی بکنی

پینکی:خیلی باحالی..من میگم یک سری سوالات از مادرت هم نباید برسی..مثلا از گذشته..مگه این که خودش سر گذشته رو باز کنه که بازهم اون هم باید حریم حفظ کنی

پیمان:به نظر من که اینجوری باعث سردی تو روابط میشی و نمیزاری درک متقابل شکل بگیره

پینکی:آخ که در انظار عمومیه وگرنه یک چیزی بهت میگفتم بری تو خودت

پیمان:تو بیجا میکنی یک بعدشم صبر کن ببینم چرا هردفعه جو بر وفق خودت میکنی و ..ناسلامتی من بزرگترما

پینکی:اولا که حرف راسته...تو خیلی بی منطق و حرص درآری...بعدشم بزرگتر باشی..چون بزرگتری دلیل نمیشه حرفت راست باشه همیشه...خیلی از کوچیکها بودن که اصن تو همون کوچیکی به درجه والای معرفت و جهان بینی رسیدن..مثل اون پسره بود اولین نفر بود حافظ قرآن شد..خیلی روسرشوتن حلوا حلواش میکردن...عکسش رو کتاب  قرآن های دبستانمون گذاشته بودن..اسمش نوک زبونمه..ط داشت اولش

پیمان:طباطبایی میگی خنگول؟

پینکی:آره ایول خودشه...همون...همون که یک دفعه خیلی پرو بال دادن بهش بعد یهو گیر داد به چیز

حراست درون:هووووووووویییی هووووووی چتونه شما دوتا..بحث سیاسی؟بزنم ممنوع النوشتنتون کنم....ها؟پاشید..پاشید برید ببینم..بار آخرتون باشه میبینم این حرفارو زدین ها....منحرفهای بیمار..شیرفهم شد؟

پینکی:باشه باشه

پیمان:چشم تکرار نمیشه....

حراست درون:افرین ...تکرار بشه....شیشه نوشابه و خود دانید....بای

پیمان:بمیری که کلا گند میزنی..حتما باید جاربزنی...به درک هرکی بود

پینکی:چته تو ترسو...اصلا این چی میخواد...تقصیر تو انقدر ازش ترسیدی جایگاه ثابت پیدا کرده

پیمان:اتفاقا همون خوبه تا تو یکم کرک و پرت بریزه...کنترلت از دست ما در رفته دیگه

پینکی:منطق تو هم مث همین حراستته...مثل همین سوال پرسیدنت...کلا درکتون نمیکنم

پیمان:حیف خوایم میاد...وگرنه

پینکی:فرار کن عزیزم..جواب نداری بدی آقای بی منطق...فقط ادعایی هستی در لباس سادگی..خدا این سادگی بهت نداده بود....

پیمان:شب بخیر عزیزم

پینکی:خیلی بی منطق ا ا دی...................

پیمان:مرسی تو هم خوب بخوابی

 

پیمان:پست الکی داشت کش پیدا میکرد ...در حالی  کهحرفش همون اوایل زده بود

پیمان:عذرمیخوام بیخود کش داده شد....هممون میدونیم که حرف زدن زیادی هیچوقت خوب نیست...بعله:)

شب شما هم بخیر

 

 

طفلک پینکی بیچاره...تابوده همین بوده

پیمان:شما هم انگار مبخواره نوشتنت

ها؟

پیمان:هیچی ببخشید

بچه پررو

دوستان راستی به دلیل استقبال گستردتون از مسابقه خخخخ زمانش تا پنجشنبه ۲۲ مهرماه ۹۵ ساعت ۲۳ تمدید شد

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۴
پیمان

حرصت در میاد

وقتی میخوای از چیزی بنویسی جز اونی که تو ذهنت

که فشار میاره من بنویس

من بنویس

حتی نمیزاره که نوشته های قبلیت ثبت کنی

با فشار و رانت و زور میخواد که خودش بیاره روی کاغذ

که بگه آره من حکمفرمام

که بگه آره منم توانایی دارم تورو تحت کنترل نگه دارم

آره تو قوی

تو خوبی

تو تمام حال من تو کنترل خودت درآوردی

ولی خب چیزی درونت میگه نه ننویسش

بگذار گورش گم کنه

حتی اگه الانت اسیر کرده باشه

حتی اگه الانت جز اون چیزی نباشه

 ولی نمیزاری قلمت پر کنه از خودش

قلم دیگه نه

آخرین جبهم دیگه نه

هیچوقت

هیچوقت

با امید



۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۰
پیمان

سلام

با یک روز تاخیر نسبت به زمانی که قبلا برای شروع مسابقه اعلام کرده بودم

با امید خدا

میخوام مسابقه بهترین های زندگیمون رو شروع کنم

شما دوستان گرامی میتونید

در صورت تمایل و علاقه بهترین ۵ گانه زندگیتون یعنی:

