در مسیرناکجا آباد

مینویسیم تا بدونیم هستیم...
در مسیرناکجا آباد

چه به بازی ادامه بدی،چه بازی ادامه ندی..جهان به بازی خودش ادامه میده،توقفی وجود نداره،پس فکر کنم بهتره سعی کنی بهترین بازیت بکنی و بهترین نمایشت به اجرا بزاری،به جای این که مدام وقتت به غرزدن و کثافت کاری تلف کنی.

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

فکر می کنم از شر هرچی خلاص بشم از شر حسادت نتونم خلاص بشم

-میدونی که حسادت جز گناه های نابخشودنیه

آره ولی تو بهتر میدونی که من عیبهای زیادی داشتم خیلیهاشون رفع شدن بهتر شدن ولی حسادت...

به دادش نرسی عجیب دامنت میگیره

میدونم لعنتی اینقدر تکرار نکن،هرکی ندونه تو خوب میدونی که چه سرگذشتی داشتم،زندگی من رو از تبعیض،پره از بی عدالتی...پره از ندیده شدن

ولی اینا بهونست

بهونه چی کشک چی  ازم توقع داری تو چندسال شق القمر کنم؟لامصب منم انسانم

.......

-چرا این پست که واسه حسادت نوشتی ثبت نمیکنی؟

نمیدونم احساس یک چیزی کم داره،یاید یک چیزی بهش اضافه کنم،کامل نیست

-فقط همین؟

خب احساس میکنم مرتب پست گذاشتن هم خز باشه

-فکر نمیکنی اینجوری خلاف اصولمون؟جوری که دوس داری باش...اینقدر سعی نک سنجیده باشی..محتاط باشی..خودت باش...گاهی وقتا یک کلمه تو لحظه مورد نظر از هزاران پاراگراف تو وقت گذشته تاثیرش بیشتره

واضح تر لطفا

-تو حس نوشته هات میکشی..هر چیزی که مینویسی همون لحظه بهش بپرداز..اینقدر مثل کارهات ننداز عقب..هیچوقت حسی که تو اون لحظه داری واسه نوشتن نمیتونی تو لحظه ای دیگه تکرار کنی واسه  ادامه همون نوشته

می ترسم

-می ترسی چون جای خودت فکر نمیکنی لذت نمی بری...جای خودت فکر کن..این همه از دید بقیه نگاه نکن

خودت گم نکن تو این همه دید

.......

-.......