۱- بهترین(تاثیرگزارترین) کتابی که تو زندگیتون خوندین

ترجیحا با توضیحی کوتاه یا خلاصه ای از اون کتاب(اجباری نیست)

۲- بهترین(تاثیرگزارترین) آهنگی که تو زندگیتون شنیدین(وظیفه آپ کردن یا گذاشتن لینک دانلود سالم آهنگ وظیفه شرکت کننده است)

۳- بهترین(تاثیرگزارترین) فیلمی که تو زندگیتون دیدین(وظیفه آپ کردن یا گذاشتن لینک سالم دانلود فیلم وظیفه شرکت کننده است)

۴-بهترین(تاثیرگزارترین) عکسی که تو زندگیتون دیدین

۵-بهترین(تاثیرگزارترین)  جمله ای که تو زندگیتون شنیدین به علاوه موقعیتی که اون جمله روشنیدین در صورت وجودالبته(این جمله میتونه یک جمله از یک بزرگی باشه یا حتی جمله ای که در لحظه ای خاص از دوستی یا پدرتون یا مادرتون شنیدین..نکته مهم اینجاست که اون جمله مهم گفتنش اما در صورت امکان موقعیتی و لحظه ای که اون نفر اون جمله رو تو اون حالت بوده و شنیده رو توصیف کنه)


 حداکثر تا دوهفته دیگه یعنی تا ساعت ۲۳ روز یک شنبه ۱۸ مهرماه برای من ارسال کنید تا در مسابقه قرار بدم


عرضم به حضورتون که شما دو هفته فرصت دارید تا در این مسابقه شرکت کنید و بهترین هاتون معرفی کنید

بعد از پایان وقت ارسال ۵ گانه ها

در صورت شرکت حداقل ده نفر در مسابقه و شروع مسابقه

شما بین یک ماه تا دوماه(بستگی به استقبال داره) فرصت رای دادن به ۵ گانه های دیگران ( به جز رای دادن به ۵ گانه خودتون دارید)

پس از پایان رای گیری اون ۵ گانه که بیشترین رای رو اورده برنده اعلام میشه

که به عنوان جایزه مبلغی نقدی بهش اهدا میشه

که در صورت تمایل و عدم نیاز واجب میتونه لطف کنه تا اون مبلغ به خیریه ای اهدا کنیم

اون مبلغ حداقل صد هزار تومن خواهد بود که در صورت علاقمندی شرکت کننده ها و توان مالیشون میتونن هرمقدار که توانشون هست به این مبلغ اضافه کنن(هرمقدار که هست)و البته نام و نشانی هم از اون شرکت کننده ذکر نخواهد شد

میدونم و مدونیم که انتخاب سخته

به خصوص تو کارهای هنری

به خصوص که دامنه علایقمون هم گسترده باشه

شاید واقعا درست نباشه گفتن بهترین..تاثیرگزارترین شاید کامل تر باشه

اما فکر میکنم همیشه یک اهنگی یا فیلمی هست یا ...که ذهنمون تو همه حالت ها میره سمتش

من اون انتخاب میخوام که تو همه لحظات زندگی تو ذهنتون در حال اجرا و تکرار و نمایش بوده

امیدارم بتونید با این مسابقه ارتباط برقرار کنید

و شرکت کنید تو این مسابقه

تا همگی تجربیاتمون رو...حس های خوبمون رو ....دنیامون رو به اشتراک بزاریم

تا شاید این حسهای خوب به همدیگه منتقل شد و تونستیم لحظات قشنگی داشته باشیم

یادمون نره

انتخاب کردن همیشه سخته ولی خب گاهی وقتا نباید شاید خیلی وسواس و سختگیری داشته باشیم

امیدوارم تو مسابقه ببینیمتون و درکنار لذت بردن از ۵ گانه های هم کاری خیر صورت بدیم


پ.ن:اگه دوس داشتین میتونین لطف کنید و تبلیغ این مسابقه رو تووبلاگتون یا کانالتون بزارین


باتشکر..پینکی



۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۴ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۲
پیمان