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۴ ، ۱۴:۳۸
پیمان

و تو ذوق داری

ذوقهای بسیار

ذوقهای بچه گانه

 زمانی که می آمدی

خدا تنها گفت

بنده ام،اکنون میروی بر دنیای خاکی

همه چیز را آنجا خواهی آموخت و البته برای شناخت تلاش

تنها این را بدان که برای من تا زمانی زنده ای که ذوق داری

باپوزخندگفتی همین؟

خدا لبخند تلخی زد و تنها گفت آری همین

باغرور به زمین آمدی و تو بودی فرمانده و ارتشت ذوق

زمین زیرپای ارتشت ناچیز بود انگار

با ذوق دنیایی رو حریف بودی

هرچیزی با ذوق تو حل می شد

زمان اما عمروعاصی در لباس دوست برایت

هم به ریشه می زد و هم به دسته

ارتش پرشکوه ذوقت روز به روز خسته تر می شد

انگار ارتش نازی در زمستان سرد بی رحم روسیه

از قدرت ارتش روز به روز کاسته

و لبخند خدا نیز روز به روز تلخ تر

فرمانده بودی اما نمیدانستی چگونه باید نیازمندیهای ارتشت تامین و نظمشان را حفظ

دیگر این تو نبودی که در همه جنگها پیروز می شدی

دیگر خیلی ها در جواب صبح بخیر متنوعت تره هم خورد نمی کردند

دیگر ذوق ماشینی هم به صرفه تر بود هم تازه تر

دیگر داشتی دلیل داشتن این ارتش پرهزینه را از دست میدادی

تنها فقط یادت بود که خدا تذکر داده بود که تا وقتی ذوق داری برای من زنده ای

فکر چاره افتادی

گفتی در همه جنگها شرکت نمی کنم تا ارتشم فرصت احیا داشته باشد

نتیجه ای اما حاصل شد

گفتی خستگی ها را فراموش میکنی و  امید پیش می کنی

نتیجه ای اما حاصل نشد

حال تو بودی با ارتشی از ذوق های خسته

که تنها می دانستی که باید ذوق داشته باشی

زمان با نامردی می گذشت

و ارتشت خسته و خسته تر

همچو بوکسوری در مصافی نابرابر

گوشه رینگ بوکسوری  تنها

دنیای ماشین ها گرفته ات زیر مشت و لگد

زیر مشت و لگد و هجوم ناجوانردانه 

اما انگار داری لبخند میزنی

لبخند میزنی به لبخند خدا که حالا دیگر تلخ نیست

حال دیگر نه ضربه ای احساس میکنی

و نه حتی ارتشی از ذوقهای خسته داری

چرا که حال می دانی چه فایده دارد جنگ با ارتشی از مردگان

و حال می دانی  زنده ای به ذوق

و کسی که به ذوق زنده است

برای خدا نیز زنده است

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۴ ، ۲۳:۰۵
پیمان

سلام

منم رسیدم به هفت خان

هفته دیگه خانه خواهر رو با تموم اتفاقات تلخ و شیرینش ترک می کنم و به هفتمین خانه زندگیم که قراره توش زندگی کنم برم

خب هم هیجان دارم هم استرس یکجورایی

همه ذوق هم نگرانی

میدونین این که میخوام از خواهر زاده هام حتی چند محله اونورتر دورشم ناراحت کنندست

اما خب چه میشه کرد ....

و من دارم به این فکر میکنم زندگی کردن چیجوری میتونه باشه درخونه جدید

اون هم با سه نفر دیگه

سه دنیای متفاوت از سه گوشه مختلف کشور

یک عرب خوزستان،یک لک کرمانشاه،یک لر شیراز

البته همشون همکارام هستن و اتفاقا رابطمونم خیلی خوبه با هم

اما خب زیر یک سقف اخلاقها فرق میکنه،سلیقه ها و نظرها

ولی خب تمرینی است برای ساختن،صبر کردن و کنار اومدن،هم باید دلسوز بود هم به فکر خود تاحدی

ضمن این که خودمم اولین باره خونه مجردی به این شکل و بلند مدت تجربه مکنم

و همینم مزید براین علت باشه که این مسئله ذهنم مشغول کنه

ضمن این که...

پینکی:بعله دوستان اتاق فرمان میگن که ارتباطمون با واحد جان برقرار شده باید بریم و برگردیم

واحد جان؟باید بریم برگردیم؟

پینکی:بعله ارتباط برقرا شده و میریم به واحد جان:

 

راستی می دانستی اگر باشی

شهرام شب پره می گوید آفتاب نشی باز بری قاطی ابرا واویلا واویلا واویلا واویلا

وضوح نگاهم به آسمان چقدر HD تر می شود

چقدر همه چی می رود سرجایش

امید که خد را می ترکاند انقدر وار است

اصن یک وضعی عبارتیست  که از همه بیشتر کلاس می گذارد

قهه قهه ها کل وجودم را در بر می گیرند

آزادی دولت صلحش را در وجودم برپا می کند

دردها افسرده می شوند

یک آدم دیوانه سرخوش نشان داده می شوم در تلویزیون دید بقیه

حرف ها کم می آورند و با جنب و جوشهایم همراه می شوند

لامصب قافیه ها چقدر  به هم می آیند

ایده ها که کلا دست از رقصیدن بر نمی دارند

حرف از ذوق و هیجان نزن که کلا تو فضا به سر میبرن

کار خونه تولید حس خوب انقدر به تولیداتش می پردازد

که قرار داد می بنندد با مشتریان کل جهان

و به صورت مادام العمر حس خوبشان را تامین می کند

خلاصه و ساده بگویم اگر باشی

می خندم

منتها این دفعه نه فقط در ظاهر

راستش در درون هم

 

پینکی:مثل این که ارتباط قطع شده...پیمان شما ادامه بده

؟!بعله..کجا بودیم؟چی داشتم می گفتم؟

آها خلاصه درگیری ذهنی خودش داره

از طرفی به این فکر می کنم بتونم حریم شخصیم داشته باشم یا نه

چون هم باید برم دوره دوم شبکه و هم از طرفی واسه ارشد هم میخوام بخونم

نمیدونم نمیدونم ولی خب باید فضاش به وجود بیارم و نهایتا برم کتابخونه بعله

ولی فکر می کنم تقسیم کاری هم مهم باشه تو خونه خخخ

کلا تا نرفت نمیشه گفت چی پیش میاد

فقط امیدوارم تلفن داشته باشه و اگه نداشت لااقل مبین نت انتن بده به نت بتونیم وصل شیم خخخ سیستمممون بی نت نمونه

دغدغه هام تو حلقم

چی میخواستم بگم دیگه؟

پرید روزمرگیهام اصن

کلی حرف داشتم که...

راستی بارون اینجا هم آمد....

شاد باشین

 

بارون هواتو داره....

 میگ میگ


۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۴ ، ۱۲:۵۹
پیمان

و خداوند بازی می کند و بازی خویش هم ادامه

گاهی وقتا آن طوری می شود که فکر می کنید

و گاهی وقتا نه،آن طوری نمی شود که فکرش را می کنید

گاهی وقتا خوب می شود آن طور که فکرش را هم نمی کنید

گاهی وقتا بد می شود هم آن طور که پیش بینیش نمی کنید

گاهی وقتا فکر می کنید تمام شده بازی

حال پایان بازی با کیفیتی عالی،حال پایان بازی با افتضاحی تمام

و خدا لبخند می زند و می گوید ساده اید

چرا که این بازی تنها یک بازی از هزاران بازی ایست که قرار بوده تمامش کنید

بازی زیبای رویاها

گاهی وقتها خسته اید و نمی خواهید ادامه دهید

بازی اما ادامه پیدا می کند

گاهی وقتا جلویید و می خواهید زودتر تمام شود

بازی اما ادامه پیدا می کند

گاهی وقتاعقب  و نیازمند وقت بیشتر

بازی اما ادامه پیدا می کند

ادامه پیدا می کند تا متوجه شوید نباید هرگز دست ار رویاها برداشت

دست از تلاش،دست از امید،ای بسا

دست از جستن ارزش ها

باید به بازی ادامه دهید تا بفهمید هربازی محکیست برای لذت بردن زندگی و البته محاسبات پیچیده خدا

باخت و برد نه اما آن است در نظر خدا،که در نظر انسان

سالها می گذرد و خدا بازی خویش را با انسان ادامه می دهد

ادامه می دهد تا مطمئن شود

آری کفر نیست اگر بگویم خدا هم مطمئن می شود

مطمئن می شود از نبودن هیچ بهونه

و البته در حین مطمئن شدن لذت هم می برد

کیست که نداند خدا بیننده ثابت و پراسترس و هیجان تک تک بازیهای تک تک بنده هایش است

این چنین ادامه می دهد بازی کردن با رویاهای بنده هایش را

تا مرگ

مرگ اما دیگر بازی نیست
۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۹:۵۹
پیمان
همه جا باران می بارد

اما اینجا نه

من آهنگ باران را گوش می کنم

همان که دوستش داشتی

و به تمام خاطران نداشته ی

زیرباران با تو فکر می کنم

حسرت میخورم حسرت میخورم حسرت میخورم

به نبودنت

اعصابم خورد می شود و میزنم به سیم آخر

بگذار رک بگویم

چه خوب که باران نمی اید اینجا

چه خوب که به خاطران نداشته ات فکر نمی کنم

چه خوب که اصلا نیستی که باران باشد خاطره ای

و حتی اهنگ مورد علاقه ات

با تموم این ها اما

نمیدانم چرا نمیتوانم دست از گوش دادن مداوم اهنگ باران دست بردارم

لجم می گیرد از تو

ای کاش دوست نداشتی اهنگ باران را

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۸:۰۷
پیمان
چهارشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۴ . 14:38همه جا باران می بارد

اما اینجا نه

من آهنگ باران را گوش می کنم

همان که دوستش داشتی

و به تمام خاطران نداشته ی

زیرباران با تو فکر می کنم

حسرت میخورم حسرت میخورم حسرت میخورم

به نبودنت

اعصابم خورد می شود و میزنم به سیم آخر

بگذار رک بگویم

چه خوب که باران نمی اید اینجا

چه خوب که به خاطران نداشته ات فکر نمی کنم

چه خوب که اصلا نیستی که باران باشد خاطره ای

و حتی اهنگ مورد علاقه ات

با تموم این ها اما

نمیدانم چرا نمیتوانم دست از گوش دادن مداوم اهنگ باران دست بردارم

لجم می گیرد از تو

ای کاش دوست نداشتی اهنگ باران را

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۱
پیمان
جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ . 13:42افسرده ام

آنقدر که دروغ را نیز پذیرا ام

آنقدر که میخواهم عابران پیاده را چنگ بزنم

دوست و دشمن فرقی نمی کند دیگر

همه را به یکچشم باید دید

وقتی تو نباشی

راستش حال می توانم درک کنم

حال آدمهای ورشکسته

آدمهای همه چی باخته

آری،ناشکری هم حدی دارد

اما تو بگو چگونه میتوان ادامه دهی

وقتی چیزی کم داری

وعده وعیدهایم تموم شده است راستش دیگر

تو بگو آخر

چه کنم با یک جان سراسر معترض

کم داشتنت هم حدی دارد آخر

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۴ ، ۲۰:۳۱
پیمان